احادیث و سخنان

احادیث امام رضا در تفسیر سوره کهف

۸۱- یونس و هشام بن ابراهیم در مورد عالمی که با حضرت موسی علیه السلام رفیق شد اختلاف کردند، و گفتند:
آیا کسی میتواند با موسی که در زمان خود حجت خداوند بود برابری کند و یا از وی داناتر باشد؟
آنها در این باره برای حضرت رضا (ع) نوشتند و حقیقت موضوع را از آن جناب خواستند.
امام علیه السلام در جواب آنها نوشت: موسی علیه السلام در یکی از جزیرهها نزد آن عالم رسید و او را در حال نشسته مشاهده کرد، و سلام نمود، آن عالم جواب سلام را نداد زیرا در آن جزیره سلام معمول نبود، سپس گفت شما از کجا آمدهای و کیستی؟
موسی گفت من موسی بن عمران هستم، گفت تو همان موسی هستی که خداوند با او سخن گفت.
فرمود آری من همان هستم.
گفت حاجت شما چیست؟ گفت آمدهام تا از علوم شما استفاده برم و راه رستگاری را دریابم.
گفت من کارهائی دارم که تو طاقت آنها را نداری، همچنان که تو کارهائی انجام میدهی که من طاقت آنها را ندارم، سپس آن عالم از مصائب آل محمد علیهم السلام
[صفحه ۵۲۷]
و گرفتاریهائی که برای آنها پیش خواهد آمد سخن گفت، و هر دو از شدت مصائب گریه کردند، و بعد از فضائل آل محمد علیهم السلام گفتگو کرد، تا آنجائی که موسی گفت:
کاش من از آل محمد بودم، سپس از مبعث حضرت رسول صلی الله علیه و آله و زحماتی که از قومش متحمل شد و از افرادی که پیرامون آن حضرت بودند به تفصیل سخن گفت و حتی نام آن سه نفر را هم بر زبان جاری کرد.
موسی علیه السلام گفت اجازه میدهید با شما همراهی کنم تا از علوم و فضائل شما استفاده کنم؟
خضر گفت تو قدرت نداری در برابر کارهای من صبر کنی، و چه طور میتوانی از آن چه خبر نداری صبر داشته باشی.
موسی گفت: اجازه دهید با شما همراهی کنم انشاءالله صبر خواهم کرد، و نافرمانی شما را نخواهم نمود.
خضر گفت اگر با من بیائی از کارهائی که انجام میدهم سئوال نکن، و بر من اعتراضی نداشته باش تا من شما را از عاقبت کار مطلع کنم.
موسی گفت مانعی ندارد، آن سه نفر به طرف ساحل حرکت کردند، هنگامی که به ساحل رسیدند یک کشتی آمادهی حرکت بود، یکی از کشتیرانان گفت این سه نفر را با خود میبریم زیرا اینها مردان شایستهای میباشند.
آنها را سوار کشتی کردند و کشتی به حرکت خود ادامه داد، پس از اینکه کشتی در وسط دریا قرار گرفت. خضر از جای خود حرکت کرد و به گوشه کشتی رفت و آن را سوراخ کرد و مقداری پارچه و گل آن جا فرو نمود.
[صفحه ۵۲۸]
در این هنگام موسی (ع) خشمگین شد و گفت کشتی را سوراخ کردی تا مسافران غرق شوند، این کار عجیب و زشتی بود که انجام دادی؟!
خضر علیه السلام گفت آیا من به شما نگفتم قدرت نداری در برابر کارهای من صبر پیشه کنی و به افعال من اعتراض نداشته باشی.
موسی گفت من سفارش شما را فراموش کردم، و اینک در برابر این امر مشکل بر من سختگیری نکن.
آنها از کشتی پیاده شدند، در این هنگام چشم خضر علیه السلام به جوانی که در آن حدود بین کودکان بازی میکرد افتاد، آن کودک بسیار زیبا بود و چهرهاش مانند ماه تابان میدرخشید، و در گوشهایش دو گوشواره بود.
خضر آن کودک را موردنظر قرار داد، و سپس او را کشت، در این هنگام موسی خضر را گرفت و بر زمین کوبید و گفت آیا بدون جهت، نفس پاکی را میکشی و بسیار کار زشتی بجای آوردی.
خضر گفت: مگر نگفتم تو قدرت نداری در برابر کارهای من صبر کنی.
موسی گفت: اگر بعد از این از کارهائی که انجام میدهی جستجو کنم رفاقت خود را با من قطع کن و دیگر عذری برای من نخواهد بود.
آنها از آن محل گذشتند و به دهکدهای رسیدند که آن را «ناصریه» میگفتند، شب هنگام بود که موسی و خضر وارد این قریه شدند و از اهل قریه خواستند شب آنها را جای دهند.
اهالی قریه به آنها جا ندادند و از پذیرائی خودداری کردند، در این هنگام خضر متوجه شد که یکی از دیوارهای قریه کج شده و مشرف بر خرابی است، خضر
[صفحه ۵۲۹]
دست خود را روی دیوار گذاشت و گفت: برخیز این دیوار را راست کنیم.
موسی گفت: باید اهل قریه ما را طعام و غذا بدهند سپس ما این دیوار را اصلاح کنیم.
خضر گفت: از این جا دیگر رفاقت و مصاحبت ما قطع شد و اینک سر کارهای خود را بر تو روشن میکنم.
اما موضوع کشتی از این قرار بود که آن متعلق به گروهی از مساکین بود، که بوسیله آن ارتزاق میکردند، و چون یکی از پادشاهان در نظر داشت آن را غصب کند من آن را معیوب کردم تا از دستبرد آن پادشاه مصون باشد، و آنان میتوانند با همان کشتی معیوب امرار معاش کنند.
اما آن کودک را که دیدی کشتم، پدر و مادر او از اهل ایمان هستند، و من در چهره آن کودک علامت کفر دیدم و دانستم که آن کودک پس از اینکه بزرگ شد پدر و مادر خود را به کفر میکشاند، از این رو آن را کشتم و خداوند به جای آن کودک فرزند مومن و مهربانی به آنها خواهد داد، و خداوند به جای آن پسر یک دختری به آنها میدهد که از آن هفتاد پیغمبر متولد خواهد شد.
اما دیواری که من آن را راست کردم و از خرابی و انهدام آن جلوگیری نمودم متعلق به دو کودک یتیم بود که در آن شهر زندگی میکردند، در زیر آن دیوار گنجی است که به آن دو کودک تعلق دارد، پدر کودکان مرد صالحی بود و آن گنج را برای فرزندانش ذخیره کرده بود، و ما با راست کردن دیوار گنج را از دستبرد حفظ کردیم و کودکان پس از اینکه بزرگ شدند از گنج استفاده خواهند کرد.
این بود سر کارهائی که من کردم و تو نتوانستی صبر کنی.
[صفحه ۵۳۰]
۸۲- علی بن اسباط از حضرت رضا علیه السلام روایت کرده که آن جناب در تفسیر «و کان تحته کنز لهما» فرمود: آن گنج لوحی از طلا بود که در آن نوشته شده بود.
بسم الله الرحمن الرحیم محمد رسول خداست، تعجب دارم از کسی که یقین به مرگ دارد چگونه خوشحال میگردد، و تعجب دارم از کسی که به قضاء و قدر معتقد است چگونه محزون میشود، تعجب دارم از کسی که دنیا و تغییرات آن را مشاهده میکند چگونه به آن دلبستگی پیدا مینماید.
سزاوار است کسی که با عقل و خرد خداوند را شناخته، او را در قضاء و قدرش متهم نکند، و او را در روزی دادن بیتوجه تصور نکند.
۸۳- ابن شهرآشوب از حضرت رضا علیه السلام روایت کرده که در تفسیر آیه شریفه «لینذر باسا شدیدا من لدنه».
فرمود: باس شدید علی بن ابیطالب است که با حضرت رسول صلی الله علیه و آله با دشمنانش جهاد میکرد.
برگرفته از کتاب اخبار و آثار حضرت امام رضا علیه السلام نوشته: عزیزالله عطاردی قوچانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *