از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

شعر شهادت امام رضا (ع) – مادرم گفت نوردیده ی من

مادرم گفت نوردیده ی من
شاکر لطف رب العزت باش

نیست جزراستی راه نجات
راستی پیشه کن سلامت باش

دراد ای سلام پیشی گیر
بهرخیرات اهل سبقت باش

مقصدآنجاست نیت هرجاهست
طالب حق وحسن نیت باش

نذرکردم سیاه جامه بپوش
خادم خاندان عصمت باش

خواهی ازتورضاشودخالق
اهل تقوا ومعنویت باش

آستان مقدس است اینجا
نوکری پاک وبالیافت باش

دربیان روایت واخبار
درپی صحت روایت باش

گوش کن حرف مادر خودرا
درقیامت زاهل جنت باش

جان مادر وفابه عهرم کن
همره زائران حضرت باش

همه ساله دراربعین حسین
درخراسان ودرزیارت باش

پدرم گفت هر چه مادر گفت
سرفرود آرودراطاعت باش

درس دولت نمی دهد سودی
پی آموزش شریعت باش

ازدبستان بیا به مکتب رو
کامل ازهچی وقرائت باش

شکرحق صوت دلنشین داری
زبده درشیوه ی قرائت باش

چندسالی بدین طریق گذشت
آنچه می خواستند حاصل گشت

عشق مولایمان کشیدمرا
درعزایش نمود نوحه سرا

گرچه خودنیز شعر می گفتم
بهره بردم زدغترشعرا

سا ل شد یکهزارو سیصدو شصت
باتاسی ز زینب کبـر ی

همره عـده ای زا هل محل
هیئتی عاشق وبدون ریا

عاز م مشهدااـرضا گشتیم
لیک با عشق سرورشهدا

پرچمی که نوشته برسینـه
یاعلمداردشت کـرببلا

باهمین عده عـزم میکـردیم
چندسالی به محضرآقـا

درد معـده گرفت دامـانم
که به روزو شبم نکرد رها

الغـرض گشت ازعـواقب آن
ریه نارا حت وگرفت صـدا

نه طبیبان عـلاج کردندَش
نه مفیدم به حال گشت دوا

نه فرازی میسرو نه فرود
نه به میلاد خوش بود نه عزا

گفت روزی یکی زهمراهان
سال آتی دگر میا اینجا

خویشتن زهمه مریضتری
چه طب بکنی به خلق شفا

با چنین حال هم اهالی ده
میکنند ازتو التماس دعا

زین سخن سینه ام به تنگ آمد
اشگ چشمم بلا درنگ آمد

رفقاجملگی حرم رفتند
برخلاف عقیده من ماندم

واقفم برثواب جمعیت
به فُرادی نماز را خواندم

گربه پایم توان رفتن بود
باز می رفتم ونمی ماندم

زخم شمشیراز شماتت به
آتشی زد به جان وسوزاندم

کاسه صبرمن لبالب بود
تا بریزد به قصد لرزاندم

اشگ بردیده التماس به لب
که برآن حال هنوز خرسندم

گفتم ای شاه دست حاجت را
نکنی گرنظرنمی بندم

گرچه نالا یقم به نوکریت
لیک با غیرنیست پیوندم

کمتراز جمله ی محبانم
واقفی کیستم ویا چندم

قسم ات می دهم جه جان جواد
که شفا خواهی ازخداوندم

با امام رئوف می گفتم
حاجتی را که آرزومندم

خواب بردیده غالب آمده بود
مورد لطف گشته ام آندم

دیدم اندر حریم سلطانم
بهراش احرام عشق می بندم

عده ای بهر هدیه صف بسته
تامرادید خادمی خواندم

توبیا پخش کن هدایا را
زین سبب گل نمود لبخندم

هدیه ها را به زائرین دادم
به تمنای هدیه افتادم

بسته ای دادباکمی تغییر
گفت این هدیه نیز خود بپذیر

گریه کردی؟زچشم توپیداست
اشگ اینجانبوده بی تآثیر

خواستم بنده هم به رسم ادب
کنم ازوی تشکرو تقدیر

لب گشودیم چشم هم شد باز
محوشد جمله صحنه وتصویر

گرچه رویاست لیک از ره عقل
کردم آنرا به نفع خودتعبیر

گفتم آن هدیه ی من بود
که پس ازآه وناله شدتحریر

نیک می دانم ازمحالا ت است
محضرشاه دین ودرک حقیر

هدیه ی خادمش به رویا نیز
بسی ازشان بنده بود کبیر

بارعام است راه داده مرا
درحرم باتمامی تقصیر

سالها زآن قضیه می گذرد
که جوان بودم و کنونم پیر

نیست ضعفی دگربه حنجره ام
خوش رقم خورد شکر حق تقدیر

صوت گردیده بهتر از سابق
بی ریا گفتم وبلا تذویر

گربه تحقیق خوانم وترتیل
تارها درتلاش ودرتکریر

اهل دل درکرامت مولا
احتیاجی ندیده برتفسیر

جزحقیقت نگفته ام زیرا
نکندمادرم حلالم شیر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *