امامت و رهبری، حاکمان زمان, حوادث، وقایع، هجرت

امام رضا در دوران هارون، امین و مأمون

امام رضا در دوران هارون، امین و مأمون
امامت
امام رضا علیه السلام به سال ۱۸۳ هجری، پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان هارون، در سن ۳۵ سالگی عهده دار مقام امامت و پیشوایی امت شد ومدت امامتش بیست سال به طول انجامید که ده سال اول آن، با سالهای آخر زمامداری هارون، پنج سال با حکومت فرزند او امین و پنج سال آخر با خلافت فرزند دیگرش مأمون همزمان بود.

امام رضا علیه السلام در عصر هارون
حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام پس از عهده دار شدن امامت ـ با توجه به شرایط سیاسی و فرهنگی حاکم بر جامعه اسلامی ـ به منظور تثبیت امامت خویش و جلوگیری از انحراف در افکار عمومی که واقفیه با تبلیغات سوء خود در سطح جامعه ی اسلامی به وجود آورده بودند، دعوت خود را آشکار ساخت و در برابر هر دو جبهه مخالف (دستگاه خلافت و منحرفان از خط امامت) به مبارزه علنی و اصولی دست زد.
مبارزات سیاسی و اعتقادی امام علیه السلام در این مرحله آنچنان آشکار و گسترده بود که یاران و نزدیکان آن حضرت را به وحشت انداخت و آنان در آن شرایط خفقان آور حکومت عباسی، بر جان امام علیه السلام بیمناک شدند و از آن حضرت خواستند که دست از مبارزه علنی بردارد و همچون اجدادش تقیه کند. (صفوان بن یحیی) می گوید:
امام رضا علیه السلام پس از رحلت موسی بن جعفر علیه السلام مطالبی فرمود که ما بر جانش ترسیدیم و به او عرض کردیم: مطلب بزرگی را آشکار فرمودید، ما بر جان شما از این ستمگر (هارون) بیمناکیم. امام علیه السلام فرمود: هر چه می خواهد تلاش کند. او راهی بر من ندارد.
/پاورقی ۱- عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج ۲، ص ۲۲۸ و بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۵٫/

(محمد بن سنان) می گوید:
در روزگار هارون به امام رضا علیه السلام عرض کردم: خود را به این امر (امامت) مشهور کرده و جای پدر نشسته اید، در حالی که از شمشیر هارون خون می چکد. امام علیه السلام فرمود: آنچه مرا به این کار بی پروا ساخته سخن پیامبر است که فرمود: اگر ابوجهل یک مو از سر من گیرد گواه باشید که من پیامبر نیستم. من هم به شما می گویم: اگر هارون مویی از سر من کم کرد گواه باشید که من امام نیستم.
/پاورقی ۲- بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۵٫/
به جز این افراد، افراد دیگری نیز امام را نسبت به فعالیتهای بی باکانه اش هشدار داده آن گرامی را به تقیه توصیه می کردند.
/پاورقی ۳- رجوع کنید به ـ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۲۷۰ و ج ۴۹، ص ۱۱۶٫/
مبارزات علنی امام علیه السلام در زمینه تبیین و تثبیت امامت خود و نفی امامت دیگران، به حدی بود که درباریان هارون احساس خطر کرده جریان فعالیتهای آن حضرت را به هارون گزارش دادند. (عیسی بن جعفر) ـ برادر خانم هارون ـ و (یحیی بن خالد برمکی) هر کدام جداگانه به هارون گفتند:
این علی، فرزند موسی بن جعفر است که (بر جای پدر) نشسته و ادعای امامت می کند.
هارون ـ که هنوز وجدانش از جریان به شهادت رساندن امام کاظم علیه السلام در رنج و عذاب بود ـ در پاسخ آنان با ناراحتی گفت:
آیا آنچه را که نسبت به پدرش انجام دادیم کافی نیست؟ شما می خواهید ما همه ی آنان را بکشیم.
/پاورقی ۴- رجوع کنید به ـ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۳٫/

نقشه ی قتل امام علیه السلام
هارون الرشید، علی رغم آنکه سعی می کرد به ظاهر برخوردی با (علی بن موسی الرضا) علیه السلام نداشته باشدتا شاید بتواند از این راه، آثار جنایتی را که در حق پدر بزرکوار آن حضرت روا داشته بود از دلهای شیعیان بزداید، ولی فعالیتهای گسترده و بی پروای پیشوای هشتم علیه السلام و سعایتها و گزارشهای پیاپی درباریان در این رابطه، او را بر آن داشت تا کینه ی درونی خود را آشکار کند و امام علیه السلام را به هدف کشتن به مرکز حکومت خود فرا خواند. (ابوصلت هروی) نقل می کند:
امام رضا علیه السلام در منزل نشسته بود که پیک (هارون) وارد شد و گفت: امیرمؤمنان شما را خواسته است.
امام علیه السلام به من فرمود: (هارون) در این وقت مرا جز برای امر مهمی فرا نمی خواند، ولی سوگند به خدا، او قادر نیست نسبت به من اقدام ناخوشایندی انجام دهد. همراه امام رضا علیه السلام بر (هارون) وارد شدیم. چون چشم امام علیه السلام به (هارون) افتاد دعایی را که از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله فرا گرفته بود خواند.
(هارون) رو به حضرت کرد و گفت: صد هزار درهم برای شما در نظر گرفته ام، نیازهای خانواده تان را نیز برای ما بنویسید.
چون (علی بن موسی) علیه السلام از نزد (هارون) بیرون رفت، او از پشت سر به آن حضرت نگاه کرد و گفت: من اراده ای کردم و خدا اراده ای، ولی آنچه خدا خواست بهتر بود.
/پاورقی ۵- بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۱۶٫/

مرگ هارون
(هارون) ـ همانطور که امام رضا علیه السلام پیش بینی کرده بود ـ علی رغم کوششهای کینه توزانه اش، نتوانست خطری متوجه امام علیه السلام سازد و فرصت این کار را نیز نیافت.
او در سال ۱۹۲ هجری برای فرو نشاندن شورشهایی که در ناحیه ی (خراسان) پدید آمده بود ـ با آنکه مزاجش مساعد نبود ـ همراه (مأمون) رهسپار آن دیار شد و چون به (گرگان) رسید، بیماری اش شدت یافت. از آنجا به سرعت خود را به (طوس) رسانید و سرانجام پس از ۲۳ سال جنایت در سال ۱۹۳ در (سناباد) طوس در گذشت.
/پاورقی ۶- تاریخ الخلفاء، ص ۲۸۹ ـ ۲۹۰٫/

دوران امین
پس از (هارون) فرزندش (امین) عهده دار خلافت شد. وی از نظر سنی کوچکتر از (مأمون) بود، ولی چون مادرش (زبیده) دختر (جعفر بن منصور دوانیقی) از بانوان بزرگ و متنفذ دستگاه خلافت (هارون) بود و نیز داییهایش هاشمی بودند و هر کدام موقعیت و نفوذ خاصی در دستگاه سلطنت داشتند، از سوی دیگر، مادر (مأمون) کنیز و ایرانی بود، (هارون) او را ولیعهد اول خود کرد.
(امین: که از همان دوران کودکی، غرق در خوشگذرانی و عیاشی بود و در زمینه ی پذیرش منصبهای اجتماعی و زمامداری پس از پدر، هیچ گونه لیاقتی از خود بروز نداده بود، پس از تسلط بر حکومت نیز به عیاشی و لهو و لعب پرداخت، زیرا با تکیه بر حمایتهای مادر و داییهایش و دیگر قشرهای دارای موقعیت از حکومت وی، هیچ گونه خطری بر سر راه حکومت خود نمی دید.
مورخان، خصوصیات روحی و زندگی (امین) را چنین نوشته اند:
او مردی زشت کردار، سست رأی و خونریز بود که بر مرکب هوا و هوس سوار شده و نسبت به امر خلافت بی اعتنا بود و در کارهای مهم به دیگران تکیه می کرد.
/پاورقی ۷- التنبیه و الاشراف، مسعودی، ص ۳۰۲٫/
وی بر اثر سرگرمی فراوان به لهو لعب از جریانات و مسائل مملکتی به دور مانده بود و با آنها با بی اهمیتی برخورد می کرد.
/پاورقی ۸- الفخری، ابن طقطقی، ص ۱۹۳٫/
هنگامی که خبر کشته شدن فرمانده ی سپاهش (علی بن عیسی) توسط نیروهای مأمون را به وی دادند، او با خدمتکار خود (کوثر) مشغول صید ماهی بود.
امین به پیک گفت: مرا به حال خود گذار که (کوثر) دو عدد ماهی صید کرده است، ولی من هنوز چیزی صید نکرده ام.
/پاورقی ۹- همان مدرک، ص ۱۹۵٫/
وی در لذائذ و عیاشی غوطه ور بود
/پاورقی ۱۰- مآثر الانافه فی معالم الخلافه، ج ۱، ص ۲۰۴ به نقل: الحیاه السیاسه للامام الرضا علیه السلام ، ص ۱۲۱٫/
و در این راه، زنان را طرد کرده، به اختگان پرداخته بود و بازیگران و سرگرم کنندگان را از شهرهای مختلف به سوی خویش فرا خواند
/پاورقی ۱۱- تاریخ الخلفاء، سیوطی و تاریخ طبری، ج ۸، ص ۵۸٫/
در سیرت (امین) هیچ رفتار پسندیده ای که در خور ذکر باشد نیافتیم.
/پاورقی ۱۲- الخفری، ص ۲۱۲و مختصر اخبار الدول، ص ۱۳۴٫/

مخالفت مأمون
(هارون) برای پیشگری از اختلاف فرزندانش بر سر قدرت پس از خود، نخست فرزندش (امین) را در سال ۱۷۵ به ولیعهدی برگزید. و در سال ۱۸۳ (مأمون) را نیز به ولایتعهدی شرکت داد. و در سال ۱۸۹ برای فرزند دیگرش (مؤتمن) نیز پیمان نوشت که پس از (مأمون) عهده دار حکومت گردد.
(مأمون) که (امین) را خوب می شناخت و می دانست که او کسی نیست که حکومت را پس از خود به وی واگذارد، از همان آغاز به مخالفت با برادر برخاست و با تدبیر (فضل بن سهل) ایرانی تلاش گسترده ای را برای قبضه کردن قدرت آغاز کرد.
همراهی او با پدرش در سفر به (خراسان) یکی از اقدامات او بدین منظور بود، زیرا نظر (هارون) در ابتدا بر ماندن وی در بغداد بود، ولی (فضل بن سهل) که احتمال مرگ (هارون) را در این سفر می داد به (مأمون) گفت:
نمی دانی برای (رشید) در این سفر چه اتفاقی خواهد افتاد، در حالی که (خراسان) ولایت توست
/پاورقی ۱۳- مادر مأمون، کنیزی خراسانی به نام (مراجل) بود، از این رو، او خراسانیان را دایی خود می شمرد، مردم خراسان نیز با توجه به این جهت هواخواه وی بودند./
و (امین) (از جهاتی) از تو پیش است. او پسر (زبیده) است که داییهایش از (بنی هاشم) اند. و (زبیده) و اموالش حامی اوست. بهترین اقدامی که نسبت به تو انجام خواهد داد این است که تو را (از ولیعهدی) خلع می کند. پس از (هارون) بخواه که در این سفر همراه او باشی.
(مأمون) نظر (فضل) را پسندید و پدر را راضی کرد که در کنار او باشد.
/پاورقی ۱۴- تاریخ طبری، ج ۸، ص ۳۳۸ و الکامل فی التاریخ، ج ۶، ص ۱۹۲٫/
(بکر بن معتمر) که پیش از مرگ (هارون) همراه نامه هایی از سوی (امین) برای (سپاهیان)، (مأمون)، (صالح) برادر دیگرش و (فضل بن ربیع) راهی (خراسان) شده بود، پس از مرگ (هارون) نامه ها را به صاحبانش داد.
سپاهیان پس از دریافت نامه ی (امین) به مشورت با یکدیگر پرداختند. (فضل بن ربیع) به تحریک آنان در پیوستن به (امین) پرداخت و گفت:
من حکومتی آماده را به دیگری (اشاره به مأمون) که معلوم نیست فرجام کارش چگونه خواهد بود وا نمی گذارم.
سپس از آنان خواست که به سوی (بغداد) حرکت کنند.
سپاهیان که مدتی از خانه و خانواده ی خود دور شده بودند، به درخواست (فضل) پاسخ مثبت داده و آماده ی حرکت شدند.
(مأمون) ـ که در آن هنگام در یک فرسخی (مرو) بود و قصد (سمرقند) را داشت چون از اقدامات (فضل بن ربیع) آگاه شد، پس از مشورت با یاران خود نامه ای به (پسر ربیع) نوشت و به او فرمان داد که به (مرو) باز گردد، ولی (پسر ربیع بی اعتنا به نامه ی (مأمون) راه خود را ادامه داد و به (بغداد) رفت.
/پاورقی ۱۵- تاریخ طبری، ج ۸، ص ۳۶۶ ـ ۳۷۱ و الکامل فی التاریخ، ج ۶، ص ۲۲۲ ـ ۲۲۴٫/
(مأمون) از این اقدام سخت بر آشفت و در صدد خلع (امین) بر آمد. و پس از یک سلسله مکاتباتی که بین دو برادر رد و بدل شد کار به خصومت و جنگ کشید.
(امین) در سال ۱۹۴ برادرش (مأمون) را از ولایتعهدی خارج کرد و فرزندش (موسی) را بر این سمت برگزید و در سال ۱۹۵، (علی بن عیسی)، استاندار سابق (خراسان) را که به علت ستمهای بسیارش نسبت به مردم، (هارون) او را برکنار کرده بود، با سپاهی عظیم و مجهز که تعدادشان بالغ بر پنجاه هزار نفر می شد، به جنگ (مأمون) فرستاد و به عنوان پاداش، حکومت نهاوند، همدان، قم و اصفهان را به او داد.
(مأمون)، (طاهر بن حسین) (سر سلسله ی طاهریان) را که در امور لشکری بسیار ورزیده و رزم دیده بود، به مقابله با نیروهای (امین) فرستاد. دو لشکر در نزدیکی (ری) با هم برخورد کردند و پس از درگیری سختی نیروهای (امین) شکست خوردند و فرمانده شان به قتل رسید.
مردم (خراسان) از شنیدن خبر پیروزی (طاهر) و کشته شدن (علی بن عیسی) بسیار شادمان شدند.
(مأمون) از آمادگی مردم استفاده کرد و (هرثمه بن اعین) را با سپاه انبوهی به کمک (طاهر) فرستاد. آنان لشکریان (امین) را یکی پس از دیگری شکست داده و مردم را به بیعت با (مأمون) دعوت می کردند. تا آنکه به (بغداد) رسیدند و (دار الخلافه ی) امین را از هر طرف به محاصره در آوردند.
نیروهای امین پس از درگیری شدید و طولانی، مقاومت را بی فایده دیدند و پراکنده شدند. گروهی هم از (طاهر) امان گرفتند. (امین) وقتی خود را تنها دید با (هرثمه بن اعین) قرار به تسلیم گذاشت و بر بلمی که (هرثمه) آماده کرده بود سوار شد تا تسلیم شود. اما نیروهای (طاهر) آن کشتی را غرق کردند. امین با شنا خود را به ساحل رسانید. و چون آنجا تحت تصرف لشکریان طاهر بود، توسط نیروهای او دستگیر و زندانی شد و همان شب در زندان به قتل رسید سپس طاهر از مردم (عراق) برای مأمون بیعت گرفت.
/پاورقی ۱۶- رجوع کنید به ـ تاریخ ابن خلدون، ج ۳، ص ۲۳۱ ـ ۲۳۳٫/
ماجرای درگیری (امین) و (مأمون) با محاصره ی بغداد و قتل (امین) در سال ۱۹۸ هجری خاتمه یافت و (مأمون) از آن تاریخ رسما بر مسند خلافت تکیه زد و به جای (بغداد)، (مرو) را مرکز خلافت خود قرار داد.
/پاورقی ۱۷- رجوع کنید به ـ الکامل فی التاریخ، ج ۶، ص ۲۲۷ ـ ۲۸۸ و مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۹۷ ـ ۴۱۳٫/

امام رضا علیه السلام و امین
تاریخ پنج ساله ی حکومت (امین) در بیان اقدامات و موضعگیریهای این حاکم عباسی نسبت به علی بن موسی علیه السلام و همچنین تلاشهای امام رضا علیه السلام و یا واکنشهای آن حضرت در برابر اقدامات (امین) ساکت است.
آنچه در رابطه با موضع (امین) می توان گفت این است که وی به خاطر سرگرمی بیش از حد به عیاشی و لهو و لعب و نیز اختلافات و کشمکشهایی که از همان روزهای نخست حکومت با برادرش (مأمون) پیدا کرد، فرصت پرداختن به دیگر مخالفان از جمله حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام را نیافت.
امام رضا علیه السلام نیز از فرصت درگیری این دو برادر و آشفتگی دستگاه خلافت، بیشترین بهره را برد و به نشر و گسترش معارف اسلامی در سطح جامعه و تحکیم پایگاههای مردمی پرداخت. و گاه برای استواری روابط معنوی و اعتقادی بین امت و امامت، پرده از اسرار سیاسی جامعه بر می داشت و با پیشگویی، یارانش را از حقایق پشت پرده آگاه می ساخت. به عنوان نمونه: (حسین بن بشار) می گوید:
امام رضا علیه السلام به من فرمود: (عبدالله)، (محمد) را خواهد کشت.
گفتم: (عبدالله) پسر (هارون)، (محمد) پسر هارون را خواهد کشت؟!
فرمود: آری، آن (عبدالله) که در (خراسان) است، (محمد) فرزند (زبیده) را که در (بغداد) است می کشد.
/پاورقی ۱۸- اعلام الوری، طبرسی، ص ۳۱۱٫/
گاهی نیز مسأله را جزئی تر بیان کرده و در جریان درگیری بین (امین) و (مأمون) به هوداران و فرماندهان نظامی هر یک و شکست یکی از دیگری اشاره می کرد.
/پاورقی ۱۹- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۵٫/

دوران مأمون
مأمون، هفتمین خلیفه ی عباسی و به نوشته ی مورخان، داناترین و زیرکترین آنان بود.
/پاورقی ۲۰- رجوع کنید به ـ تاریخ الخلافء، ص ۳۰۶٫/
وی از همان آغاز نوجوانی زندگی خود را تحت تربیت (یحیی برمکی) و (فضل بن سهل) ایرانی، با جدیت و تلاش و بدور از عیاشی و خوشگذرانی آغاز کرد و در علوم و فنون مختلف بر برادران خود، بلکه بر تمامی خلفای عباسی پیشی گرفت و برتری نسبی و ظاهری خود را نسبت به برادرانش برای احراز مقام خلافت به اثبات رسانید.
اتخاذ این روش و سیاست از ناحیه ی مأمون شاید بدین منظور بود که وی از روزی که خود را شناخت، دریافت که از ناحیه ی مادر مانند برادرش امین نیست که احساس اصالت نسبی کند و از همان ابتداء به آینده ی خود و خشنودی و حمایت هاشمیان و عباسیان از خویش مطمئن باشد، بلکه چون مادر وی کنیز، آن هم از غیر عرب بود، برایش قطعی و مسلم شده بود که اعراب، و عباسیان تن به فرمانروایی وی نخواهند داد. بنابراین او تکیه گاهی جز خودش نداشت.
از این رو، آستین همت بالا زد و به برنامه ریزی برای آینده ی خویش پرداخت و برای این کار از اشتباهات و لغزشهای (امین) حداکثر استفاده را کرد.
او هنگامی که دید (امین) به جای جدیت در کارها و دور اندیشی در مسائل سرگرم لهو و لعب است و زندگی خود را به بازی و بطالت و همنشینی با زنان خواننده و کنیزان نوازنده و رقاصه سپری می کند، به کسب علم و دانش پرداخت و با علما و فقها همنشین شد و از مباحث و مسائل دینی سخن می گفت و به زهد و پارسایی و دینداری تظاهر می کرد.
(مأمون) این سیاست را پس از به دست گرفتن قدرت نیز ادامه داد. هنگامی که به حکومت دست یافت به (فضل) دستور داد تا درباره ی زهد، تقوا و دیانت او مطالبی نشر دهد و در جامعه از این صفات خلیفه تبلیغ نماید.
/پاورقی ۲۱- تاریخ التمدن الاسلامی، ج ۴، ص ۲۶۱ به نقل: الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام ، ص ۱۵۱، پاورقی./
خود نیز در نامه ای که به عباسیان نوشت
/پاورقی ۲۲- برای آگاهی از متن نامه رجوع کنید به بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۲۱۴٫/
خویشتن را واعظی خیرخواه، پرهیزکار و آگاه از اسلام و قرآن معرفی کرده و هاله ای از زهد و بی رغبتی به دنیا و پایبندی به احکام اسلام و علاقمندی به خاندان پیامبر علیهم السلام را گرداگرد خود تابانده است تا عباسیان و مردم دیگر او را با منشی اسلامی و مردمی، و در جهت خلاف شخصیت فکری و سیاسی برادرش (امین) بشناسند.

شرایط سیاسی
مأمون، هر چند با کشتن امین، بزرگترین مانع را از سر راه خود برداشت و به یک پیروزی نظامی دست یافت، ولی از نظر سیاسی به ضررش تمام شد، به ویژه پس از اعمال روشهایی که بعد از قتل برادرش، برای تسکین حس انتقامجویی خویش نسبت به او به کار گرفت.
/پاورقی ۲۳- مأمون، به کسی که سر امین را برای او آورده بود یک میلیون درهم جایزه داد. سپس دستور داد سر او را در صحن خانه بر چوبی قرار دهند و نیز همه حقوق بگیران را موظف کرد که به هنگام دریافت حقوق خود، امین را لعن کنند (رجوع کنید به ـ الحیاه السیاسه للامام الرضا علیه السلام ، ص ۱۷۶)./
برای آگاهی از شرایط سیاسی آغاز حکومت مأمون لازم است موضع هر یک از گروها و دسته هایی را که در آن مقطع زمانی می زیستند و از اعتبار و قدرتی برخوردار بودند، در برابر حکومت او بررسی کنیم و ببینیم وی به کدامیک از آنها می توانست اعتماد کند. این گروهها عبارت بوده اند از:

الف ـ ایرانیان
مأمون که در سایه ی تدبیر و تلاش (فضل بن سهل) ایرانی و حمایت همه جانبه ی مردم (خراسان) به حکومت رسیده بود می توانست بیش از گروههای دیگر به این قشر تکیه کند و از موقعیت و محبوبیت خود در میان ایرانیان برای تحکیم پایه های حکومت خویش بهره جوید، ولی او پس از استقرار بر مسند خلافت وعده هایی را که به مردم خراسانه داده بود و گفته بود تمامی سعی خود را در جهت تأمین امنیت و رفع ظلم و جور از آنان به کار خواهد گرفت، به فراموشی سپرد و نسبت به آنان ستم روا داشت.
/پاورقی ۲۴- امپراطوریه العرب، نوشته ی پنرال گلوب، ترجمه ی خیری حماد، ص ۵۷۰ به نقل: الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام ، ص ۱۷۹٫/
وی در ابتدای حکومت خود، همه ی اختیارات را به وزیر خود (فضل بن سهل) سپرد و او، از قدرت و موقعیت خویش به نفع خاندانش حداکثر استفاده را کرد.
یکی از اقدامات او که خشم دو تن از سرداران سپاه مأمون به نامهای (حسین بن طاهر) و (هرثمه بن اعین) و طرفداران آنان را برانگیخت و آنان را از حکوت دلسرد کرد این بود که وی مناطق وسیعی را که آن دو با رنج و زحمت فراوان از چنگ نیروهای امین در آورده بودند گرفت و برادرش (حسن بن سهل) را فرمانروای مطلق آن مناطق کرد.
بر اثر دلسردی فرماندهان ارشد مأمون و سوء تدبیر (حسن بن سهل) فریاد اعتراض و مخالفت از هر سو بلند شد و در برخی موارد، شورشیان موفق شدند نیروهای حکومت را شکست دهند.
از سوی دیگر، مأمون (محمد بن عبدالکریم) را مسئول خراج کرد. وی، فوق توان اقتصادی مردم از آنان مالیات گرفت. ارزاق عمومی را کاست. خواص را منکوب کرد و آنان را گروه گروه پراکنده ساخت. او برای خوش خدمتی به ارباب خود، مردمی را که قدرت پرداخت مالیات نداشتند تحت فشار و شکنجه قرار داد، به گونه ای که گروهی از پرداخت مالیات سرباز زدند و گروهی دیگر در خراسان با (طاهر بن حسین) در افتادند.
/پاورقی ۲۵- رجوع کنید به ـ رسائل الجاحظ، ج ۲، ص ۲۰۷ ـ ۲۰۸ به نقل: الحیاه الساسیه للامام الرضا علیه السلام ص ۱۷۹٫/
قحطی سال ۲۰۱ هجری که گریبانگر مردم خراسان، ری و اصفهان شد و بر اثر آن بسیاری از مردم جان خود را از دست دادند، بهترین دلیل بد رفتاری مأمون نسبت به مردم این سامان است.
/پاورقی ۲۶- رجوع کنید به ـ الکامل فی التاریخ، ج ۶، ص ۳۴۰٫/
سیاست ظالمانه ی دستگاه خلافت به ایرانیان و بر ملا شدن چهره ی کریه و خودکامه ی مأمون سبب شد که آنان از پشتیبانی وی روی برتابند و به علویان متمایل گردند.
/پاورقی ۲۷- لازم به یادآوری است که گرایش و اظهار محبت ایرانیان به علویان چیزی نیست که از زمان مأمون پیدا شده باشد، بلکه ریشه ی آن به دوران حکومت حضرت علی علیه السلام بر می گردد./
پیش ازاسلام با توده ی مردم ایران براساس این منطق رفتار می شد که آنان برای خدمت به طبقه ی حاکم آفریده شده اند و بر آنان واجب است که بی چون و چرا اوامر حکمرانان را اجراء کنند. با طلوع خورشید اسلام و آگاهی ایرانیان از تعالیم فطری و عدالت گستر آن، آنان با رغبت و خرسندی اسلام را پذیرفتند و در راه نشر و استقرار دستورات آن تلاش فراوان کردند، اما از آنجایی که به جز امیرمومنان علیه السلام تمامی کسانی که بر مسند خلافت اسلامی تکیه زدند از اسلام بیگانه بودند و می کوشیدند تا عادات دوران جاهلی و عصبیتهای قبیله ای و نژادی را احیا کنند، ایرانیان از آنان فاصله گرفتند و به حضرت علی و دودمانش روی آوردند. تظاهر عباسیان در آغاز دولت خود به دوستی اهل بیت علیهم السلام برای جلب نظر بیشتر ایرانیان و عکس العمل مردم خراسان در جریان شهادت یحیی بن زید و تظاهر مأمون به دوستی خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله برای جلب حمایت بیشتر مردم خراسان همه گویای این است که نقاطی از ایران به ویژه خراسان از مدتها پیش از به قدرت رسیدن عباسیان، شیعه و علاقمند به اهل بیت علیهم السلام بودند. برای آگاهی بیشتر به خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهری، ج ۱، ص ۱۲۰ ـ ۱۴۰ انتشارات صدرا، ۱۳۶۳ رجوع کنید./

ب ـ نژاد عرب
پیش از به خلافت رسیدن (مأمون) افراد و گروهایی با به حکومت رسیدن وی شدیدا مخالف بوده و از (امین) حمایت می کردند. اینان عبارت بودند از (زبیده) همسر هارون، داییهای امین، برمکیان به ویژه فضل بن یحیی برمکی، فضل بن ربیع و بسیاری از عربها.
کینه و عداوت این افراد و گروهها پس از قتل امین، نسبت به مأمون افزایش یافت.
برخورد کینه توزانه و اهانت آمیز مأمون با سر بریده ی امین و کشتن طرفداران او ـ که همگی از عباسیان و عرب بودند ـ با شمشیر غیر عرب، و مسلط کردن ایرانیان بر مقدرات کشور حتی در مناطق عرب نشین و از همه مهمتر انتقال پایتخت از (بغداد) به (مرو) و خراب کردن شهر بغداد، همه از عواملی بودند که نژاد عرب را نسبت به حکومت مأمون و آینده ی آن بدبین می کرد.
آنان از این بیم داشتند که امپراتوری عربی به امپراتوری پارسیان تبدیل گردد و ایرانیان بر اعراب مسلط شوند، از این رو، هنگامی که مأمون با تدبیر (فضل بن سهل) برادر او (حسن بن سهل) را به حکومت عراق گمارد، عربها به وی روی خوش نشان ندادند و گفتن: فضل بر مأمون مسلط شده و او را در کاخی جا داده، امور را از وی پوشیده می دارد و بدون نظر او هر چه می خواهد انجام می دهد.
/پاورقی ۲۸- الکامل فی التاریخ، ج ۶، ص ۳۰۲ و تاریخ ابن خلدون، ج ۳، ص ۲۴۲٫/
مأمون به حدی مورد خشم و نفرت عرب بود که هنگامی که تصمیم گرفت سری به بغداد بزند، (فضل بن سهل) او را از تصمیمش بازداشت و گفت:
تو دیروز برادرت را کشتی و خلافت را از چنگش بیرون آوردی و فرزندان پدرت و خانواده ات و عرب همه دشمن تو هستند.
/پاورقی ۲۹- رجوع کنید به ـ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۶۶٫/
مأمون در نامه ای که به عباسیان در بغداد نوشته است موضع آنان در برابر حکومت خویش را چنین ترسیم می کند:
… اما این سخن شما که در دوران حکومت من بر شما ستم شده است، به جان خودم سوگند، آن ستم و جفا نبود مگر به سبب پشتیبانی شما از او (امین) علیه من و هنگامی که من او را کشتم و شما تار و مار و پراکنده شدید، گاه پیرو پسر (ابوخالد) و زمانی پیرو یک عرب بیابانی شدید و برهه ای از (ابن شکله) پیروی کردید و بالأخره طرفدار هر کس که بر ضد من شمشیر کشید گشتید … .
/پاورقی ۳۰- رجوع کنید به ـ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۶۶٫/

ج ـ علویان
علویان بیشتر از گروههای دیگر با حکومت مأمون مخالف بودند، چون آنان عباسیان را غاصب خلافت می دانستند و در میان خود کسی را که برای تصدی مقام خلافت شایسته تر و سزاوارتر از همه ی عباسیان بود سراغ داشتند.
مأمون از دیدگاه علویان، جزو دودمانی است که بیش از سلسله ی امویان به مخالفت با اسلام و پیشوایان معصوم علیهم السلام برخاسته و موجبات اذیت و آزار و کشتار مسلمانان و غارت اموال آنان را فراهم ساخته بود، از این رو، علویان و تعداد زیادی از مردم دیگر از همان ابتدا از بیعت مأمون سرباز زدند و در صدد مخالفت با وی و شورش بر آمدند.
وضع مردم بغداد آن گونه که مأمون توصیف کرد. مردم کوفه نیز ـ که از شیعیان علی علیه السلام بودند ـ با مأمون بیعت نکردند و همچنان به مخالفت با وی ادامه دادند تا زمانی که برادر امام رضا علیه السلام (عباس بن موسی) بدانجا رفت و مردم را به بیعت مأمون فرا خواند. مردم کوفه ـ جز تعدادی اندک ـ از دعوت او سرپیچی کردند و گفتند:
اگر برای مأمون و پس از وی برای برادرت دعوت می کنی ما نیازمند دعوت تو نیستیم ولی اگر مستقیما برای برادرت یا یکی دیگر از خاندانت یا برای خودت دعوت می کنی، ما دعوتت را می پذیریم.
/پاورقی ۳۱- رجوع کنید به ـ الحیاه الساسیه للامام الرضا علیه السلام ص ۱۸۸٫/
مردم مدینه، مکه، بصره و دیگر مناطق نیز موضعی قریب به این داشتند.
سخنان خود مأمون
/پاورقی ۳۲- سخنان مأمون چنین است: (… پس تمامی افراد خاندان امیرالمؤمنین و کسانی که در مدینه محروسه بودند از سرداران و سپاهیان و عامه ی مسلمانان، با امیرمؤمنان و پس از او با علی بن موسی الرضا علیه السلام بیعت کردند.) (رجوع کنید به. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۵۱٫)/
به هنگام بیعت گرفتن برای ولایتعهدی امام رضا علیه السلام گویای آنست که تا آن زمان (سال ۲۰۱ هجری) نه تمام مردم مدینه بلکه توده ی مسلمانان با وی بیعت نکرده بودند و یا اگر بیعت کرده بودند از روی اجبار و اکراه بوده است. سرپیچی و مخالفت آنان با دستگاه خلافت مؤید این حقیقت است
/پاورقی ۳۳- مطالب این بخش از کتاب الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام اقتباس شده است./

انقلابها و شورشها
موقعیت سیاسی اجتماعی اواخر دوران حکومت هارون و ظلمها و جنایاتی که او نسبت به توده های مسلمان به ویژه علویان و در رأس آنان، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام انجام داد، درگیریهای میان امین و مأمون بر سر مسأله ی قدرت، سیاستهای کینه توزانه و ظالمانه ی مأمون پس از به دست گرفتن حکومت و بالأخره خودخواهیهای (فضل بن سهل) به منظور تثبیت و گسترش نفوذ خویش در میان همه ی اقشار مردم، سبب شد که همزمان با روی کار آمدن مأمون، مخالفتها و شورشها نیز در گوشه و کنار مملکت اسلامی پدید آید و فتنه و آشوب همه جا را فرا گیرد. قیامها و شورشهای این دوره بیشتر توسط علویان رهبری می شد، مثل قیام (ابن طباطبا) در کوفه به سال ۱۹۹ هجری، (زید بن موسی بن جعفر) در (بصره) برادرش (ابراهیم) در (یمن) و (حسین بن حسن افطس) در (مکه).
موج گرایش به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و انزجار از دستگاه خلافت، آنچنان همه گیر شده بود که حتی غیر علویان نیز مانند (حسن هرش) در قیامهای خود علیه حکومت از شعار (رضای آل محمد) استفاده می کردند.
/پاورقی ۳۴- برای آگاهی بیشتر به تاریخ طبری، ج ۸، ص ۵۲۷ رجوع کنید./

تنها راه نجات
(مأمون) پس از رویارو شدن با شرایط وخیم حکومت، تمامی استعداد و توان خود را برای نجات خویش و حکومتش از این بحران به کار گرفت.
او به تجربه دریافته بود که سیاست خشونت و زورگویی موجب رهایی اش از این گرداب نخواهد شد، زیرا می دید بسیاری از مشکلاتی که هم اکنون در پیش رویش رخ نموده ناشی از گزینش همین سیاست است.
سلاح منطق و برهان نیز کاربردی نداشت، زیرا مهمترین دلایلی که می توانست برای احراز مقام خلافت مورد استناد (مأمون) قرار گیرد وجود نص از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ی رهبری امت پس از آن حضرت، یا خویشاوندی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و یا شایستگی ذاتی خلیفه بود. در صورتی که تمامی این دلایل در اختیار علویان و در رأس آنان وجود مبارک فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله علی بن موسی الرضا علیه السلام بود.
از این رو، وی پس از اندیشه ی فراوان و مشورت با سیاستمداران و استوار کنندگان حکومتش، همچون (فضل بن سهل) به راه حل دیگری رسید. راه حلی که تازگی داشت و پیش از او در میان خلفا سابقه ای نداشت.
او تصمیم گرفت پیشوای هشتم علیه السلام را از (مدینه) به (مرو) فرا خواند و آن حضرت را به ولیعهدی خویش برگزیند.
این اقدام (مأمون) هر چند به ظاهر، غیر منتظره و شگفت انگیز بود و از سوی برخی از گروهها واکنشهایی را به دنبال داشت، اما به نظر خود او اساسی ترین و استوارترین طرحی بود که در آن شرایط می توانست حکومت او را از خطر سقوط حفظ کند و منافعش را تأمین نماید. و در حقیقت راهی جز این، در پیش روی (مأمون) وجود نداشت.
وی در گفتگویی که با (ریان بن صلت) داشت به این حقیقت اعتراف کرده و در پاسخ کسانی که مسأله ی ولایتعهدی امام رضا علیه السلام را به تدبیر (فضل بن سهل) می دانستند، گفت:
وای بر تو ای ریان! آیا کسی جرأت دارد به خلیفه ای که تمامی مردم و سردارانش در فرمان او هستند و امر حکومتش تثبیت شده است، بگوید: چنین حکومتی را به دیگری بسپار؟ آیا از نظر عقل چنین چیزی رواست؟
/پاورقی ۳۵- بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۳۷٫/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *