از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

اشعار میلاد امام رضا (ع) – تا شنید از باد پیغام وصال یار گل‏

تا شنید از باد پیغام وصال یار گل‏
بر هوا می‏ افکند از خرمی دستار گل‏

گر نه از رشک رخ او رو به ناخن می‏ کند
مانده زخم ناخنش بهر چه بر رخسار گل‏

تا نگیرد دامنش گردی کشد جاروب‏ وار
دامن خود در ره آن سرو خوشرفتار گل‏

خویش را دیگر به آب روی خود هرگز ندید
تا فروزان دید آن رخسار آتشبار گل‏

از رگ گردن نگردد دعوی خوناب خوب‏
گو برو با روی او دعوی مکن بسیار گل‏

نافه ‏ی تاتار را باد بهاری سرگشود
چیست پر خون نیفه ‏ای از نافه‏ ی تاتار گل‏

گر گدایی درهم اندوز و مرقع پوش نیست‏
از چه رو بر خرقه دوزد درهم و دینار گل‏

تا میان بلبل و قمری شود غوغا بلند
می ‏زند ناخن به هم از باد در گلزار گل‏

بر زمین افتاد طفل غنچه گویا از درخت‏
خود نمودش غنچه بر شکل دهان مار گل‏

گر نمی ‏آید ز طوف روضه‏ ی آل رسول‏
چیست مهر آل کاورده است بر طومار گل‏

نخل باغ دین علی موسی جعفر که هست‏
باغ قدر و رفعتش را ثابت و سیار گل‏

آنکه بر دیوار گلخن گر دمد انفاس لطف‏
عنکبوت و پرده را سازد بر آن دیوار گل‏

نخل اگر از موم سازی در ریاض روضه ‏اش‏
گردد از نشو و نما سرسبز و آرد بار گل‏

گاه شیر پرده را جان می‏ دهد کز خون خصم‏
بردمد سر پنجه‏ ی او را ز نوک خار گل‏

ای که دادی دانه‏ ی انگور زهرآلوده ‏اش‏
کشت کن اکنون به گلزاری که باشد یار گل‏

با دل پرزنگ شو گو غنچه در باغ جحیم “.
آنکه پنهان ساختش در پرده ‏ی زنگار گل‏

ای به دور روضه‏ ات خلد برین را صد قصور
وی به پیش نکهتت با صد عزیزی خوار گل‏

گر وزد بر شاخ گل باد سموم قهر تو
از دهن آتش دهد در باغ اژدروار گل‏

سرو را کلک منست آن بلبل مشکین نفس‏
کش به اوصاف تو ریزد هر دم از منقار گل‏

کلک من با معنی رنگین عجب شاخ گلیست‏
کم فتد شاخی که آرد بار این مقدار گل‏

در حدیث مدعی رنگینی شعرم کجاست‏
کیست کاین رنگش بود در گلشن اشعار گل‏

کی بود چون دفتر گل پیش دانایان کار
گر کسی چیند ز کاغذ فی ‏المثل پرگار گل‏

از گل بستان که خواهد کرد بر دیوار رو
گر بودبر صفحه‏ ی دیوار از پرگار گل‏

کی تواند چون گل گلشن شود بلبل فریب‏
گر کشد بر تخته‏ ی در باغ را نجار گل‏

غنچه ‏سان سر در گریبان آر وحشی بعد ازین‏
بگذر از گلزار و با اهل طرب بگذار گل‏

در گلستان دل‏ افروز جهان ما را بس است‏
پنبه‏ ی مرهم که کندیم از دل افگار گل‏

شد بهار و چشم بیمار غمم در خون نشست‏
در بهاران بوته‏ ی گل بردمد ناچار گل‏

تا بهار آمد در عشرت به رویم بسته شد
کو ببازد بر در خوشحالیم مسمار گل‏

در بیان حال گفتن تا به کی بلبل شویم‏
در دعا کوشیم گو دست دعا بردار گل‏

تا زبان گل کشد بر صفحه بی‏ پرگار آب‏
تا بود آیینه ‏ساز باغ بی‏ افزار گل‏

آنکه یکرنگ نقیضت گشته وز بیدانشی‏
می‏ شمارد خار را در عالم پندار گل‏

با درنگی کز رخش گردد سمن‏ زار آینه‏
بسکه او را از برص بنماید از رخسار گل‏

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *