از دیدگاه شعرا

اشعار در مدح امام رضا پناه دنیا و شفیع عقبی

شبانگه فرو هشت چون پرده بیضا۱
به گردون سرا پرده زد ظلّ غبرا۲
عروسان جمّاش۳ این هفت پرده
به هر هفت۴ آراسته روی زیبا
زشام و یمن چون دو مشتاق بیدل
گرفتار رشک دو پیکر دو شعرا
ز بس نقشهای بدیع خجسته
چو ایوان مانی شد این کاخ مینا۵
که ناگاه سحرگاه نقشی دگر زد
که گشت آن صور محو ازین لوح خضرا
زمیری به شاهی که لشکر کشیدی
به تسخیر ملک خراسان خور آسا
به عزم سفارت به امیدواری
رها باره ام۶ را شد از یاردم پا
مسلح شدم اوّل از بیم رهزن
چو گردان زابل چو ترکان یغما
یکی رُمح خطّی۷ به بازو چو رامح۸
یکی تیغ هندی حمایل چو جوزا
به کف برگرفتم یکی گوی و چوگان
چو پستان و زلف مه سرو و بالا
که ناگه در آمد ز در ماهرویم
به زلفی دلاویز و رویی دل آسا
بخایید بیجاده گون فندق از غم
در آن پسته۹ شهد پرورد گویا
چو ابر بهاری همی کرد زاری
چو برق یمانی همی کرد غوغا
گه از شور بختی و از تلخکامی
همی در شکر سود لولوی لالا
گه از گردش ماه و از سیر اختر
همی بر قمر۱۰ ریخت عقد ثریّا۱۱
گهی گفت با من بزاری و حسرت
عفی الله۱۲ چنین بود عهد تو با ما
گهی از طبر خون۱۳ طبرزد فشان شد۱۴
که ای یار جنگ آوربی محابا
گرت عزم رزم است و آهنگ غارت
به بزمت کنم رزمگاهی مهیّا
سپاهیت بخشم زترکان غمزه
برآور به جنگ آوری دست یغما
زنا بخردی خویشتن را میفکن
ز رنج موفّر۱۵ زعیش موفّا۱۶
جلا جل۱۷ پیام اجل می گزارد
تو بیچاره خوانیش آهنگ و آوا
مسافر طریق سفر می سپارد
تو آواره دانیش وادی و صحرا
نخست از پی پاسخ او فشاندم
جگر پاره از چشم
خونابه پالا
پس آنگه بدو گفتم ای ماه روشن
پس آنگه بدو گفتم ای سرو رعنا
به جان و تن نازنینت که بی تو
به جان ناشکیبم به تن ناتوانا
مرا بی رطبهای نوشین لب تو
چه نوش و چه نیش و چه خار و چه خرما
ولیکن به آن پاک دادار داور
که مهر تو را داده درجان من جا
که نبود زبی مهریم این تباعد۱۸
که نبود زبدخویی ام این تعدّی
به فرمان دارا بود این عزیمت
چه فرمان دادار و چه حکم دارا
در این رنج باید صبوری گزیدن
که رنج صبوریست داروی هردا۱۹
در ایوان نگردد همه عیش حاصل
به میدان نگردد همه رنج پیدا
فتاده بسی شخص از صدر ایوان
رسیده بسی مرد از صف هیجا۲۰
زراه مورّد۲۱ به رنج مؤبد۲۲
زتیغ مهنّد۲۳ به عیش مهنّا۲۴
غرض چون به زاریش بدرود کردم
شد او جانب خانه ، من سوی صحرا
به همراهی لشکری دیو گوهر
همه فتنه دهر و آشوب دنیا
به بیغوله غول هرگز نباشد
چو آن غول رویان عفریت سیما
مجدّر۲۵ جبین هایشان راست گویی
مسمّر۲۶ سپرهاست پیدا به بیدا۲۷
چو وصل آمده هجرشان روح پرور
چو هجر آمده وصلشان محنت افزا
نکردم زاقوالشان فهم حرفی
که آیم زاقوالشان در محاکا۲۸
به حوا و آدم گر آن قوم باشند
زاولاد آدم زاحفاد۲۹ حوّا
به کوه و بیابانی اندر جهاندم
یکی خنگ کُه پیکر دشت پیما
همه سنگ آن کوه جانکاه ، هایل
همه خاک آن دشت خونخوار ، غمزا
مجدّر زاشک اسیران حیران
مخمّر به خون شهیدان دروا۳۰
ز سرما و گرمای آن کوه و وادی
چو خارا
شدی موم و چون موم خارا
زسردی گهی غیرت مهر یوسف
زگرمی گهی رشک سوز زلیخا
گهی برفرازی که چون بخت نادان
گهی برنشیبی که چون قدر دانا
نمودم چو قعر زمین اوج گردون
نمودم چو اوج فلک قعر جست مأوا
خروشان به هرگام رودی درین ره
چو جوشنده ارقم۳۱ چو پیچنده افعی
شرنگ افاعی۳۲ و زهر اراقم
برِ آب ناخوشگوارش گوارا
ولی زاشتیاق حریمی در آن ره
همم خار گل بود و هم خاره خارا
چو دانست چرخ ستمگر که خواهم
کنم از دری غره۳۳ خویش غرّا۳۴
عنانم بپیچید از آن ره که مانم
جدا زآستان علی بن موسی
ولی خداوند و والا و والی
علی عدو بند و عالی و اعلی
زهی پادشاهی که شاهان عالم
به درگاهت آورده روی تولا
تو آن پادشاه فلک بارگاهی
که بر قدسیان چون کنی حکم والا
زتسبیح کرّوبیان تا قیامت
به فرش آید از عرش بانگ اطعنا۳۵
منورّ ز نوریت گردیده سینه
که موسیش دریافت در طور سینا
خطا گفتم این بلکه از نور رویت
فروغیست کش دیده در طور موسی
عطوس۳۶ از غبار درت یافت آدم
از آن عطسه آمد وجود مسیحا
زعیساست ذات همایونت اشرف
که شد علّت علت کون عیسی
ز اعجاز انفاس عیسی بوقتی
بهی یافت مبروص۳۷ اگر بی مداوا
به خاک حریم تو زاعجاز اکنون
بسی روشنی یافته چشم اعمی
سلیمان اگر گشت ز اِنهای۳۸ موری
به سرّی از اسرار مکتومه۳۹ دانا
برای تو اسرار آفاق و انفس
عیان است حاجت نباشد به انها
نگویم رواق تو تالی به گردون
نخوانم ضمیر تو ثانی به بیضا
کزان آستان آسمان است حیران
بر این آفتاب آفتاب است حربا۴۰
زمین درت خجلت چرخ سایر
غبار رهت غیرت مشک سارا
از آن چهره قدسیان شد معطّر
و زین طرّه حوریان شد مطرّا
در آن بارگاه فلک آستانت
که با رفعتش عرش اعلاست ادنی
ره زایران رفته رضوان و خازن
به مژگان غلمان و گیسوی حورا
عقیمند و عنّین۴۱ زشبه و نظیرت
هم آن چار مادر هم این هفت آبا
ردای تو را آستین چرخ اعظم
حریم تو را آستان عرش اعلی
بود در ضمیر تو چون روز روشن
نبی یافت هر سرکه در لیل اسری
تویی ماه تابان گردون یس۴۲
تویی سرو رعنای بستان طه۴۲
جهان پادشاها مرا جز تو نبود
پناهی به دنیا شفیعی به عقبی
نگارم به نام تو امروز نامه
که نامی شود نامه ام از تو فردا
بر آور تمنّایم از راه رحمت
که نبود به گیتی جز اینم تمنّا
که مدحت به دفتر برم تا زمانی
که هستیم را دفتر آید مجزّا
پس آنگه در آن آستان خاک گردم
بر آساید از نار با جرحم اعضا
بلی هر که مدّاح ذات تو باشد
زجرمش چه بیم و زنارش چه پروا
کیم ؟ جاهلی نیک بدخواه و بدخو
کیم غافلی سخت خودروی و خود را
زبس در معاصی بر آورده ام سر
زبس در کبائر فرو برده ام پا
زمن ننگ دارند گبر و مسلمان
زمن عار دارند هندو و ترسا
به روز قیامت که از هول محشر
گدازد به هر سینه زاندیشه دلها
زروی ترحّم به من رحمت آور
به چشم عنایت به من دیده بگشا
صبا دل قوی دارکز روی رحمت
امام همامت
شفیع است و مولا
گمانم نباشد که در روز محشر
غلامان خود را پسندند رسوا
بود تا درت رشک گردنده گردون
دهد تا رخت شرم تابنده بیضا
زکوی تو مهجور جان اعادی
زروی تو پر نور چشم احبّا
فتحعلی خان صبای کاشانی
۱ – بیضا : آفتاب .
۲ – ظلّ غیرت : سایه زمین .
۳ – جمّاش : بازیگر ، شوخ و دلبر .
۴ – به هر هفت آراسته : را هفت قلم آرایش کرده ، آرایش کامل .
۵ – کاخ مینا : کنایه از آسمان است .
۶ – باره : اسب .
۷ – رمح خطّی : نیزه ای است منسوب به موضعی که نیزه های راست و استوار دارد .
۸ – رامح : نیزه افکن – در این جا منظور : سماک رامح است که ستاره است . ( غیاث اللغات ) .
۹ – بسته : استعاره است برای دهان مشوق .
۱۰ – قمر : استعاره است برای چهره محبوب .
۱۱ – عقد ثریّا : استعاره است برای اشکهای چشم محبوب .
۱۲ – عفی الله : خدا ببخشایاد .
۱۳ – طبر خون : چوب قرمز بید ، چوبی است قرمز رنگ . استعاره است برای لب و دهان معشوق .
۱۴ – طبرزد : نبات ، شکر – ( طبر زد فشان شدن : کنایه از سخن گفتن محبوب است ) .
۱۵ – موفّر : بسیار ، فراوان .
۱۶ – موّفی : ( = موّفا ) : کامل و تمام .
۱۷ – جلاجل : زنگهای کوچک که به گردن چار پایان
بندند . ( جمع جلجله ) .
۱۸ – تباعد : دوری جستن .
۱۹ – دا ( = داء ) : درد و رنج .
۲۰ – هیجا= خنگ .
۲۱ – مورّد : گلرنگ ، خونین و سرخ .
۲۲ – مؤبّد : همیشگی .
۲۳ – مهنّد : هندی .
۲۴ – مهنّا : گوارا .
۲۵ – مجدّر : آبله گون .
۲۶ – مسمّر : از مسمار گرفته شده : میخ کوبیده .
۲۷ – بیدا ( = بیداء ) : بیابان .
۲۸ – محاکا ( = محاکاه ) : نقل کردن ، حکایت کردن .
۲۹ – احفاد : نواده ها ، فرزندان ( جمع حفید ) .
۳۰ – دروا : حیران و سرگردان .
۳۱ – ارقم : مار سپبده و سیاه ( جمع آن : اراقم ) .
۳۲ – شرنگ افاعی : زهر افعی ها .
۳۳ – غرّه : پیشانی .
۳۴ – غزّا : روشن و سپید – ( غرّه غراء : کنایه از سربلندی و آبرومندی است ) .
۳۵ – اطعنا : مقتبس است از آیه شریفه : « و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانک ربّنا و الیک المصیر » ( گفتند : شنیدیم و اطاعت کردیم ، پروردگارا آمرزش تو را می خواهیم و بازگشت ما بسوی توست ) ( آیه ۲۸۵ سوره بقره ) .
۳۶ – عطوس : آنچه موجب عطسه شود – عطسه زدن .
۳۷ – مبروض : کسی که به مرض برص و پیسی دچار شود .
۳۸ – انهاء : خبرگزاری .
۳۹ – مکتوبه :
پنهان و پوشیده .
۴۰ – حربا : آفتاب پرست .
۴۱ – عقیم و عنّین : کسی که فرزند نیاورد .
۴۲ – یس و طه : از القاب رسول اکرم (ص) در قرآن است به اعتبار آنکه خداوند آن حضرت را در سوره های ۳۶ و ۲۰ قران به همین عنوان مخاطب ساخته .
برگرفته از کتاب دانستنی های امام رضا علیه السلام دانستنی های رضوی۲

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *