احادیث و سخنان

شرح خطبه توحیدیه امام رضا (ع)

شرح خطبه توحیدیه امام رضا (ع)

زمان بیان خطبه

حضرت امام رضا(ع) در سال ۱۴۸ هجرى، در شهر مدینه متولّد شد، و پنجاه و پنج سال عمر کرده، و در سال ۲۰۳ هجرى در خراسان وفات نموده، و سى و پنج سال در خدمت پدر بزرگوارش زندگى کرده، و از معارف و حقائق و فیوضات آن حضرت استفاضه نموده و بیست سال بعد از فوت حضرت امام موسى بن جعفر علیه السلام که در سال ۱۸۳ هجرى در بغداد واقع شد، به مقام امامت و ولایت منصوب گردید و در موارد زیاد، امام هفتم علیه السّلام تصریح به خلافت و امامت آن حضرت فرموده، و به عناوین مختلف مقام ولایت او را براى خواصّ شیعیان خود معرّفى فرموده است.
مأمون عباسى چون بر خراسان استیلاء یافته، و در سال ۱۹۸ هجرى برادرش امین نیز فوت کرد، در سال ۲۰۰ هجرى حضرت رضا علیه السلام را به هر مقدمه اى بود به خراسان آورد.
در سال۲۰۱ هجرى به هر عنوانى بود، با اصرار تام و الزام شدید، آن حضرت را به ولایتعهدى نصب و تعیین نمود.
و ظاهراً این جریان در ماه رمضان واقع شد، و چون وفات آن حضرت در ماه صفر ۲۰۳ بوده است، حدود یکسال و نیم منصب خلافتعهدى آن حضرت استمرار پیدا کرده است.
در نتیجه معلوم مىشود که انشاء این خطبه شریف در مجلس مأمون قبل از موضوع ولایتعهدى، و در اوایل سال ۲۰۱ هجرى صورت گرفته است.
ما براى اثبات مقام امامت و خلافت الهى آن حضرت، با در دسترس داشتن این خطبه شریف، حاجتى به نصوص دیگر و ذکر ادلّه نقلى یا عقلى یا شواهد دیگر نداریم.
بیان این حقائق و معارف الهى و تحقیق این لطائف عرفان و دقائق لاهوتى، آن هم بدون سابقه فکرى و به نحو ارتجال، از عهده هر عارف و متکلّم و فیلسوف و محقّق و فقیهى بیرون، و از استطاعت بشر خارج است، مگر آن که با وحى و الهام غیبى مرتبط باشد.
و افتخار هر عارف متفکّرى آن که بتواند حقائق و لطائف این خطبه را به آن طورى که واقعیت دارد بفهمد.

مآخذ ما در نقل این خطبه شریف
این خطبه در کتابهایى از کتب درجه اول شیعه ثبت شده است.
۱ ـ عیون أخبار الرضا؛ تألیف رئیس المحدّثین شیخ صدوق محمّد بن علىّ بن بابویه القمّى، متوفّى ۳۸۱ هجرى، مدفون به رى.
۲ ـ توحید شیخ صدوق رضوان الله علیه.
۳ ـ أمالى شیخ الطائفه الطوسى رضوان الله علیه، متوفّى ۴۶۰ هجرى.
۴ ـ مجالس شیخ المشایخ المفید، متوفىّ ۴۱۳ هجرى.
۵ ـ احتجاج طبرسى أبى منصور احمد، متوفّى ۵۸۸ هجرى.
۶ ـ تحف العقول الحسن بن علىّ بن شعبه متوفّى در نیمه دوم از قرن رابع در باب خطب امیرالمؤمنین در توحید، و بدون سند ذکر نموده است.
۷ ـ بحارالأنوار مرحوم علاّمه مجلسى، جلد دوم، ص ۱۶۹، طبع کمپانى. وى این خطبه را از کتاب توحید و عیون نقل کرده و سپس به سه کتاب دیگر نیز اشاره فرموده، و بیانات مفیدى مربوط به بعضى از جملات خطبه ذکر نموده، و به برخى از اختلافات نسخ اشاره کرده است.
ضمناً مرحوم محقّق بزرگوار قاضى سعید محمّد بن محمّد مفید قمّى شرحى حکیمانه بر توحید صدوق نوشته، و سه جلد از این شرحِ مخطوط، نزد این جانب موجود است، و این خطبه را در جلد اوّل ص ۴۷، نقل کرده و اکثر جملات آن را شرح نموده است و این کتاب از لحاظ عرفان علمى جالب توجّه است.

اسناد در خطبه شریف
اسناد در این پنج کتاب بر دو نوع مىباشد:
سند مرحوم صدوق در کتاب عیون الأخبار و توحید: یکى است. و سند شیخ مفید و شیخ الطائفه در دو کتاب نیز یکى است.
و در احتجاج بدون ذکر سند (در باب احتجاج حضرت رضا علیه السلام) نقل شده است. و ما احتیاجى به معرّفى مقامات بالاى شیخ صدوق رئیس المحدّثین، و شیخ المشایخ مفید رضوان الله علیه، و شیخ الطائفه الإمامیّه محقّق طوسى نداریم.
نجاشى گوید: محمدبن علىّ بن بابویه کان جلیلاً حافظاً للأحادیث بصیراً بالرجال ناقداً الأخبار لم یر فى القمیّین مثله فى حفظه وکثره علمه.
و در رجال شیخ در حقّ شیخ مفید گوید: محمّد بن الحسن أبوجعفر شیخ الطائفه رئیس الإمامیّه جلیل القدر عظیم المنزله ثقه عین صدوق عارف بالأخبار والرجال والفقه والکلام والاصول والأدب.
و امّا استاد و شیخ مرحوم صدوق در دو کتاب، محمد بن الحسن بن احمد بن الولید القمى: نجاشى گوید – جلیل القدر عارف بالرجال موثوق به.
و اما شیخ مرحوم شیخ مفید و شیخ طوسى رضوان الله علیهما، الحسن بن حمزه بن علىّ بن عبدالله بن محمّد بن الحسن بن الحسین بن علىّ بن الحسین علیه السلام، نجاشى گوید: کان فاضلاً أدیباً فقیهاً ورعاً له کتب أخبرنا بجمیع کتبه وروایاته جماعه من أصحابنا منهم الشیخ أبو عبدالله محمد بن محمّد بن النعمان، و مات سنه ۳۵۸ هجرى.
و فوت محمد بن الحسن بن الولید در سال۳۴۳ هجرى است و چون در این اسناد، در هر یک دو فرد از آخر آن اسناد را که از علماء و محدّثین درجه اول شیعه هستند، شناختیم، حاجتى به بحث از سایر رجال سند نداریم.
گذشته از این در امثال این کلمات که در سطح اعلاى علم و معرفت و دقت است، افرادى علاقه به ضبط و حفظ و روایت آنها را پیدا مىکنند که خود نیز از بزرگان اهل معرفت و تقوى و علم باشند، و هرگز محدّثین و افراد عادى، توجه و علاقه اى به چنین احادیث و کلماتى پیدا نکرده و بلکه از استفاده و فهم آنها نیز محرومند.
به اضافه اتقان و إحکام متن خطبه که صدور آن از مهبط وحى و علم، قطعى است – آفتاب آمد دلیل آفتاب.
چنان که در اکثر خطبه ها و کلمات حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام و اکثر ادعیّه وارده از حضرت سجاد علیه السلام علیه السّلام این معنى مسلّم و نزد أهل معرفت و بصیرت روشن و واضح است.

رئیس المحدّثین صدوق و خطبه
به طورى که علماى رجال و محدثین و محقّقین تصریح کرده اند: شیخ بزرگوار، صدوق؛ از لحاظ ثبت و ضبط و حفظ و امانت در روایت و دقت در نقل کلمات احادیث، برترى و امتیازاتى بر دیگران داشته است و از این لحاظ روایات او را مورد وثوق و اطمینان قرار مىدهند.
آرى! صدوق رضوان الله علیه همه اهتمام و کوشش خود را در ضبط و حفظ و دقت کامل در روایات مبذول داشته، و به سایر قسمتها صرف وقت نمىکرد.
و از این جهت روایات او را که با روایات دیگران مقایسه نماییم، دقیق تر و مضبوط تر مىیابیم، و حتّى برخى از علماء و محدّثین عقیده دارند که احادیث صدوق رضوان الله علیه مورد وثوق و اعتماد است، و او به خاطر شدّت اهتمام به ضبط و اطّلاع و معرفت به رجال هرگز روایات ضعیفى را نقل نمىکند، و حتّى کتاب من لایحضره الفقیه او را به سایر کتب اربعه مقدّم شمرده و ترجیح مىدهند.
و در مورد خطبه توحید از حضرت رضا علیه السلام، ما این معنى را اگر به دقت بررسى و تحقیق کنیم، درخواهیم یافت.
آنچه مرحوم شیخ مفید و شیخ طوسى در امالى خودشان نقل مىکنند، با نقل شیخ صدوق در جزئیات و خصوصیّات اختلاف دارد، و شیخ طوسى همان روایت شیخ مفید را نقل کرده است، و شیخ مفید یا از مشایخ ایشان خطبه را تا حدودى تلخیص کرده، و بلکه برخى از جملات و یا کلمات را که از فهم عموم بیرون است حذف و یا تبدیل نموده است و یا به خاطر نبودن قدرت ضبط و حفظ، قهراً این تغییرات پیش آمده است.
به هر صورت ما در این جا از روى نقل و روایت شیخ صدوق، آن هم از کتاب عیون اخبار الرضا علیه السّلام که به عنوان آن حضرت تألیف شده است به ترجمه و شرح خطبه خواهیم پرداخت؛ و ضمناً همین خطبه شریف در کتاب تحف العقول با مختصر تلخیص در (ص ۶۱، ط تهران) به حضرت امیرالمؤمنین نسبت داده شده، و با این که مؤلف تحف العقول معاصر با شیخ صدوق است، ولى دقّـ و اهتمام شدید صدوق در نقل روایت محسوس است.

موارد ضبط خطبه شریف
۱ ـ در کتاب عیون الأخبار، باب ۱۱، باب ما جاء عن الرضا علیه السلام فى التوحید (خطبه الرضا علیه السّلام فى التوحید).
۲ ـ در کتاب توحید (باب التوحید و نفى التشبیه) باب ۲، موافق با همان سند و متن عیون الأخبار ذکر شده است.
۳ ـ در کتاب أمالى شیخ بزرگوار مفید رضوان الله علیه، در مجلس ثلاثین، و با سند مخصوص خود، و با اختلافات جزئى، نقل شده است.
۴ ـ در کتاب أمالى شیخ الطائفه ( در جزء اول، همان سند و متن را از شیخ مفید نقل کرده است.)
۵ ـ در کتاب تحف العقول که معاصر صدوق است، خطبه را بدون سند و با مختصر اختلاف با عیون الأخبار، به عنوان خطبه اى در توحید از حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام نقل مىکند.
۶ ـ در کتاب احتجاج طبرسى (باب احتجاج الرضا علیه السّلام) خطبه را با حذف سند، و مطابق عیون نقل کرده است.
۷ ـ در بحار الأنوار، جلد دوم (باب جوامع التوحید) طبع اول، کمپانى، ص۱۶۹، خطبه را از عیون و توحید نقل مىکند.

خصوصیّات این رساله
۱ ـ ما در نقل این خطبه شریف، مطابق روایت کتاب عیون الأخبار ضبط مىکنیم و در مورد اختلاف نسخه ها، آنچه را که به نظر بهتر و مناسبتر است متن قرار داده؛ و اختلاف نسخه ها را در میان پرانتز ذکر مىکنیم.
۲ ـ چند جمله اى را که از متن خطبه ارتباط با همدیگر از جهت معنى دارد جدا کرده، و ترجمه و شرح آن را به نحو لزوم و اختصار مىنویسیم.
۳ ـ در ترجمه و تفسیرکلمات خطبه، در اغلب موارد به کتاب ـ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ـ استناد کردیم، و در بعضى از موضوعات مربوط به معارف الهى نیز از آن کتاب استفاده و تلخیص شده است.
۴ ـ آنچه در توضیح مطالب خطبه نوشته شده است، روى تقلید یا تعبّد یا نقل سخنان دیگر نیست، بلکه بر مبناى معارف یقینى و اصول علمى ـ تحقیقى ـ قطعى است.
۵ ـ و تا ممکن بود از ذکر اصطلاحات فلسفى یا عرفانى خوددارى شده و مطالب با بیانات ساده و الفاظ معمول آورده شده است.
۶ ـ خطبه را در مقام توضیح به قسمتهایى تقسیم کرده، و شماره گذارى کردیم، و در قسمتهاى دیگر که مربوط به قسمتى مىشود، به شماره آن قسمت از خطبه اشاره مىشود، مانند: (خ ۱).
۷ ـ در مقام توضیح از ذکر مطالب خارج از بحث و نقل احتمالات ناصحیح و مشکوک، یا نسخه بدلهایى که صحیح نیست و یا مرجوح و غیرلازم است پرهیز کردیم.
۸ ـ در فهرست مطالب نیز به شماره هاى قسمت شده از خطبه که جمعاً ۳۲ قسمت است، اشاره کردیم، نه به شماره هاى صفحات.
۹ ـ موضوعاتى که در فهرست از آنها یاد شده است، معانى و حقایق آنها در این رساله به نحو تحقیق و یقین روشن شده است، اگر چه به طریق اجمال باشد و کتابى با این خصوصیّات (مختصر و مفید و قاطع) در مباحث توحید در دسترس نیست.
۱۰ ـ این رساله براى همه طبقات اهل ایمان و توحید، از لحاظ مطالعه و دقت لازم است، و هر کسى در حدود قوه فهم خود از این کلمات آسمانى و معارف الهى که از منبع فیض و مهبط وحى و مخزن علم و معرفت صادر شده است، استفاده خواهد کرد.
مقدمه خطبه
حدّثنا محمد بن الحسن بن احمد بن الحسین بن الولید، رضى الله عنه، قال حدّثنا محمد بن عمروالکاتب، عن محمد بن زیاد القُلزمیّ (القلونیّ، العامریّ، العرزمیّ)، عن محمد بن أبی زیاد الجُدّی صاحب الصلوه بجُدّه، قال حدّثنی محمد بن یحیى بن عمر بن علیّ بن أبی طالب علیه السّلام، قال سمعت أبا الحسن الرضا علیه السّلام یتکلّم بهذا الکلام (الحدیث) عند المأمون فی التوحید.
قال ابن أبی زیاد، ورواه لی أیضاً أحمد بن عبدالله العلویّ، مولیً لهم وخالاً لبعضهم، عن القاسم بن أیّوب العلویّ.

توضیح
به طورى که گفتیم احتیاجى به تحقیق و تمیز احوال این رجال سند نداریم، زیرا روایت شیخ صدوق و شیخ او محمد بن الحسن بن الولید، رضوان الله علیهما، که هر دو از لحاظ ضبط و حفظ و دقّت و وثاقت و معرفت به رجال، در ردجه اول و مورد اعتماد کامل هستند و بطور مسلّم مشایخ روایات خود را مىشناختند، و روى اعتماد روایت حدیث مىکردند؛ براى ما کافى است.
گذشته از این، نقل چنین خطبه اى با این اهتمام و دقّت، صددرصد علامت کمال ایمان و معرفت و علم و توجّه است.
اضافه بر این که شیخ مفید و شیخ الطائفه رضوان الله علیهما نیز با سند خود این خطبه را نقل کرده اند و ظاهراً محمد بن یحیى بن عمر، و قاسم بن أیّوب علوىّ، از افرادى بودند که در مجلس مأمون جزو مدعوّین از علویّین، حاضر شده و خطبه آن حضرت را شنیده و ضبط کرده اند.
و به قرینه بودن محمد بن أبى زیاد، صاحب صلوه (امام جماعت) در شهر جُدّه، او مرد عالم و موثّق و عادلى بوده است.
و چون قُلزُم اطلاق مىشود به بحر أحمر و به آبادیى که در کنار این دریا و نزدیک به مدین بود، با جُدّى متناسب تر مىشود، اگر چه قلونیه و عرزم نیز از أسماء امکنه است.
أنّ المأمون لمّا أراد أن یستعمل الرّضا علیه السّلام: جمع بنىهاشم، فقال لهم: إنّی اُریدُ أن أستعمل الرضا على هذا الأمر من بعدی! فحسده بنوهاشم، وقالوا: أتُولّى رجلاً جاهلاً لیس له بصرٌ (بصیره) بتدبیر الخلافه؟ فابعث الیه رجلاً یأتنا، فترى من جهله ما تستدلُّ به علیه (نستدلّ به)، فبعثَ إلیه، فأتاه.

ترجمه
محمد بن یحیى و قاسم بن أیّوب روایت کرده اند که: چون مأمون عبّاسى خواست حضرت رضا علیه السّلام را براى خلافت و ولایتعهدى بگمارد، بنىهاشم را دعوت و جمع نموده و اظهار داشت که: من قصد کرده ام تا علىّ بن موسى الرضا را براى بعد از خود به مقام ولایت و خلافت معیّن کنم!
بنوهاشم روى حسادت گفتند: آیا کسى را که به امور مملکت و حکومت، و تدبیر شؤون خلافت و زمامدارى آشنا نیست، و سابقه و بصیرت و بینایى ندارد، مىخواهى خلیفه کنى؟! بهتر است کسى را فرستاده، و او را براى حضور در این مجلس دعوت کنى! و در همین جلسه به جهالت و ناآگاهى او اطلاع یافته، و این جریان تو را راهنمایى خواهد کرد.
پس مأمون کسى را فرستاد، و آن حضرت حاضر شد.

توضیح
ظاهر این است که مراد از بنىهاشم، بنوعبّاس بودند که به خاطر قرابت با مأمون به این امر حسد ورزیدند، و بنوعبّاس از فرزندان عبّاس بن عبدالمطلّب بن هاشم هستند، و علویّون از اولاد علىّ بن ابیطالب بن عبدالمطلّب باشند، و به قرینه روایت محمد بن یحیى علوى و قاسم بن أیّوب علوى، از علویّون نیز در آن مجلس به صورت موافق حضور داشتند، و جزو افرادى نبودند که حسادت ورزیدند، و اگر نه اهتمام و دقت به روایت آن خطبه و جریان پیدا نمىکردند.
و گذشته از این، جریان ولایتعهدى علىّ بن موسى الرضا علیه السّلام موجب سرافرازى و افتخار و علویون بود، و آنان به مقام علم و معرفت آن حضرت آشنا بودند، و هرگز مناسب نبود که روى حسادت چنین سخنى گویند.
فقال له بنوهاشم: یا أباالحسن إصعد المنبر وانصب لنا علماً نعبدُالله علیه، فصعد المنبر فقعد ملیّا لایتکلّم مطرقاً، ثمّ انتفض إنتفاضهً واستوى قائماً وحمدالله تعالى وأثنى علیه، وصلّى نبیّه وأهل بیته، ثمّ قال:

ترجمه
پس بنوهاشم آن حضرت را خطاب کرده و گفتند: تقاضا مىکنیم به منبر بالا رفته، و براى ما نشانه اى از علم و هدایت برفراز کن که روى آن اساس و علامت، بندگی و عبادت پروردگار متعال را عمل کنیم!
پس آن حضرت روى منبر نشست، و مقدارى از زمان سر به پایین انداخته و به حال سکوت بود، سپس تکانى خورده، و روى منبر بایستاد، و در حالت اعتدال و استقامت شروع به ستایش و ثناى پروردگار متعال کرده، و بر رسول گرامى و اهل بیت أطهار او درود فرستاده، و گفت:

توضیح
حضرت رضا علیه السّلام متوجه بود که درخواست آنان روى اغراض مختلف است، ولى چون جلسه از بزرگان بنىهاشم و از ارکان دولت و دانشمندان بنىعباس متشکّل بوده، و سخنرانى در این مجمع سرنوشت ساز، و مقامات علمى و روحانى و ولایت حقّ آن حضرت را ثبیت و تحکیم و مدلّل مىساخت، روى انجام وظیفه لازم الهى شروع به خطبه فرمود.
گذشته از این جهت بهترین فرصتى پیش آمده بود که آن حضرت این حقایق و معارف الهى را در حضور افراد درجه اول مملکت که مستعدّ فهم و ادراک چنین مطالب دقیق و بلندى بودند؛ بیان و روشن کند، و آخرین مقصد از خلقت انسان که بندگى و عبودیّت است (الاّ لیعبدون): حقیقت و خصوصیات آن را در این جلسه مهم ابلاغ نماید.
و در این مورد پیش از خطبه: اشاره به مقام رسالت و تجلیل از پیغمبر اکرم و اهل بیت اطهار او کرد، تا در این جهت هم به حاضرین مقامات رسول گرامى وخانواده عصمت را معرفى نماید.
و سپس براى تجلیل و تعظیم از مقام بحث توحید و معارف الهى بپا ایستاد، و هم اشاره فرمود که: انسان متوجه به معارفت و عبودیت، مىباید از قعود و سکوت بپرهیزد، و پیوسته در حال قیام و فعالیت و انجام وظیفه باشد.
و باز توجه شود که تا امروز کلامى به این دقت و لطف، و تا این اندازه از بیان حقیقت معرفت، و به این تفصیل در شرح مقامات توحید، دیده نشده است.
و سزاوار است که این خطبه شریف به آب طلا و در صفحات مخصوص و با طبع بسیار جالب و تجلید عالى، در دنیا نشر و در دانشگاهها موجود باشد.
متن خطبه

۱ ـ أوّلُ عِبادهِ الله مَعرفتُه، وأصلُ مَعرفهِ الله تَوحیدُه.
لغت
اول: چیزى است که متقدّم بوده و دیگرى بر آن مترتّب باشد، خواه مادّى باشد یا معنوى، و آن دیگر را آخِر گویند به کسر خاء.
عبادت: غایه تذلّل و اطاعت است از مولى.
معرفت: اطّلاع بر شئ و علم و تمییز خصوصیات و آثار است.
أصل: چیزى است که روى آن دیگرى نهاده شود، و این معنى پس از تحقّق فرع صدق مىکند.
ترجمه
مىفرماید: اول عبادت معرفت است، و ریشه معرفت هم توحید و یکتا دانستن پروردگار متعال باشد.
توضیح
معرفت و شناختن دقیق پروردگار متعال مقدم است، و سپس بندگى و تذلّل و اطاعت او ملحق و مترتّب به آن مىشود.
پس معرفت در مرتبه اول است، و براى معرفت مراتبى هست، و به اختلاف مراتب آن هر اندازه ای که باشد: به همان مقدار عبادت و بندگى صورت مىگیرد و حقیقت بندگى که تذلّل و اطاعت است: بدون تحقّق معرفت صورت پذیر نخواهد شد، زیرا تا انسان به مقام عظمت و بزرگوارى و جلال کسى شناسایى نداشته باشد تذلّل و اطاعت نیز صورت نخواهد گرفت.
و در مقام معرفت نیز: پایه آن توحید و یکتا دانستن پروردگار متعال باشد، و تا این اصل ثابت و پابرجا نیست، نتوان روى آن بنایى درست کرده، و متفرّعات قرار گیرد.
و کسى که در مقام توحید استوار نبوده، و به آشکارا یا پنهانى به غیر خداوند یکتا توجّه مىکند؛ هنوز پایه معرفت او محکم و پابرجا و استوار نشده، و در نتیجه معرفتى براى او حاصل نگشته است.
پس در مرتبه اوّل پایه توحید باید استوار گردد، و سپس روى آن معرفت شاخ و برگ پیدا کند، و در مرتبه سوم عبادت و بندگى صورت بگیرد.
و اما تعبیر در جمله اول به کلمه اول، و در جمله دوم به اصل، زیرا اصل هر چیزى از خود او است، و پایه و بناء از همدیگر جدا نیستند، چنان که توحید از معرفت است، به خلاف اول و آخر که اول چیزى است که مقدم باشد، و آخر چیز دیگرى است که مترتّب به آن مىشود، چون معرفت که اول است و عبادت مترتّب بر آن است.
۲ – و نظامُ توحِید الله تعالى نَفىُ الصِفاتِ عَنْهُ، لِشهادهِ العُقول أنّ کلّ صِفَهٍ ومَوصُوفٍ مَخلوقٌ، وشَهادهِ کلّ مَوصُوفٍ أنّ لَه خالِقاً لیسَ بصفهٍ ولامَوصوفٍ.
لغت
نظم: مرتّب بودن أجزاء و مراتب است که اختلالى در آنها نباشد، و نظام به اضافه شدن الف دلالت به استمرار نظم مىکند.
توحید: قرار دادن شئ است تنها ومنفرد که چیز دیگرى با او نباشد.
خلق: ایجاد چیزى است بر کیفیّت مخصوص.
ترجمه
و استمرار نظم و اختلال پیدا نکردن در مقام توحید پروردگار متعال: با نفى صفات از او پیدا شود، زیرا عقول شهادت مىدهند که هر صفت و موصوفى قهراً مخلوق است و هر موصوفى خود گواهى مىدهد بالطبع که: براى او خالقى باشد، و آن خالق هم نمىشود صفت یا موصوف باشد.
توضیح
گفته شد که توحید اولین پایه معرفت الهى است، و معرفت پروردگار متعال از همین مقام شروع و پایه گزارى مىشود، و استمرار نظم در مرحله توحید هم به طورى که خللى به ارکان بنیاد حقیقت توحید وارد نشود: متوقّف است به نفى کردن هر گونه صفتى از ذات خداوند متعال.
توضیح این مطلب آن که: خداوند متعال نور نامتناهى و نامحدود و مطلق است که هیچ گونه حدّ و قید و محدودیّتى نه خارجى و نه ذاتى براى او نیست، زیرا متناهى بودن و قید و حدّ به هر معنایى باشد ملازم با ضعف و عجز و فقر است.
آرى خداوند متعال وجودش به ذاته واجب و ثابت و ازلى و ابدى و نامحدود بوده، و هیچ گونه ضعف و احتیاج و محدودیّتى ندارد.
ولى محدودیت و ضعف و احتیاج در همه موجودات و مراتب مخلوقات و در تمام عوالم امکانى جارى است.
در عالم مادّى: همه موجودات از جمادات و نباتات و حیوانات و انسان از لحاظ بدن، تحت حکومت ضوابط ماده، و از هر جهت مقیّد و محدود و محصور بوده، و هر موجودى در محدوده ذات مادّى و نیروى مخصوص خود که بسیار ضعیف و محصور است، مىتواند ادامه زندگى محدود خود را بسر برد.
و در عالم ملکوت: موجودات در این عالم به نام ملائکه نامیده شده، و از مادّه و تجسّد بالاتر، و از حدود و قیود عالم مادّى برکنار بوده، و در محدوده جسمانیّت لطیف، و روى وظائف مخصوص و مناسب خود زندگى مىکنند.
و در عالم جبروت: موجودات در این مرتبه را عقول و یا ارواح گویند، و در این جا حدود جسمانى بطور کلّى نیست، و هیچ گونه قید و حدّ خارجى وجود ندارد، و محدودیّت در این عالم به حدود ذاتى است، و هر کدام در محدوده ذات معیّن و مشخّص و با نیروى محدود ذاتى وجود دارند.
پس هر چه محدودیّت و تقیّد بیشتر باشد: قهراً ضعف و فقر شدیدتر شده و نیروى حیات و قدت و علم و اراده محدودتر و ضعیفتر خواهد شد، و قید در مقابل به هر مقدارى که حدّ و قید کمتر باشد: نور وجود قویتر و سعه آن مبسوط تر، و ضعف و فقر و احتیاج کمتر گشته، و نیرى حیات و اراده و قدرت و علم بیشتر و قویتر و وسیعتر خواهد شد.
پس مناط در ضعف و قوت و فقر و قدرت هر موجودى: جهت محدودیّت و اندازه حدّ و قید، و یا آزادى و وسعت و اطلاق آن وجود خواهد بود.
و چون از این عوالم سه گانه بیرون رویم: به عالم لاهوت متوجّه خواهیم شد، و در این عالم هیچ گونه قید و حدّ و محدودیّت و ضعف و فقرى نیست، این جا مبدأ موجودات و اول و آخر مخلوقات، و نور عوالم وجود، و عالم وسیع بىپایان و نامتناهى و نامحدود است.
آرى کوچکترین حدّ و قید و توصیف وتعریفى را نتوان براى ذات مطلق و نور نامحدود او قائل شد، و بهترین تعریف و توصیف او این است که بگوییم: او نور مطلق نامحدود است.
«هُوَ الأوّلُ و الآخِرُ والظّاهِرُ والباطِنُ وَهُوَ بِکُلّ شىءٍ عَلیم» ۵۷/۳
و اجمال این جمله کریمه: همان نور مطلق نامحدود و نامتناهى خواهد بود که قلم از شرح آن عاجز است.
و امّا نفى صفات: ذکر صفت یعنى توصیف، و توصیف یعنى تحدید و بیان حدود و قیودى که براى ذات یک چیزى هست، و البته اوصاف و حدود هر چیزى به مناسبت مرتبه و ذات و وجود آن چیز خواهد بود.
و معلوم شد که: ذات خداوند متعال نور نامحدود و لایتناهى است، و هر قید و حدّى ملازم با ضعف و فقر و عجز در همان محدوده و به مقدار و نسبت به آن حدّ و قید خواهد بود.
پس توصیف خداوند متعال: محدود کردن او است با آن صفات و حدود و خصوصیاتى که ذکر مىشود، و در این صورت ذات نامحدود و نور مطلق لایتناهى او با این صفات محدود شده، و در همان محدوده فقر و عجزى که منافى با وجود و قیمومیّت و بىنیازى و غناى ذاتى است، پیدا خواهد شد.
و اما این که نظام توحید نفى صفات است: زیرا برنامه در مقام توحید، تنها و یکتا دانستن خداوند متعال است که بجز ذات مجرّد و فرد مطلق و نامحدود او چیز دیگرى مورد توجّه قرار نگیرد.
و اثبات صفات و توجّه به آنها: این برنامه را نقض کرده، و در مقابل ذات مجرد خالص نامتناهى، قیود و حدود و خصوصیّات و صفاتى مورد توجه قرار مىگیرد.
و چون این معنى (توجّه به صفات) در باطن و در قلب انسان، تحقّق پیدا کرد: قهراً توجّه به آنها در زوایاى دل و در مقام عبودیّت و مناجات و دعاء و توسّل و اعمال روحانى بروز خواهد کرد.
و در نتیجه برنامه توجه خالص و اخلاص در توحید و نفى مفاهیم مغایر ذات یکتا و مجرد: منتفى گشته، و آثار شرکت و توجّه به غیر ذات واجب، در گوشه هاى افکار و قلوب و اعمال متجلّى شده و نظام برنامه توحید به هم خواهد خورد.
و اما مخلوق بودن هر موصوف و صفت: به طورى که گفته شد، توصیف نوعى از تحدید و تقیید است، و قهراً موجب مىشود که ذات واجب: محدود و مقیّد به صفات، از نامتناهى ونامحدود مطلق بودن خارج گشته، و در محدوده این تقیّد و به همان اندازه فقر و ضعف نسبى پیدا کند.
و بطور مسلّم: هر چیزى که آثارى از قید و حدّ و متناهى بودن در وجود او پیدا شد، از مقام الوهیّت و وجوب وجود و قیّومیّت على الإطلاق و خالقیّت مطلق خارج گشته، و در مرتبه مخلوقیّت و امکان وجود و فقر و احتیاج و ضعف و محدودیت قرار خواهد گرفت.
و این معنى در وجود صفت کاملاً روشنتر است: زیرا هر صفتى بخودى خود استقلال وجودى نداشته، و در قوام و تحقّق خود محتاج به موصوف است، تا در ضمن وجود او خودنمایى کند.
پس هر چیزى که توصیف شده و صفت و حدّى براى او آورده شد: قهراً و به زبان حال طبیعى خود شهادت خواهد داد که او مخلوق است، و ذات او نامتناهى ونامحدود مطلق نبوده، و او خالقی دارد که ذاتاً نامتناهى و نامحدود مطلق و منزّه از توصیف است.
و از این مطالب حقیقت – و کمالُ الإخلاصِ له نفیُ الصِفاتِ عنه – در خطبه اوّل نهج البلاغه، معلوم و روشن مىشود:
زیرا توجّه به موصوف به ضمیمه صفت: توجّه خالص به ذات مجرد نبوده، و در حقیقت به موصوف و صفت توجه مىشود، و این گونه توجّه از مرحله اخلاص خالص برکناراست.
و اما ذکر صفات در قرآن مجید و کلمات انبیاء و حضرا ت ائمّه معصومین علیهم السّلام: باید توجه داشت که صفات ثبوتیّه حقّ متعال عین ذات است، نه خارج یا عارض بر ذات، چنان که صفت وجود و حیات و علم و قدرت در نفس ما عین نفس ما باشند (النفسُ فى وَحدته کلُّ القُوى).
و نفس انسانى ما به اندازه سعه وجودى خود: حیات و احاطه و قدرت و اراده دارد، و این صفات عین ذات نفس مىباشد، نه آن که خارج از ذات باشد.
و البته در مقام تعبیر و اشاره و تفهیم و تفاهم: مجبوریم که هر کدام از این معانى و صفات را اعتبار و موردنظر قرار داده و روى این لحاظ و اعتبار بحث کنیم.
پس جدا شدن صفات پروردگار متعال از نظر اعتبار و به عنوان اشاره به این حیثیّت و لحاظ است.
پس این اعتبارات در مرحله ثانوى و براى تفهیم و شرح حقیقت و توضیح و تعریف است، نه در مقام بیان حقیقت ذات نور مجرّد نامحدود باشد.
و ضمناً باید توجّه داشت که: قیود و حدودى که ممکن است در مقام لاهوت فرض بشود، لازم است از سنخ آن عالم باشد، نه از حدودى که در عوالم ناسوت یا ملکوت یا جبروت است.
و این معنى از مواردى است که: براى بعضى از نویسندگان معظّم مخفى و مشتبه شده است.
۳ – و شهادهِ کلِّ صِفَهٍ ومَوصُوفٍ بِالإقترانِ، وشَهادهِ الإقترانِ بالحُدوث، وشَهادهِ الحُدوثِ بالإمتناعِ مِن الأزَل، الممتَنع مِنَ الحُدوث.
لغت
شَهاده: استمرار در حضور و علم بشئ.
إقتران: اختیار این که چیزى جنب چیز دیگرى واقع شود.
إمتناع: اختیار ایجاد آنچه متعذّر مىشود فاعل از فعل.
أزَل: قدیمى که قدمت آن نامتناهى باشد.
حُدوث: چیزى که قدمت نداشته و وجودش متأخّر باشد.
ترجمه
و براى شهادت دادن هر صفت و موصوفى به تحقّق قرین شدن یکى از آنها پهلوى دیگرى، و شهادت اقتران بر حدوث آنها، حدوثى که در مقابل أزلیّت بوده، و با همدیگر مانعهالجمع هستند.
توضیح
و به تعبیر دیگر گفته مىشود که: توصیف نزدیک کردن چیزى (صفتئ است، بر دیگرى (موصوف) زیرا صفت و موصوف هر کدام مفهوم جداگانه اى داشته، و در عالم معنى هر دو وجود مستقلّى دارند، اگر چه وجود صفت در ضمن موضوع دیگر (مانند أعراض) متحقّق مىشود.
پس در مقام توصیف: صفت را نزدیک به موصوف کرده و قرین آن قرار مىدهیم، و چون اقتران و نزدیک بهم شدن متحقّق گردید: حادث بودن هر دو ثابت خواهد شد.
توضیح آن که: نزدیک شدن به همدیگر، گذشته از محدود شدن و تقیّد، علامت فقر و احتیاج است: زیرا اگر احتیاجى در وجود آنها به اتّصاف نباشد هرگز با همدیگر تقارن و التیام و اتّصالى پیدا نمىکنند.
و هر موصوفى براى تمامیّت و کمال ذاتى خود، در معرض اتّصاف و اقتران به صفت قرار مىگیرد، تا به شأنى از شئون وجودى خود به هم رسیده، و خصوصیّت ممتاز و زائدى پیدا کند، و اگر نه اتّصاف به صفت زائد بر ذات لغو و عبث خواهد بود.
و اما صفت: پس آن از قبیل أعراض و کیفیّات نفسانى است، و نمىتواند خود در خارج وجود استقلالى داشته، و احتیاج به موضوع دیگرى پیدا نکند.
و این معنى در اتّصاف نفس ما به صفاتى چون علم و ادراک و تمایل و رحمت وجود و غیر آنها: مشهود است، و ما به ضرورت متوجّه هستیم که: پس از به دست آوردن صفتى از صفات نفسانى، خصوصیّت و امتیازى بر نفس ما افزوده مىشود.
پس در هر صفتى که پیدا مىشود: حالت تازه و تحول جدید و خصوصیّت زائدى در ذات شئ به وجود آمده، و صفت نیز با این عروض و لحوق و قرین شدن به موصوف: متحوّل و وجود و تحقّق پیدا مىکند، و در نتیجه مىفهمیم که: اقتران ملازم با تحوّل و پیدایش خصوصیّات تازه اى باشد در طرفین که نزدیک به هم شده اند.
و بطور مسلّم: هر تحوّل و تغییرىکه در ذات چیزى پیدا شود، دلالت خواهد کرد بر حدوث آن ذات.
زیرا حادث بودن در مقابل أزلیّت و قدمت است، و آنچه أزلى و قدیم است: در هستى ذات خود بىنیاز از دیگرى بوده، و به خودى خود تحقّق و وجود داشته، و او نامتناهى و نامحدود بوده، و حدّ و قید و نهایتى براى وجود او در أزل نیست.
و چون او قائم به ذات خود و غنىّ بالذّات و نامتناهى است: هرگز فقر و احتیاج و نقص وکمبودى براى ذات او متصوّر نمىشود، تا نیازى به اتّصاف یا ضمیمه شدن و اقتران با چیز دیگر پیدا کرده، و حالت جدید و کمالى داشته، و متحوّل گردد.
پس هر چیزى که در ذات او تحوّل و تغییر و محدودیّتى دیده شد: قهراً حادث بوده، و أزلى و قدیم و واجب نخواهد بود.
چنان که وجود ازلى و قدیم و واجب و نامتناهى: در مقابل وجود حادث قرار گرفته، و هرگز حدوث وآثار حدوث در وجود او دیده نخواهد شد.
و معلوم باشد که: مراد از اقتران در این جا، اقتران زمانى یا مکانى نیست، و خداوند متعال محیط بر زمان و مکان است، بلکه منظور اقتران در عالم لاهوت باشد.
و در این جهت فرقى نیست: زیرا فقر و ضعف و احتیاج از آثار حقیقت مطلق تحقّق اقتران است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *