احادیث و سخنان

دیدگاه امام رضا در مورد میثم تمار

۳۴ – کشی گوید: حضرت رضا علیه السلام از پدرانش علیهم السلام روایت کرده که میثم تمار خدمت علی علیه السلام آمد و خواست آن حضرت را ملاقات کند.
در جواب او گفته شد که علی خوابیده است، در این هنگام میثم فریاد زد و گفت: بیدار باش ای کسی که به خواب رفتهای! به خداوند سوگند محاسنت از خون سرت رنگین خواهد شد، علی علیه السلام بیدار شد و فرمود: میثم را اجازه دهید وارد شود.
علی علیه السلام فرمود: به خداوند سوگند راست گفتی، و تو نیز دست و پایت بریده خواهد شد و زبانت قطع خواهد گردید، و روی یک درخت خرما در کناسه کوفه آویخته خواهی شد، و همچنین خالد بن مسعود، و حجر بن عدی، و
[صفحه ۷۹۵]
محمد بن اکثم نیز مصلوب خواهند شد.
میثم گوید: در نفس خود گفتم: علی علم غیب میگوید عرض کردم: یا امیرالمومنین این حوادث پیش خواهد آمد و ما چند نفر گرفتار خواهیم شد.
فرمودند: آری به پروردگار کعبه من این اخبار را از حضرت رسول (ص) شنیدهام و او این حوادث را برای من بیان داشته و تعریف کرده است.
گوید: عرض کردم کدام افراد مرا به دار خواهند زد، فرمود: مردی سرکش و ستمکار و فرومایه فرزند کنیز بدکار عبیدالله بن زیاد تو را خواهد کشت.
گوید: ما به اتفاق به طرف کناسه میرفتیم و او از کنار آن درخت خرما میگذشت و میفرمود: ای میثم تو را با این درخت داستانی است.
راوی گوید: پس از این که عبیدالله بن زیاد والی کوفه شد و در کوفه مستقر گردید، یکی از روزها از کناسه عبور کرد و علمش بر شاخههای آن درخت گیر کرد و پاره شد، عبیدالله تطیر کرد و دستور داد آن درخت را قطع کردند.
یکی از نجاران کوفه آن درخت را خرید و او را چهار قطعه کرد، میثم گوید: به فرزندم صالح گفتم: یک میخ آهنین بردار و نام من و پدرم را روی یکی از ساقههای آن نقش کن.
چند روز از این واقعه گذشت گروهی از مردم بازار آمدند و گفتند: ای میثم با ما حرکت کن نزد امیر برویم و از رئیس بازار شکایت کنیم و بخواهیم او را از بازار عزل کند، و دیگری را برای بازاریان تعیین کند.
میثم گوید: من سخنگوی آن مردم بودم، هنگامی که در نزد ابن زیاد سخن میگفتم وی از سخنان من اظهار شگفتی کرد، و از گفتارم سخت ناراحت شده بود.
[صفحه ۷۹۶]
در این هنگام عمرو بن حریث گفت: ای امیر این سخنگو را میشناسی؟ گفت: او کیست؟.
عمرو گفت: این میثم تمار دروغگو است! عبیدالله بن زیاد که تکیه داده بود برخاست و گفت: چه میگوید؟! گفتم: ای امیر دروغ میگوید، بلکه من راستگو و غلام مردی راستگو هستم.
عبیدالله گفت: باید از علی بن ابیطالب بیزاری جوئی و او را فحش دهی و از عثمان تعریف و تمجید کنی، و اگر نه دست و پایت را خواهم برید و به دارت خواهم زد.
میثم گوید: من در این هنگام گریه کردم و گریهام از سخنان او بود نه از تهدید به قتل گفتم: به خداوند سوگند من از تهدید شما گریه نکردم، بلکه از گفتههایت گریه نمودم.
روزی که سید و مولای من علی علیه السلام خبر داد که مرا با دست و پای بریده بر دار خواهند آویخت در ابتداء شک کردم، گفت: مولایت چه گفت؟ میثم گفت: مولایم خبر داد که فرزند کنیز بدکار عبیدالله بن زیاد تو را پس از قطع دست و پا به دار خواهد آویخت.
عبیدالله پس از شنیدن این سخن در خشم و غضب آمد و گفت: به خداوند سوگند اکنون دست و پایت را قطع خواهم کرد، و زبانت را خواهم گذاشت تا کذب مولایت آشکار گردد، فورا دستور داد دست و پای او را قطع کردند و سپس امر کرد بر دارش زنند.
میثم در بالای دار فریاد زد ای مردم هر کس میخواهد از علوم و اخبار علی ابن ابیطالب علیه السلام مطلع گردد، حاضر شود تا مطالبی برای شما نقل کنم.
[صفحه ۷۹۷]
راوی گوید: مردم از اطراف و اکناف اجتماع کردند، و میثم شروع به سخن کرد، و از عجائب و شگفتیها سخن گفت.
عمرو بن حریث در این هنگام از آن محل عبور میکرد و در نظر داشت به منزل خود برود، گفت: این سر و صدا چیست و مردم چرا در اینجا گرد آمدهاند، گفتند میثم تمار مردم را از اخبار و مطالب وارده از علی بن ابیطالب مطلع میکند و از فضائل و مناقب او سخن میگوید.
عمرو بن حریث با شتاب خود را به دارالاماره رسانید و نزد عبیدالله رفت و گفت: ای امیر بفرست زبان میثم را قطع کنند، که اکنون کوفه را برهم خواهد زد و مردم را بر علیه تو تحریک خواهد کرد.
در این هنگام عبیدالله به یکی از نگهبانان خود گفت: فورا بروید زبانش را قطع کنید، آن مرد آمد و نزد میثم رفت و گفت: امیر فرمان داده زبانت را قطع کنیم اکنون زبان خود را بیرون آر تا قطع کنم.
میثم گفت: مگر آن فرزند زن بدکار نمیگفت میخواهم زبانت را قطع نکنم تا دروغ مولایت آشکار گردد، اینک این زبان من قطع کن آن مرد دژخیم زبان میثم را قطع کرد و چندی در خون خود غوطه خورد و سپس درگذشت.
ابنزیاد فرمان داد او را بر دار آویختند، صالح گوید من پس از چند روزی از آنجا عبور کردم مشاهده کردم بر همان شاخهای که اسمش را نوشته بودم مصلوب کرده بودند.
برگرفته از کتاب اخبار و آثار حضرت امام رضا علیه السلام نوشته: عزیزالله عطاردی قوچانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *