از دیدگاه شعرا

اشعار در مدح امام رضا نقیب هفتم

زهی دمادم به بوی زلفت مذاق من خوش دماغ من تر
مرا زمانی مباد بیرون خیالت از دل هوایت
از سر
زلال وصلت شراب کوثر حریم کویت فضای جنّت
بلای هجرت عذاب دوزخ شب فراقت صباح محشر
تویی بتان را شکسته رونق گل از تو برده هزار خجلت
گلی تو امّا گل سخنگو بتی توامّا بت سمنبر۱
به دور حسنت شده فسانه به بت پرستی هزار مؤمن
به تیغ عشقت بریده الفت به طاعت بت هزار کافر
من از تو بیخود تو فارغ از من زهجر مردم چه چاره سازم
نه با من الفت تورا مناسب نه بی تو طاقت ، مرا مبسّر
بدان امیدی که باز آیی بماند ما را در انتظارت
دو دست در دل دو پای در گل دو چشم در ره دو گوش بر در
تویی ربوده زعاشقان دل به دل ربایی نموده هر دم
لب دُر افشان در درخشان قد خرامان خط معنبر۲
منم گزیده ره ملامت به دور حسنت شده فسانه
به چشم گریان به جسم عریان به جان سوزان به حال مضطر
تویی کشیده به صید هر دل به قصد هر سر به زجر هر تن
به بیوفایی زغمزه تیری ز عشوه تیغ و زمار۳ خنجر
مرا فتاده به فکر آن رخ به باد آن قد به بوی آن خط
به بیقراری دلی پر آتش سری به بالین تنی به بستر
چنین که در من زشمع رویت فتاد آتش کشیده شعله
چنین که اشکم ز شدت غم نمود طغیان گذشت از سر
اگر نیابد نم سرشکم مدام نقصان ز آتش دل
و گر نریزد همیشه آبی بر آتش دل زدیده تر
زسیل اشکم به نیم قطره بر آید از جا بسیط غبرا
زبرق آهم به یک شراره
بریزد از هم سپهر اخضر
زبرق آه جهان فروزم توراست شامی چو صبح روشن
زهجر زلف سیاهکارت مراست روزی به شب برابر
زدرد عشقت ضعیف و زارم به چاره سازی کسی ندارم
امیدوارم که برگشاید گره زکارم امام اظهر
امام بر حق ولی مطلق امین قران گزین انسان
امیر مردان شه خراسان علی موسی رضای جعفر
خجسته ذاتی که گر نبودی اساس هستی بنای ذاتش
نبودی الفت پی تناسل زهفت آبا۴ به چار مادر۵
امانت دین زبهر تمکین بدو سپرده شه ولایت
ولایت حق به ارث شرعی بدو رسیده زشاه قنبر
طریق علمش کشیده راهی زهفت دریا به چار منبع
نسیم خلقش گشوده عطری زهشت گلشن به هفت کشور
به شاه انجم اگر ندادی قبول مهرش لوای نصرت
نگشتی او را خلاف عادت به بی سپاهی جهان مسخّر
هزار باره به قدر برتر غلامی او زپادشاهی
کسی که باید قبول گردد به درگه او کمینه چاکر
نمی نشیند به خاک ذلّت نمی دهد دل به تخت خاقان
نمی گزیند ره مذلت نمی نهد سر به تاج قیصر
زمعجزاتش غریب نقلی به یاد دارم ادا نمایم
کز استماعش دل و دماغت سرور یابد شود معطّر
چنین شنیدم که بود روزی کنار بحری پی معیشت
زمخلصان رضا جوانی فقیر حالی بسی محقّر
ارادت حق به چهره او در سعادت گشود ناگه
زخلق آبی یکی برون شد زبحر آمد به جانب بر

گرفت او را جوان مسکین به احتیاطش ببست محکم
اسیر آبی در آن عقوبت بکرد زاری که ای برادر
زبستن من چه نفع جویی مرا رها کن روم به دریا
بر تو آرم زقعر دریا به
رسم تحفه هزار گوهر
جواب دادش که حاش لله۶ بدین فریبت کجا گذارم
و گر گذارم محال باشد که پیشم آیی تو بار دیگر
اسیر آبی قسم به نام شه خراسان بخورد و گفتا
که نیست در من خلاف پیمان بدین یمینم بدار باور
زروی حیرت سؤال کردش که ای نبوده میان انسان
چه می شناسی که کیست آن شه توراسوی او که گشت رهبر
بگفت حاشا که من ندانم شهنشنی را که داد تیغش
درین سواحل نجات ما را زدام افعی زکام اژدر۷
زاقتضای شقاوت ما زمان چندی ازین مقدّم
درین حوالی گرفت مسکن عظیم ماری مهیب۸ منکر
همیشه کردی چو گردبادی کنار دریا به کام سیری
به قدر صیدی زما ربودی غذاش بودی همی مقرر
ز غصّه او که بود مهلک بر آسمان شد تضرع ما
شکفت ناگه گل تمنّا زغیب شاهی نمود۹ بنگر
به دست تیغی چو برق رخشان بزیر رخشی چو رعد غرّان
به گاه جولان ز هیبت او دل هزبران۱۰ طپیده در بر
فشانده آبی بر آتش ما کشید تیغی به قصد افعی
رسید افعی زبرق تیغش بدانچه خس را رسید ز آذر
به یک اشارت دو نیم کردش تبارک الله چه قدرت است این
که می تواند به یک اشارت جماعتی را رهاند از شر
چو فیض او شد مشاهد۱۱ ما زدیم بوسه به خاک پایش
شدیم سایل که از کجایی بگفت هستم ز نسل حیدر
نقیب۱۲ هفتم شه خراسان امام عالم رضای کاظم
که اهل دل را زخاک پایم رهیست روشن به آب کوثر
اشارات او کشیده ما را به طوق طاعت سر اطاعت
کرامت او به ذکر
شایع ولایت ما گرفت یکسر
وسیله این شد که گشت ما را به خاک پایش عقیده حاصل
بدین عقیده سزد که باشد مراتب ما زچرخ برتر
جوان مخلص چو این حکایت چو دیدیک یک گشودبندش
که سهو کردم محبّ آن شه به بند محنت کجاست در خور
زبند رشته اسیر آبی به بحر در شد پس از زمانی
بکرد بیرون هزار گوهر بهای هر یک خزانه زر
امام باید چنین که یابد ز معجز او مراد هر کس
اسیر بیند نجات در دم۱۳ فقیر گردد روان۱۳ توانگر
ایا امامی که بحر و بر را گرفت صیت۱۴ صلای۱۵ جودت
تویی که هستی نظام عالم چراغ مسجد رواج منبر
دو ماه رویت زحسن طلعت فکنده نوری به هر دو عالم
چهار حد سرای قدرت شده مسجّل به چار دفتر
زبحر علمت زلال رحمت همه زمانی دویده هر سو
زخوان لطفت نوال۱۶ نعمت همه جهان را شده مقرّر
اگر چه هستی به روی چون مه چراغ مشرق ولی بگویم
به هیچ صورت نمی نمایی به اهل مغرب رخ منوّر
فلک ز مشرق مثال خور را همیشه آرد از آن به مغرب
که هر که باشد رخ تو بیند در ان صحیفه تویی مصوّر
شها فضولی ز روی رغبت سر طواف در تو دارد
چنان که خواهد در ین عزیمت بسان مرغی بر آورد پر
امیدوارم خلاف واقع حجاب مانع زراه خیزد
مراد خاطر زلطف ایزد به وجه احسن شود میسّر
محمد فضولی بغدادی
۱ – سمنبر : سپید اندام ، آنکه سمن در برگرفته و بوی خوش از وی می آید .
۲ – معنبر : غالیه بو ،
معطّر .
۳ – مار : استعاره است بری ابرو یا زلف .
۴ – هفت آیا : هفت آسمان .
۵ – چار مادر ( چهار مادر ) : چهار عنصر : آب ، خاک ، آتش و باد . سنایی گوید :
زمانه را زپی زادن چنو فرزند عقیم گشت چهار مهات و هفت آباش
۶ – حاش الله : پناه بر خدا ، معاذ الله .
۷ – اژدر : اژدرها ، اژدها .
۸ – مهیب : ترسناک .
۹ – نمود : نمایان شد ، آشکار شد .
۱۰ – هزبران : شیران .
۱۱ – مشاهد : ( از مصدر مشاهده ) : دیده شده .
۱۲ – نقیب : مهتر قوم ، رئیس گروه .
۱۳ – دردم – روان : ( قید زمان ) : در حال ، همان دم ، فی الفور .
۱۴ – صیت : آوازه ، شهرت .
۱۵ – صلا : آواز دادن برای اطعام ، دعوت کردن به خوان .
۱۶ – نوال : بهره ، عطا ، بخشش .
برگرفته از کتاب دانستنی های امام رضا علیه السلام دانستنی های رضوی۲

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *