احادیث و سخنان

عیون اخبار الرضا – باب ۷ امام رضا در عصر هارون الرشید و موسی بن المهدی

(۱) ۱- علیّ بن محمّد بن سلیمان نوفلیّ از صالح بن علیّ بن عطیّه چنین نقل میکند: «علّت بردن موسی بن جعفر به بغداد این بود که: هارون الرّشید تصمیم گرفت محمّد امین پسر زبیده را جانشین خود گرداند. هارون چهارده پسر داشت که از میان آنها سه تن را برگزید، آنها عبارت بودند از: محمّد أمین پسر زبیده که او را ولیعهد خود قرار داد، عبد اللَّه مأمون که او را جانشین أمین نمود، و بالأخره قاسم مؤتمن که او را جانشین مأمون نمود.
هارون تصمیم گرفت این مطلب را علنی کند بگونهای که همه کس بر آن اطّلاع یابند تا به این ترتیب محکم کاری کرده باشد. لذا در سال ۱۷۹ عازم سفر
______________________________
(۱)- موسی بن المهدیّ برادر هارون است و قبل از هارون حدود یک سال و دو ماه حکومت کرد.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۳۳
حجّ شد و به تمام شهرها و اطراف و اکناف مملکت فرمان فرستاد که، فقهاء، علماء، قاریان قرآن و امرای ارتش، در آن سال برای حجّ به مکّه بیایند، هارون، خود، راهی مدینه شد.
(۱) علیّ بن محمّد نوفلیّ ادامه داد: پدرم برایم نقل کرد که علّت سعایت و بدگویی یحیی بن خالد برمکیّ (وزیر هارون) از موسی بن جعفر نزد هارون الرّشید این بود که هارون فرزند خود، محمّد امین، را برای تعلیم و تربیت به جعفر بن محمّد بن أشعث «۱» سپرده بود، و یحیی از این موضوع ناراحت بود و با خود میگفت: بعد از مرگ هارون، خلافت به امین میرسد و طبعا جعفر بن محمّد بن- اشعث و فرزندانش بر سر کار خواهند آمد و دوران قدرت من و فرزندانم تمام خواهد شد، لذا به فکر چاره برآمد، یحیی میدانست که جعفر شیعه است، بدین منظور باب دوستی و مراوده را با او باز کرد و چنین وانمود کرد که او نیز شیعه است، جعفر نیز (غافل از همه جا) از این موضوع خوشحال بود و زیر و بم کارهای خود را در اختیار یحیی بن خالد برمکیّ قرار میداد و عقیده خود را در باره
______________________________
(۱)- در باره جعفر بن محمّد بن أشعث در صفحات آینده توضیح مختصری خواهد آمد.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۳۴
موسی بن جعفر علیهما السّلام نیز به اطّلاع وی رساند.
(۱) زمانی که یحیی کاملا از اوضاع و احوال جعفر مطّلع شد، نزد هارون از او بدگویی کرد، امّا هارون سوابق او و پدرش را در یاری دستگاه خلافت مراعات میکرد و در مورد او به عجله رفتار نکرده، بلکه مردّد بود و «این دست و آن دست» میکرد. و از طرفی، یحیی از هیچ بدگویی در مورد جعفر کوتاهی نمیکرد تا اینکه روزی جعفر به نزد هارون رفت و هارون او را إکرام نمود و بین آن دو سخنانی در مورد مزیّت و قدر و ارزش جعفر به خاطر حرمت او و پدرش، ردّ و بدل گردید.
هارون در آن روز دستور داد که بیست هزار دینار به جعفر بدهند، یحیی نیز با دیدن این اوضاع و احوال، از اینکه چیزی در باره جعفر بگوید، خودداری کرد، و تا شب چیزی نگفت.
سپس به هارون چنین گفت: یا أمیر المؤمنین، پیش از این در باره جعفر و عقائدش مطالبی به شما گفته بودم ولی شما از او دفاع میکردید و حرف مرا نمیپذیرفتید. ولی الان مسألهای پیش آمده است که کار را یکسره میکند.
(۲) هارون گفت: آن چه مسألهای است؟ یحیی پاسخ داد: هر مالی که از جایی
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۳۵
به جعفر برسد خمس آن را برای موسی بن جعفر میفرستد و شکّ ندارم که در مورد این بیست هزار دینار که شما دستور دادید به او بدهند نیز همین کار را کرده است.
هارون گفت: بله، این موضوع میتواند موضوع را مشخّص و کار را یکسره کند. و شبانه شخصی را به دنبال جعفر فرستاد.
جعفر نیز از سعایت و بدگوئیهای یحیی با خبر شده بود و لذا دوستی آن دو بهم خورده، از یک دیگر فاصله گرفته بودند و نسبت به یک دیگر اظهار دشمنی میکردند.
وقتی فرستاده هارون، شبانه نزد جعفر رفت، جعفر گمان کرد که هارون گفتههای یحیی را در مورد او، پذیرفته است و او را فرا خوانده، تا به قتلش برساند، و لذا بیمناک شد. مقداری آب بر تن خود ریخت، مشک و کافور طلبید و خود را با آن حنوط کرد (یعنی به رسم حنوط کردن میّت، مشک و کافور بر بدن خود مالید) و «بردهای» «۱» بر روی لباس خود، بر تن کرد. آنگاه نزد هارون رفت، وقتی چشم هارون به او افتاد و او را با آن وضعیت دید و بوی کافور را
______________________________
(۱)- «برده» پارچهای است خط دار و راه راه که همچون عباء و کساء بر خود میپیچند و گاه برای کفن استفاده میکنند.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۳۶
حسّ نمود، پرسید: جعفر! اینها چیست؟ (۱) جعفر گفت: یا أمیر المؤمنین! میدانم که بر علیه من، نزد تو بدگویی کردهاند، و وقتی فرستاده خلیفه در این موقع شب به سراغم آمد، گمان بردم که این گفتهها در شما اثر کرده است و مرا فرا خواندهای که به قتل برسانی.
هارون گفت: هرگز! ولی به من خبر رسیده است که، هر آنچه بدست میآوری و هر پولی که به تو میرسد، خمس آن را برای موسی بن جعفر میفرستی! و در مورد بیست هزار دینار نیز چنین کردهای! لذا خواستم این مطلب برایم روشن شود.
جعفر گفت: اللَّه اکبر یا أمیر المؤمنین! یکی از خدمتکاران را بفرستید تا آن را با همان صورت مهر شده (نزد شما) بیاورد.
هارون به یکی از خدمهاش گفت: انگشتر جعفر را بگیر (تا خانوادهاش مطمئن شوند که از طرف او نزدشان رفتهای) و به خانه او برو و آن پولها را برایم بیاور. جعفر نیز نام کنیزی که پول نزد او بود به آن خادم گفت. کنیز نیز کیسههای پول را، همان طور مهر شده، به او تحویل داد و خادم نیز آنها را نزد
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۳۷
هارون برد.
(۱) جعفر به هارون گفت: این مورد، اوّلین موردی خواهد بود که به وسیله آن خواهی دانست که بدگویان من، به تو دروغ گفتهاند.
هارون گفت: حقّ با توست. راست میگوئی. برگرد و به خانه برو، تو در أمان هستی. من در باره تو سخن هیچ کس را قبول نخواهم کرد.
راوی این قضیّه را ادامه داد: ولی یحیی دست برنداشت و دائما سعی میکرد جعفر را از چشم هارون بیندازد تا نزد او بیارزشش کند.
نوفلیّ ادامه داد: علیّ بن حسن بن علیّ بن عمر بن علیّ از یکی از اساتیدش نقل کرد که: در سفر حجّی که هارون قبل از این حجّ انجام داد (و در آن سفر طبق رسم حجّاج به مدینه نیز آمده بود) علیّ بن اسماعیل بن جعفر بن محمّد علیهما السّلام (برادرزاده امام کاظم علیه السّلام) مرا دید و گفت: چه شده است که این چنین خود را کنار کشیدهای و نمیگذاری معروف و مشهور شوی؟ چرا نسبت به کارهای جناب وزیر بیاعتناء و بیتوجّهی و کاری که از دستت برمیآید برای او انجام نمیدهی؟ جناب وزیر، کسی را به سراغ من فرستاد، من نیز نزد او رفتم و در یک محمل با او سوار شدم و نیازهای مادّی خود را برای او عنوان کردم و از او خواستم آنها را برایم مرتفع گرداند.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۳۸
(۱) (راوی گوید:) و علّت این موضوع، این بود که یحیی بن خالد به یحیی بن أبی- مریم گفته بود: آیا میتوانی کسی از آل أبی طالب را که اهل دنیا و طالب دنیا باشد به من معرّفی کنی تا به زندگی او وسعت دهم؟ و به او مال و ثروتی عطا کنم؟ او گفت: بله، کسی را با این اوصاف سراغ دارم و به تو معرّفی میکنم، او علیّ بن اسماعیل بن جعفر است.
یحیی کسی را بدنبال او فرستاد و احضارش نمود و به وی گفت: در باره اوضاع و أحوال عمویت، و شیعیان او و اموالی که برای او میآورند برایم بگو.
علیّ بن اسماعیل گفت: بله، از اوضاع و احوال او خبر دارم، و سپس شروع کرد به سعایت و بدگویی از امام کاظم علیه السّلام، و از جمله اینکه، گفت: یک نمونه از ثروت و کثرت أموال او، این است که: آبادی و زمینی به نام «یسیره»، «۱» خریداری کرده به سی هزار دینار، وقتی پول را آماده کرد، فروشنده گفت: این سکّهها را نمیخواهم، سکّههای دیگری به من بده، او (امام کاظم) نیز دستور داد آن سکّهها را در خزانهاش ریختند و سی هزار سکّه با همان وزن و اوصافی که فروشنده خواسته بود حاضر کردند.
______________________________
(۱)- کذا، و فی المصحّحه المخطوطه و البحار نقلا عن غیبه الشیخ «الیسیریه» و عن العیون «البشریّه».
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۳۹
(۱) نوفلیّ از قول پدرش میگوید: موسی بن جعفر علیهما السّلام علیّ بن اسماعیل را جزء کارگزاران خود قرار داده بود و به او اطمینان میکرد، حتّی گاهی نامههائی که به بعضی از شیعیان خود مینوشت با خطّ علیّ بن اسماعیل بود، ولی کمکم از او کناره گرفت. و زمانی که هارون خواست به عراق بازگردد، به حضرت علیه السّلام خبر رسید که برادرزادهات میخواهد همراه سلطان به عراق برود. حضرت او را فرا خواند و به او فرمود: چه شده است که میخواهی همراه سلطان بروی؟ او گفت:
چون مقروض و بدهکار هستم، حضرت فرمود: من بدهی تو را میدهم، گفت:
وضع زندگی و رزق و روزی خانوادهام چه میشود؟ حضرت فرمودند: آنها نیز به عهده من. ولی علیّ بن اسماعیل از رفتن به همراه سلطان، صرف نظر نکرد، و لذا امام کاظم علیه السّلام توسّط برادرش محمّد بن اسماعیل بن جعفر سیصد دینار و چهار هزار درهم برایش فرستادند و به او گفتند: اینها را توشه راه در اسباب و اثاث خود قرار بده و فرزندان مرا یتیم نکن.
مترجم گوید: در کتاب «مقاتل الطالبیّین» در باره ارتباط علیّ بن- اسماعیل بن جعفر با دستگاه خلافت مطلبی آمده است که ذکر آن در اینجا بیمناسبت
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۰
نیست، أبو الفرج اصفهانیّ مؤلّف کتابی که گفته شد گوید: «۱» «یحیی بن خالد، مالی برای علیّ بن اسماعیل فرستاد (و او را بر رفتن به بغداد تشویق کرد) میخواستند او را به آنجا بفرستند چون عازم رفتن به بغداد شد موسی بن جعفر علیهما السّلام از قصّه مطّلع شده او را طلبید و بدو فرمود: ای برادرزاده به کجا میروی؟ پاسخ داد: به بغداد. حضرت پرسید: برای چه میروی؟
گفت: من بدهکاری دارم و خود مردی فقیر هستم.
حضرت فرمود: من بدهی تو را میپردازم و زیاده بر آن نیز به تو خواهم داد و وعدههای دیگری هم بدو داد. علیّ بن اسماعیل اعتنایی نکرد و آماده حرکت شد، موسی بن جعفر که تصمیم او را دانست او را خواسته و بدو فرمود: تو تصمیم رفتن داری؟ گفت: آری، چارهای ندارم.
حضرت بدو فرمود: ای برادرزاده متوجّه باش و از خدا بترس، کودکان مرا یتیم مکن. و در پایان سخن دستور داد سیصد دینار اشرفی و چهار هزار درهم دیگر نیز به او بدهند.
علیّ بن اسماعیل به بغداد آمد و یحیی بن خالد وضع موسی بن جعفر را از او تحقیق کرد و با اضافاتی که خود بر آن نمود همه را به هارون گزارش داد، آنگاه خود علیّ بن اسماعیل را به نزد هارون برد، هارون احوال عمویش (موسی بن جعفر) را پرسید و او زبان به سعایت و بدگوئی آن حضرت گشود و آنچه یحیی بن خالد گفته بود همه را باز گفته و بر آن افزود و گفت: اموالی از مشرق و مغرب برایش میآورند و او خانههائی مخصوص جمع آوری اموال دارد که آنها را در آن خانهها نگهداری میکند. و مزرعهای را به سی هزار دینار خرید و آن را «یسیره» نام نهاد و چون سی هزار دینار را به نزد صاحب آن مزرعه بردند گفت:
______________________________
(۱)- به صفحه ۴۶۷ کتاب مقاتل الطّالبیین ابو الفرج اصفهانی نشر صدوق، تهران، ص ۴۶۷- ۴۶۸، ترجمه آقای رسولی محلّاتی، مراجعه شود.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۱
من این سکّهها را نمیخواهم و باید دینارهائی را که میخواهید به من بدهید سکّهاش چنین و چنان باشد، موسی بن جعفر دستور داد آن دینارها را برگرداندند و سی هزار دینار دیگر به همان اوصافی که صاحب مزرعه خواسته بود بدو داد.
هارون این سخنان را شنید و حواله داد دویست هزار درهم بدو بدهند که آن را از برخی نقاط شرقی دریافت کند، فرستادگان علیّ بن اسماعیل برای دریافت پول رفتند. علیّ بن اسماعیل که در انتظار رسیدن پولها بسر میبرد، روزی به بیت الخلأ رفت، ناگهان به اسهالی دچار شد که تمام رودههای او را از دبرش بیرون آورد، و (نزدیکانشان که از جریان مطّلع شدند) هر چه خواستند او را معالجه کنند نشد و به حال مرگ افتاد و در همان حال که مشغول جان کندن بود آن اموال هم رسید علیّ بن اسماعیل (با حسرتی فراوان بدانها نگریست و) گفت: من که در حال مردن هستم، اینها را برای چه کار میخواهم! از آن طرف هارون در آن سال به حجّ رفت و ابتدا به مدینه طیّبه وارد شد و مقابل قبر رسول خدا- صلی اللَّه علیه و آله- ایستاده گفت: ای رسول خدا من از تو در باره کاری که اراده انجام آن را دارم پوزش میطلبم. قصد دارم موسی بن جعفر را به زندان بیفکنم چون او میخواهد میان امّت تو اختلاف و تفرقه ایجاد کند و خون آنها را بریزد. آنگاه دستور داد آن حضرت را در حالی که در مسجد مدینه بود دستگیر ساختند …».
(جعفر بن محمّد بن أشعث که در این قضیّه، راجع به او صحبت شد، فرزند محمّد بن اشعث میباشد و محمّد بن اشعث در دربار منصور دوانیقی بود. جعفر بن- محمّد بن أشعث جریان شیعه شدن خود را چنین نقل میکند:
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۲
منصور دوانیقی به پدرم محمّد بن أشعث گفت: شخصی با عقل و کیاست میخواهم تا مأموریّتی به او محوّل نمایم، پدرم دائی خود به نام «ابن مهاجر» را به او معرّفی کرد، منصور به «ابن مهاجر» هزاران دینار داده و او را مأمور کرد که به مدینه برود و عبد اللَّه بن حسن (عبد اللَّه محض) و عدّه دیگری از سادات، از جمله جعفر بن محمّد (امام صادق) را ملاقات کند و این مال را بین آنها تقسیم کند و چنین اظهار دارد که نماینده مردم خراسان میباشد و این اموال را از جانب شیعیان آن سامان آورده است، و در ضمن بعد از تقسیم اموال، از هر یک از سادات «رسید» هم بگیرد.
«ابن مهاجر» بعد از انجام مأموریّت، نزد منصور بازگشت. محمّد بن أشعث هم در آن مجلس حضور داشت. ابن مهاجر «رسیدها» را تحویل داد به جز «رسید» امام صادق علیه السّلام» و گفت: به نزد جعفر بن محمّد رفتم، او در مسجد النبیّ صلی اللَّه علیه و آله مشغول نماز بود. صبر کردم تا از نماز فارغ شود، بعد از نماز رو به من کرد و گفت: فلانی! از خدا بترس و أهل بیت محمّد صلی اللَّه علیه و آله را فریب نده، و به منصور نیز بگو: از خدا بترس و أهل بیت محمّد صلی اللَّه علیه و آله را فریب نده! … گفتم: مگر چه شده است؟ گفت: نزدیک بیا، سپس تمام ماجرای بین من و شما (یعنی خلیفه) را برایم مو به مو تعریف کرد، گویا در مجلس ما حضور داشته است.
جعفر بن محمّد بن أشعث ادامه داد: در این موقع منصور گفت: ای ابن مهاجر بدان، همیشه در خاندان پیامبر، یک محدّث «۱» وجود دارد. و در این روزگار جعفر بن محمّد (امام صادق علیه السّلام) محدّث میباشد.
جعفر بن محمّد بن أشعث گوید: و این أمر باعث شد که ما شیعه شدیم) «۲».
______________________________
(۱)- معنای محدّث در صفحات قبل گذشت.
(۲)- بحار الأنوار، چاپ المکتبه الاسلامیه، تهران، ج ۴۷، ص ۷۴٫
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۳
(۱) ۲- علیّ بن جعفر علیه السّلام گوید: محمّد بن اسماعیل بن جعفر علیه السّلام (برادرزاده امام کاظم علیه السّلام) نزد من آمد و گفت: محمّد بن جعفر علیه السّلام برادر آن حضرت بر هارون وارد شد و او را خلیفه نامید و بر او سلام کرد. سپس به او گفت: گمان نمیکردم که در زمین دو خلیفه وجود داشته باشد تا اینکه دیدم مردم، برادرم موسی بن- جعفر را خلیفه مینامند و با این عنوان بر او سلام میکنند (و با این کار نسبت به آن حضرت سعایت و بدگوئی کرد).
و از جمله کسانی که در باره موسی بن جعفر علیهما السّلام سعایت و بدگوئی کرد، یعقوب بن داود زیدیّ مذهب بود.
(۲) ۳- إبراهیم بن أبی البلاد گوید: یعقوب بن داود به من میگفت: من قائل به امامت ائمّه هستم، ابراهیم ادامه داد: در شبی که موسی بن جعفر علیهما السّلام در فردای
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۴
آن دستگیر شد، در مدینه به نزد یعقوب بن داود رفتم، یعقوب گفت: الآن نزد وزیر- یعنی یحیی بن خالد- بودم، که برایم نقل کرد: در کنار قبر رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله (همراه هارون الرّشید بودم که) هارون حضرت را مخاطب قرار داده بود و چنین میگفت: پدر و مادرم فدای شما، یا رسول اللَّه! به خاطر تصمیمی که گرفتهام از شما معذرت میخواهم، من میخواهم موسی بن جعفر را دستگیر و زندانی کنم زیرا میترسم در بین امّت شما، جنگ و خونریزی بپا کند.
یعقوب (یا یحیی) ادامه داد: گمان میکنم فردا او را دستگیر کند.
راوی گوید: فردای آن شب، هارون، فضل بن ربیع (دربان و حاجب مخصوص خود) را به سراغ موسی بن جعفر علیهما السّلام فرستاد، حضرت در مقام رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله (در مسجد النبیّ) مشغول نماز بودند که دستور دستگیری و حبس او داده شد.
(۱) ۴- عبد اللَّه بن صالح از یکی از نزدیکان فضل بن ربیع نقل میکند که فضل «۱»
______________________________
(۱)- هو الفضل بن الربیع بن یونس بن محمد المکنّی بابی العباس و کان حاجب الرشید. و کما فی تاریخ الخطیب ج ۱۲ ص ۳۴۳ اسند الحدیث عن المنصور و المهدی العباسیّین.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۵
به او چنین گفته بود: شبی با یکی از کنیزانم در بستر بودم، نیمههای شب بود که صدای در خانه را شنیدم، این صدا مرا به وحشت انداخت. کنیز گفت: شاید در اثر باد این صدا ایجاد شده باشد. اندک زمانی نگذشته بود که دیدم در اتاقی که در آن بودم باز شد و «مسرور الکبیر» (غلام هارون) وارد شد، به من گفت: أمیر تو را خوانده است- و بر من سلام هم نکرد- لذا از خود، ناامید شدم و با خود گفتم: این «مسرور» است که این طور سرزده و بدون اجازه و بدون سلام بر من وارد شده است، حتما هارون خیال قتل مرا دارد، من در آن حال جنب بودم و حتّی جرأت نکردم از او بخواهم تا برای غسل به من مهلت دهد. کنیزک وقتی حیرت و دستپاچگی و درماندگی مرا دید گفت: به خدا توکّل کن و برخیز.
من برخاستم، لباس پوشیدم و همراه او خارج شدم تا به منزل هارون رسیدیم.
أمیر المؤمنین (هارون) در رختخوابش بود، سلام کردم، جوابم را داد، خود را بر زمین انداختم، هارون گفت: ترسیدی؟ گفتم: بله، یا أمیر المؤمنین. سپس مدّتی
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۶
مرا به حال خود گذاشت تا آرام شدم، (۱) آنگاه گفت: به زندان برو و موسی بن- جعفر بن محمّد را آزاد کن و سی هزار درهم به او بده و پنج خلعت بر او بپوشان (یا به او بده) و نیز سه مرکّب در اختیارش بگذار و به او بگو مخیّر هستی که نزد خلیفه بمانی و یا به هر شهری که مایلی بروی، گفتم: یا أمیر المؤمنین! دستور میدهی موسی بن جعفر آزاد شود؟! گفت: بله، سه مرتبه سؤالم را تکرار کردم و جواب داد: بله، وای بر تو، مگر میخواهی عهدشکنی کنم؟ گفتم: کدام عهد؟ عهد چیست؟ گفت: «هنگامی که در همین رختخواب بودم ناگهان مردی سیاه پوست و عظیم الجثّه که از او بزرگتر ندیده بودم، گریبانم را گرفت و بر سینهام نشست، گلویم را فشرد و گفت:
موسی بن جعفر را به ظلم در زندان کردهای؟! گفتم: آزادش میکنم، به او هدیّه میدهم، خلعت میدهم، مرد سیاه از من عهد و پیمان گرفت و از روی سینهام برخاست، نزدیک بود بمیرم» از نزد او خارج شده نزد موسی بن جعفر علیهما السّلام رفتم.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۷
حضرت در زندان و در حال نماز بود، نشستم تا سلام داد. (۱) سپس سلام أمیر المؤمنین هارون را به او رساندم و آنچه را دستور داشتم ابلاغ کردم و گفتم: هدایای او (هارون) حاضر است او گفت: اگر دستور دیگری هم داری، اجرا کن، گفتم:
نه، به جدّت رسول اللَّه، دستوری جز این نداشتم.
گفت: به خلعتها و مرکبها و اموالی که حقّ مردم در آنها باشد نیازی ندارم.
گفتم: شما را به خدا آنها را ردّ نکن که باعث خشم و غضب هارون میشود.
گفت: هر کاری خودت دوست داری در مورد آنها انجام بده، سپس دست او را گرفتم و از زندان خارج کردم.
سپس گفتم: یا ابن رسول اللَّه! سبب این همه اکرام و احترام که از این مرد به شما رسید چیست؟ من بر گردن شما حقّ دارم، چون مژده آزادیتان را دادم و آزادی شما به دست من انجام شد (لذا علّت این ماجرا را برایم توضیح دهید).
حضرت گفتند: جدّم پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله را در شب چهارشنبه در خواب دیدم
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۸
(۱) حضرت به من فرمودند: ای موسی آیا تو زندانی هستی و به تو ظلم شده است؟
عرض کردم: بله، یا رسول اللَّه به من ظلم شده، و زندانم کردهاند، حضرت سه بار این مطلب را سؤال کردند و سپس فرمودند: «وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ» (انبیاء: ۱۱۱) (یعنی: نمیدانم، شاید اینها آزمایش الهی باشد و تا اندک مدّتی در این دنیا به ظاهر خوش و خرّم باشید) (ظاهرا، این فرمایش حضرت، اشاره به سرنوشت هارون است. مترجم) سپس حضرت رسول ص به من فرمودند: فردا، (یعنی چهارشنبه) و پنجشنبه و جمعه را روزه بگیر، و در وقت إفطار، دوازده رکعت نماز بخوان، در هر رکعت یک «حمد» و دوازده مرتبه «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». وقتی چهار رکعت خواندی به سجده برو و بگو:
«یا سابق الفوت و یا سامع کلّ صوت …»
تا آخر دعای متن، یعنی: «ای که هیچ کس نمیتواند از دستت بگریزد! ای که هر صدائی را میشنوی! ای که استخوانهای پوسیده را بعد از مرگ، زنده میکنی! از تو میخواهم به حقّ (یا به وسیله) اسم عظیم و أعظمت، بر محمّد- بنده و رسولت- و بر خاندان پاکش درود فرستی و مرا از وضعی که در آن هستم، زودتر نجات دهی»، من هم این کارها را
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۴۹
انجام دادم و نتیجه آن شد که دیدی.
(۱) ۵- أبو محمّد پسر فضل بن ربیع از قول پدرش، فضل بن ربیع چنین نقل میکند: در روزگاری که حاجب و دربان هارون بودم، روزی هارون، در حالی که خشمگین بود و شمشیری در دست میچرخاند، رو به من کرد و گفت: ای فضل! اگر هم اکنون، پسر عمویم را به اینجا نیاوری، به خویشاوندیم با پیامبر گردنت را میزنم، فضل گوید: پرسیدم: چه کسی را اینجا بیاورم؟ هارون گفت:
این حجازی را.
گفتم: کدامیک از حجازیها را؟ گفت: موسی بن جعفر بن محمّد بن- علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب را- [علیهم السّلام]-.
فضل گوید: از خداوند ترسیدم که موسی بن جعفر علیهما السّلام را نزد او ببرم. ولی در عقوبتی که هارون مرا بدان تهدید کرده بود. اندیشیدم و با خود گفتم: این کار را خواهم کرد.
هارون گفت: دو شلّاق بدست، دو شمشیر تیز و دو جلّاد حاضر کن.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۰
(۱) فضل ادامه میدهد: آنچه را خواسته بود، حاضر کردم و به طرف منزل حضرت أبی ابراهیم موسی بن جعفر حرکت کردم، و به خرابهای رسیدم، در آنجا اتاقکی بود از شاخ و برگ درخت خرما، نوجوانی سیاه پوست را دیدم که در آنجا ایستاده بود، به او گفتم: از مولای خود، برایم اجازه ورود بگیر خدایت رحمت کناد.
گفت: داخل شو، او حاجب و دربان ندارد.
داخل شدم، سیاه پوست دیگری را دیدم که قیچی بدست دارد و پینههای پیشانی و بینی آن حضرت را- که در اثر کثرت سجود ایجاد شده بود- قیچی میکند. گفتم: السّلام علیک، ای پسر رسول خدا! هارون الرّشید شما را فرا خوانده.
حضرت جواب داد: هارون با من چکار دارد؟! خوشیهای زندگیاش او را از من منصرف نکرده است؟! سپس بسرعت از جا برخاست (و آماده حرکت شد) و در این أثناء میگفت: اگر در خبری از رسول اللَّه- صلی اللَّه علیه و آله- چنین نیامده بود که «اطاعت از سلطان از روی تقیّه واجب است» هرگز نمیآمدم، گفتم: آماده عقوبت و مجازات هارون باشید. حضرت جواب داد: مگر
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۱
آن کس که مالک دنیا و آخرت است همراه من نیست؟ (۱) بلطف خدا او امروز، نمیتواند، هیچ بدی به من برساند، فضل بن ربیع گوید: دیدم حضرت سه بار دست خود را بالای سر خویش حرکت داد و چرخاند.
نزد هارون رسیدیم، هارون همچون مادر جوان از دست داده، مات و مبهوت و متحیّر ایستاده بود، وقتی مرا دید، گفت: ای فضل! گفتم: بفرمائید، گفت:
پسر عمویم را آوردی؟ گفتم: بله، گفت: ناراحتش که نکردی؟ گفتم: خیر، گفت: به او که نگفتی از دستش عصبانی هستم؟ نفسم مرا به کاری واداشته بود که خودم نمیخواستم، به او اجازه بده وارد شود، من هم به او اجازه ورود دادم، همین که حضرت را دید، به سوی او شتافت و حضرت را در آغوش گرفت و گفت:
پسر عموجان! برادرم! وارث زندگیام! خوش آمدی، سپس آن حضرت را بر مخدّهای نشاند و گفت: چه شده است که به دیدار ما نمیآیی؟ حضرت فرمود:
وسعت سلطنت تو و علاقه تو به دنیا.
هارون دستور داد جعبه عطر را بیاورند، و با دست خود به حضرت عطر زد و سپس دستور داد (در موقع بازگشت) چند دست خلعت و دو کیسه پر از طلا
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۲
(توسّط غلامانش، به رسم احترام) پیشاپیش حضرت حرکت داده شود.
(۱) حضرت نیز گفتند: به خدا قسم! اگر صلاح را در این نمیدیدم که با این پولها سادات جوان را داماد کنم تا نسل سادات قطع نشود، هرگز این پولها را نمیپذیرفتم. سپس در حالی که میفرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» به منزل بازگشت. فضل گفت: یا أمیر المؤمنین، اوّل قصد داشتی او را مجازات کنی ولی بعد، خلعت به او دادی و اکرام و احترامش کردی؟
هارون گفت: وقتی که تو رفتی، مردانی را دیدم که اطراف خانه حلقه زندهاند و هر یک سرنیزهای بدست دارند و آن را پای دیوار خانه فرو کرده و میگویند: اگر فرزند رسول اللَّه را اذیّت کرد، او و خانهاش را به زمین فرو خواهیم برد و اگر به او نیکی کرد، رهایش میکنیم، فضل گوید: به دنبال موسی بن جعفر روان شدم، و از او پرسیدم: چه دعائی خواندی که این طور از هارون در أمان ماندی؟
فرمود: دعای جدّم علیّ بن أبی طالب، هر گاه آن دعا را میخواند با هر لشکری که روبرو میشد آن را شکست میداد و با هر جنگجوئی که مواجه
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۳
میشد بر او پیروز میشد و آن دعا، دعای ایمنی از بلاء است. گفتم: آن دعا چیست؟ فرمود:
«اللّهمّ بک اساور، و بک أحاول و بک أحاور، و بک اصول و بک انتصر، و بک اموت و بک أحیا، اسلمت نفسی الیک و فوّضت أمری الیک، و لا حول و لا قوّه الّا باللَّه العلیّ العظیم، اللّهمّ إنّک خلقتنی و رزقتنی و سترتنی، و عن العباد بلطف ما خوّلتنی أغنیتنی، و إذا هویت رددتنی، و إذا عثرت قوّمتنی، و إذا مرضت شفیتنی و اذا دعوت اجبتنی، یا سیّدی ارض عنّی فقد ارضیتنی».
(۱) (خدایا به یاری تو حمله میکنم و به یاری تو بدنبال مطلوبم میروم و به یاری تو سخن میگویم و به یاری تو چیره و غالب میشوم و بیاری تو پیروز میشوم (انتقام میگیرم) و به قدرت تو میمیرم، و با قدرت تو زنده میشوم، خود را تسلیم تو کردم.
امور و کارهایم را به تو واگذار نمودم، هیچ نیرو و قدرتی در بین نیست مگر (به یاری) خداوند بلند مرتبه و بزرگ، خداوندا تو مرا آفریدی و روزی دادی و پوشاندی، و به لطف نعمتهای خود، مرا از بندگانت بینیاز کردی، هر گاه سقوط کنم مرا (به جای اوّلم) باز میگردانی، هر گاه بلغزم مرا استوار و پا برجا مینمایی، هر گاه مریض شوم شفایم میدهی و هر گاه ترا بخوانم، جوابم میدهی، خدایم، سرورم، مرا که از خودت راضی کردهای! خودت هم از من راضی باش).
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۴
(۱) ۶- عثمان بن عیسی از دوستان خود چنین نقل میکند: أبو یوسف (قاضی دربار عبّاسی) در حضور موسی بن جعفر علیهما السّلام به مهدیّ عبّاسی (پسر منصور دوانیقی و پدر هارون الرّشید) گفت: آیا اجازه میدهی از او (یعنی امام کاظم علیه السّلام) سؤالاتی کنم که نتواند جواب دهد؟ مهدیّ عبّاسی گفت: آری.
أبو یوسف به امام علیه السّلام عرض کرد، سؤال کنم؟ حضرت فرمودند: بله.
ابو یوسف گفت: استفاده از سایهبان برای محرم چه حکمی دارد؟ حضرت فرمودند: جایز نیست، ابو یوسف گفت: اگر چادر بزنند و داخل آن بشوند چطور؟ حضرت فرمودند: عیبی ندارد ابو یوسف گفت: این دو، با یک دیگر، چه فرقی دارند؟ حضرت فرمودند: آیا زن حائض نمازش را باید قضا کند؟ گفت خیر حضرت فرمودند: روزه را چطور؟ آیا باید قضا کند؟ گفت: بله، حضرت فرمودند این چرا؟ گفت: حکم خدا این چنین است، حضرت فرمود: در مورد این سؤال تو نیز، حکم خدا این چنین است. مهدیّ عبّاسی به ابو یوسف گفت: میبینم که نتوانستی کاری از پیش ببری، گفت: جواب دندانشکنی به من داد.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۵
(۱) ۷- علیّ بن یقطین گوید: در مجلسی که عدّهای از بستگان موسی بن- جعفر علیهما السّلام حضور داشتند، به حضرت خبر رسید که موسی بن المهدیّ (برادر هارون) در باره ایشان چه تصمیماتی گرفته است. حضرت به بستگانشان فرمودند: نظرتان چیست؟ آنها عرض کردند: به نظر ما صلاح در این است که خود را از او کنار بکشید و مخفی شوید، زیرا از شرّ این آدم نمیتوان در أمان بود.
حضرت تبسّم فرموده، این شعر را خواندند که ترجمه آن چنین است:
سخینه گمان میکند که بر سرور خود غلبه خواهد کرد، چرا که ممکن است آنکه همیشه پیروز و غالب است، گاهی مغلوب واقع شود.
راوی گوید: سپس حضرت دست به دعا برداشتند و در دعا چنین گفتند:
«اللّهمّ کم من عدوّ …
تا آخر دعای متن».
(یعنی: بار خدایا! چه بسیار دشمنی که لبه چاقو و تیغه شمشیر خود را به جهت من تیز کرده است، و سمّهای کشندهاش را در غذای من ریخته است، و
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۶
لحظهای از من غفلت نکرده است، (۱) و آنگاه که ضعف و عجز مرا در مقابل مصائب و مشکلات دیدی، با قدرت و نیروی خودت، و نه با قدرت و نیروی من، او را کنار زدی و مرا از شرّ او ایمن نمودی و او را، با ناامیدی از رسیدن به آرزوهای دنیوی و دور از آنچه در آخرت به آن امید بسته بود، در همان چاهی انداختی که برای من حفر کرده بود، خداوندا! به خاطر این کار تو را سپاس میگویم آن مقدار که استحقاق داری، خداوند! او را به عزّت و قدرت خود بگیر و با قدرت خود شمشیرش را نسبت به من کند کن و از کار بینداز، و او را سرگرم کارهای خودش کن و در مقابل دشمنش عاجز گردان، و هم اکنون مرا بر او یاری فرما و برای من از او انتقام بگیر تا خشم درونم فرو نشیند و از کینه من نسبت به او جلوگیری کند [یا حقّی را که بر او دارم بدست آورم]. خدایا، دعایم را قرین اجابت فرما و کاری کن که شکایت من تغییر کند و دیگر شکایتی نداشته باشم، و آنچه را که به ظالمین وعده فرمودهای به او نشان ده، و آنچه را که در مورد اجابت دعای مضطرّین وعده دادی به من نشان بده، تو
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۷
دارای فضل و بخششی بزرگ و نعمتهای با ارزش هستی).
(۱) راوی گوید: سپس حاضرین متفرّق شدند و رفتند. و تا زمان مرگ موسی بن- مهدیّ گرد هم جمع نشدند، بعد از مرگ موسی بن مهدیّ، برای خواندن نامهای که حاوی خبر مرگ وی بود، همگی نزد موسی بن جعفر علیهما السّلام جمع شدند، و یکی از حاضرین در این باره، اشعار مذکور در متن را سرود که ترجمه آن اینست:
۱- چه بسا دعایی که شبانه به آسمان میرود و هیچ کس هم نمیتواند جلویش را بگیرد.
۲- به جایی میرود که هیچ کاروانی در آن محدوده حرکت نکرده است و آن محلّ پر از موانع است.
۳- این دعا، از پس پرده شب (و پنهانی) موقعی که بعضی خواب و بعضی بیدارند، حرکت میکند.
۴- و قبل از آنکه این دعاها به آسمان برسد و کسی درهای آسمان را بکوبد، آن درها باز میشوند.
۵- چون این قافله به آنجا رسد، خداوند پیش قراولانش را باز نمیگرداند، و
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۸
خدا بینا و شنوا است.
۶- و من به فضل خدا امیدوارم، بگونهای که، از روی حسن ظنّ به خدا، گویا میبینم که خدا چه کار خواهد کرد.
(۱) ۸- ابو احمد عبدیّ از قول پدرش چنین نقل میکند: حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام بر هارون الرّشید وارد شدند، هارون گفت: یا ابن رسول اللَّه! در باره طبایع چهارگانه برای من مطالبی بفرمائید! حضرت فرمودند: باد، پادشاهی است که مداوا میکند، و خون، بردهای است بدهکار، و چه بسا برده که مولای خود را بکشد، بلغم، دشمنی است قوی، از هر سو او را ببندی، از سوی دیگر راه باز میکند، و صفراء همچون زمینی است که سرسبز شود و گیاه برویاند.
هارون گفت: یا ابن رسول اللَّه! از کنوز و گنجینههای خدا و رسولش، بر مردم انعام میدهی! (۲) ۹- محمّد بن محمود از امام کاظم علیه السّلام نقل کرده است که فرمود: وقتی
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۵۹
بر هارون وارد شدم، سلام کردم، جوابم را داده سپس گفت: ای موسی بن- جعفر! آیا این مملکت دو خلیفه دارد که برای هر کدام جداگانه، مالیات جمع آوری میشود؟ گفتم: یا أمیر المؤمنین! شما را به خدا، مبادا گناه مرا نیز بدوش بکشی (گناه مرا بشوری) و سخنان باطل را که علیه ما گفته میشود، از دشمنان ما بپذیری، خود خوب میدانی که از زمان وفات پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله تاکنون، بر ما دروغ بستهاند و به ما افتراء زدهاند، حال اگر- به حرمت نسبت قوم و خویشی که با هم داریم- اجازه بدهی، مطلبی را که پدرم از پدرانش و آنان نیز حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلّم نقل کردهاند، برایت بگویم. هارون گفت:
اجازه میدهم، گفتم: پدرم، از پدرش از پدرانش این چنین نقل کردهاند که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمودهاند: «هر گاه دو نفر از یک فامیل، یک دیگر را لمس کنند، حسّ خویشاوندی به هیجان میآید و بیدار میشود». حال، قربانت گردم! «۱» تو هم دستت را به دست من بده، هارون گفت: نزدیکتر بیا. من به او
______________________________
(۱)- این کلمه را لابد از جهت وجوب حفظ نفس فرموده است، نه احترام به شخص ظالم ملعون.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۰
نزدیک شدم، (۱) دستم را گرفت سپس مرا در بر گرفت، و مدّتی در آغوش خود نگاه داشت سپس رهایم کرد و گفت: موسی! بنشین، راحت باش، مسألهای نیست.
حضرت ادامه دادند: آنگاه به او نگاه کردم، دیدم چشمانش پر از اشک شده است سپس متوجّه خود شدم. هارون گفت: تو راست گفتی، جدّت صلی اللَّه علیه و آله هم راست گفته است، خون و رگهایم، آنچنان به هیجان آمد که دل رحمی و نرم خوئی سراسر وجودم را گرفت بطوری که چشمانم پر از اشک شد.
هارون ادامه داد: مدّتهاست که مسائلی در درونم مرا به خود مشغول داشته است و میخواهم در باره آنها از تو سؤالاتی کنم و تا به حال از کسی در باره آنها سؤال نکردهام. اگر جواب دادی، رهایت میکنم و حرف هیچ کس را در بارهات قبول نخواهم کرد. چون به من خبر دادهاند که تا به حال دروغ نگفتهای.
حال، در مورد این مطالبی که در درون دارم و سؤال میکنم به من راست بگو.
گفتم: آنچه را که بلد باشم و تو هم به من أمان بدهی، جواب خواهم داد.
گفت: در أمان هستی ولی با این شرط که راست بگویی و تقیّه را- که شما اولاد
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۱
فاطمه به آن مشهور و شناخته شدهاید- ترک کنی. گفتم: یا امیر المؤمنین! آنچه میخواهی بپرسی، بپرس.
(۱) هارون گفت: ما و شما همگی شاخ و برگ یک درخت و از نسل عبد المطّلب میباشیم، ما فرزندان عبّاس هستیم و شما فرزندان أبو طالب، و این هر دو، عموی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله بودهاند، و خویش و قومی آنها با پیامبر، یکسان است، پس چرا شما بر ما برتری دارید؟ گفتم: زیرا، ما به پیامبر نزدیکتریم، گفت: چطور؟
گفتم: چون عبد اللَّه و أبو طالب از یک پدر و مادر بودند ولی جدّ شما، عبّاس، نه از مادر عبد اللَّه بود و نه از مادر أبو طالب.
گفت: چرا شما ادّعا میکنید که وارث پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله هستید در حالی که در زمان وفات حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله أبو طالب فوت کرده بود و عبّاس عموی آن حضرت زنده بود و (میدانیم که) با وجود عمو، عموزادگان ارث نمیبرند؟
گفتم: اگر أمیر المؤمنین، صلاح بدانند، مرا از جواب این سؤال معاف بدارند
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۲
و بجز این موضوع، هر مطلب دیگری را که بخواهند، مطرح کنند، (۱) گفت: نه باید جواب بدهی! گفتم: پس به من امان بده، گفت: قبل از شروع صحبت به تو امان داده بودم، گفتم: طبق نظر علیّ بن أبی طالب با وجود فرزند صلبیّ- چه دختر باشد چه پسر- هیچ کس سهم نمیبرد، جز پدر و مادر و همسر، و حضرت علیّ جدّم با وجود فرزند، برای عمو، هیچ سهمی از ارث قائل نبود، و در قرآن نیز چنین مطلبی نیامده است، البتّه، تیم (یعنی ابو بکر، زیرا او از قبیله «تیم» بوده است) و عدیّ (یعنی عمر، زیرا او از قبیله «عدیّ» بوده است) و بنی امیّه، از روی رأی و نظر شخصی خود و بدون هیچ حقیقت و دلیل و مدرکی از پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله عمو را پدر حساب کردهاند و از جمله ورّاث دانستهاند.
و علمائی هم نظر و فتوای علیّ علیه السّلام را پذیرفتهاند، فتواهایشان بر خلاف فتواهای اینها (یعنی تیم، عدیّ و بنی امیّه) است، این نوح بن درّاج است که در این مسأله، قائل به رأی علیّ بن ابی طالب است، و طبق همین رأی نیز حکم و و فتوی داده و أمیر المؤمنین او را حاکم بصره و کوفه نمود و او به همین ترتیب
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۳
قضاوت کرد (۱) و خبر به أمیر المؤمنین (هارون و احتمالا مهدیّ عبّاسی) رسید و ایشان دستور دادند که او و مخالفینش را از جمله، سفیان ثوری «۱» [بن عیینه- ظ] و إبراهیم مدنیّ «۲» و فضیل بن عیاض- حاضر کنند، همگی شهادت دادند که این نظر، نظر حضرت علیّ در این مسأله است، و طبق گفته یکی از علمای أهل حجاز که این ماجرا را برایم نقل کرد، أمیر المؤمنین (هارون و یا احتمالا مهدیّ عبّاسی) به آنها گفتهاند: چرا شما، به این مطلب فتوی نمیدهید، حال آنکه، نوح بن درّاج «۳»، بر این اساس قضاوت کرده و حکم نموده است؟ و آنها گفتهاند: نوح جرأت داشت ولی ما ترسیدیم.
مترجم گوید: «هر چند نوح، به ظاهر، قاضی دستگاه بنی العبّاس بوده ولی شاید در باطن شیعه بوده است، وی در کوفه قضاوت داشته است، و برادر جمیل بن درّاج است، و جمیل جزء ثقات و بزرگان اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهما السّلام میباشد و جزء «اصحاب اجماع» است».
______________________________
(۱)- لفظ «ثوری» از اضافات نسخه برداران است و ظاهرا در أصل نبوده و کاتب از پیش خود اضافه کرده است زیرا سفیان ثوری در سنه ۱۶۱ از دنیا رفته بوده، و خلافت هارون از سال یک صد و هفتاد به بعد است و دستگیری و احضار موسی بن جعفر علیه السّلام در سال یک صد و هشتاد و شش. لذا مراد از «سفیان» سفیان بن عینیه است که در آن وقت حیات داشته. (از استاد غفاریّ)
(۲)- المراد بإبراهیم المدنیّ ابراهیم بن محمّد بن ابی یحیی المتوفّی ۱۸۴، و ضعّفه العامّه و قالوا بکونه رافضیّا.
(۳)- نوح بن درّاج النخعی ابو محمّد الکوفی کان قاضیا ولی القضاء فی حکومه العباسیّین و کان أبوه بقالا قال العجلیّ: کان له فقه، و حکم ابن شبرمه بحکم فردّه نوح، و کان من أصحابه- فرجع إلی قوله و أنشد:
کادت تزلّ به من خالق قدملو لا تدارکها نوح بن درّاج
لمّا رأی هفوه القاضی فأخرجهامن معدن الحکم نوح أیّ اخراج و ضعفه اکثر علماء رجال العامّه و رموه بروایه الموضوعات عن الثّقات بحیث یسبق الی القلب أنّه یتعمّد، و قال بعضهم: هو کذّاب. و عندی کلّ ذلک منهم لتقدیمه رأی علیّ علیه السّلام علی سائر الصحابه. (غفّاری)
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۴
(۱) و امیر المؤمنین نیز با توجّه به گفته علماء گذشته اهل سنّت که از حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله این حدیث
«اقضاکم علیّ»
(بهترین قاضی در بین شما علیّ است)، را نقل کردهاند، قضاوت نوح را امضاء کردند. و نیز عمر بن خطّاب گفته است:
«علیّ أقضانا» (بهترین قاضی در بین ما، علیّ است).
و «قضاء» اسمی است جامع و همه اوصاف پسندیده را شامل میشود. زیرا تمام ألفاظی که رسول أکرم صلی اللَّه علیه و آله و سلّم برای مدح أصحاب خود استفاده نمودهاند، مثل قراءت قرآن و اداء واجبات و علم و دانش همگی داخل در امر «قضاء» است. (و بهترین قاضی، کسی است که همه این اوصاف پسندیده در او جمع باشد). هارون گفت: ادامه بده ای موسی.
گفتم: انسان در هر مجلسی که شرکت میکند، در أمان و مورد احترام است، و مخصوصا در مجلس شما! گفت: خطری متوجّه تو نخواهد بود.
گفتم: سبب دیگر برای ارث نبردن عبّاس، این است که پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله و سلّم (میان هر یک نفر از مهاجرین و یک نفر از انصار اخوّت و برادری
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۵
دینی برقرار نمود و مقرّر داشت که هر دو برادر دینی، هر چند با هم فامیل نباشند، از یک دیگر ارث ببرند، ولی) کسانی را که مهاجرت نکردند و در مکّه باقی ماندند این آیه از إرث محروم کرد. (۱) و برای چنین اشخاصی، تا زمانی که مهاجرت نکرده باشند، ولایت (و ارتباط خاصّ) بین آنان و مسلمانان را إمضاء نفرمود.
هارون گفت: دلیلت چیست؟
گفتم: این آیه شریفه: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتَّی یُهاجِرُوا» (یعنی کسانی که ایمان آوردهاند ولی هجرت نکردهاند، به هیچ وجه بین شما و آنان ارتباط و ولایت وجود ندارد، تا زمانی که هجرت کنند، انفال ۷۲) «۱»، حضرت ادامه دادند: و عمویم عبّاس هجرت نکرد.
هارون گفت: ای موسی! آیا تا به حال، این مطلب را به کسی از دشمنان ما گفتهای؟ و یا برای کسی از فقهاء در این باره چیزی بیان کردهای؟
______________________________
(۱)- خداوند در ابتدای این آیه میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِکَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ». یعنی: «کسانی که ایمان آوردند و هجرت نمودند و با مال و جان در راه خدا جهاد نمودند، و کسانی که به آنها جا و مکان دادند و آنها را کمک نمودند، اینها همگی اولیاء یک دیگرند.» یعنی یار و یاور یک دیگر، هم قسم و هم پیمان و دوست و دوستدار یک دیگرند.
خداوند با این بیان، رابطه خاصّی بین مهاجرین و أنصار برقرار نمود که در نتیجه آن همچون خویش و قوم یک دیگر شدند، از هم ارث میبردند، اگر یکی از آنها، به کسی پناه میداد، سایرین موظّف بودند کار او را محترم شمرند و متعرّض شخص پناهنده نشوند و به عبارت خلاصه، یک رنگی و یکپارچگی در بین آنها بوجود آمد. بعد از این قسمت از آیه خداوند در ادامه میفرماید: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا» یعنی آنها که مهاجرت نکردهاند از چنین ولایت و رابطهای (از جمله ارث بردن) برخوردار نیستند.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۶
(۱) گفتم: البتّه خیر. و تا به حال نیز کسی جز امیر المؤمنین در این باره چیزی از من سؤال نکرده بود.
هارون ادامه داد: چرا شما اجازه میدهید که مردم (چه سنّی و چه شیعه) شما را به رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلّم منتسب بدانند و به شما بگویند: «ای فرزندان رسول خدا» در حالی که شما (فرزندان حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلّم نیستید، بلکه) فرزند علی هستید و اشخاص را باید به پدرشان منتسب نمود، (شما از فاطمه نسل و نسب نمیبرید زیرا) فاطمه (زن است و زن، برای نطفه مرد مثل) ظرف است (و خود نقشی در نسل و نسب فرزند خود ندارد) و حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلّم جدّ مادری شما است (و نباید شما را منسوب به ایشان «۱» دانست؟).
گفتم: یا أمیر المؤمنین! اگر پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله زنده شوند، و دختر شما را خواستگاری کنند آیا به ایشان جواب مثبت میدهید؟
هارون گفت: سبحان اللَّه! چطور ممکن است جواب مثبت ندهم؟! بلکه با این کار بر عرب و عجم و قریش افتخار میکنم.
______________________________
(۱)- مترجم گوید: پیش از این نیز، این شبهه در أذهان وجود داشته است، حتّی شاعری چنین گوید:
بنونا بنو أبنائنا و بناتنابنوهنّ أبناء الرّجال الأباعد فرزندان ما، فرزندان پسرانمان هستند و فرزندان دخترانمان، فرزندان مردان بیگانهاند.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۷
(۱) به او گفتم: ولی آن حضرت نه از دختر من خواستگاری میکند و نه من دخترم را به ازدواج آن حضرت در میآورم، گفت: چرا؟ گفتم: زیرا، ایشان پدر من است و پدر شما نیست، گفت: أحسنت! ای موسی.
سپس گفت: چگونه و به چه دلیل میگوئید: ما نسل و ذرّیه پیامبر هستیم، حال آنکه پیامبر از خود نسلی بر جای نگذاشت. (و اولاد ذکور نداشت) و نسل انسانی، از اولاد ذکور است نه اولاد اناث، و شما فرزندان دختر (او) هستید در حالی که دختر نسل ندارد؟
گفتم: از شما خواهش میکنم، به حقّ خویشاوندی که با هم داریم و به حقّ قبر و آن کس که در آن است (ظاهرا مراد حضرت، قبر حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله بوده است) مرا از پاسخ به این سؤال معاف دارید.
هارون گفت: هرگز، الّا و لابد باید شما فرزندان علیّ، دلیل خود را ارائه دهید. و تو، طبق گزارشی که به من رسیده است، رئیس و امام آنها، در این زمان هستی، و به هیچ وجه در سؤالاتم تو را معاف نمیدارم و باید در جوابم، از
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۸
قرآن، دلیل بیاوری، (۱) شما فرزندان علی، ادّعا میکنید که هیچ کلمه و حرفی از قرآن، بر شما پوشیده نیست و تأویل تمام آن را میدانید و به این آیه شریفه استناد میکنید: «ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ» (انعام: ۳۸) یعنی: (در کتاب از هیچ چیز فرو گذار نکردهایم) و خود را از آراء علماء و قیاس «۱» آنها بینیاز میدانید.
گفتم: اجازه میدهی جواب بدهم؟ گفت: جوابت را ارائه بده.
گفتم: أعوذ باللَّه من الشّیطان الرّجیم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عِیسی …» (و از ذرّیه و نسل او- مراد نسل حضرت نوح و یا ابراهیم است- این پیامبران را نیز مورد هدایت خاصّ خود قرار دادیم: داود، سلیمان، أیّوب، یوسف، موسی- هارون. و ما این گونه، افراد نیکوکار را پاداش میدهیم، و نیز زکریا، یحیی و عیسی و …. أنعام ۸۴ و ۸۵) پدر عیسی کیست، یا
______________________________
(۱)- قیاس یکی از منابع اصلی احکام در نزد اکثر أهل سنّت است. این عمل، یعنی قیاس کردن موضوعات مجهول الحکم بر موضوعات معلوم الحکم، اوّل بار در قرن دوم هجری توسّط أبو حنیفه عنوان شد و مورد شرح و بسط قرار گرفت. و از طرف مقابل أهل بیت عصمت بشدّت با این روش مخالفت کردند و از جمله امام صادق علیه السّلام با علمای اهل سنّت مخصوصا أبو حنیفه، در این زمینه مناظراتی داشتهاند. این جمله از حضرت صادق علیه السّلام معروف است که خطاب به یکی از اصحاب خود فرمودند:
«انّ السّنّه اذا قیست محق الدّین»
: اگر سنّت رسول اللَّه را بخواهیم با قیاس بدست آوریم، دین رفته رفته نابود میشود و چیزی از آن باقی نمیماند.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۶۹
أمیر المؤمنین! (۱) گفت: عیسی پدر ندارد، گفتم: پس ما او را از طریق مریم علیها السّلام به سایر فرزندان انبیا ملحق کردیم، و به همین ترتیب ما نیز از طریق مادرمان فاطمه علیها السّلام به نسل رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلّم ملحق میشویم.
سپس گفتم: آیا باز هم دلیل بیاورم.
گفت: بله اگر دلیل دیگری هم داری عنوان کن.
گفتم: این آیه شریفه: «فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ»، (بعد از اینکه، در مورد عیسی، از جانب پروردگارت دلائل روشن و واضحی، برایت آمد، هر گاه کسی با تو در این باره به بحث و جدل و محاجّه پرداخت، بگو: بیایید، به همراه فرزندان، زنان و خودمان به مباهله بپردازیم (یعنی دست به دعا برداریم و خود به همراه زن و فرزندمان از خداوند بخواهیم که دروغگویان را لعنت کند. آل عمران: ۶۱) و هیچ کس ادّعا نکرده است که پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله در هنگام مباهله با نصاری کسی را بجز علیّ بن أبی طالب و فاطمه و حسن و حسین را به همراه خود و در زیر رداء
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۰
خود قرار دادهاند. (۱) پس مراد از «أبناءنا» در این آیه (یعنی فرزندانمان)، همان حسن و حسین میباشد و مراد از «نساءنا» (یعنی زنانمان) فاطمه و مراد از «أنفسنا» (یعنی خودمان) علیّ بن أبی طالب علیه السّلام است. مضافا به اینکه همگی علماء اتفاق دارند بر این مطلب که جبرئیل در روز أحد (که مسلمانان از اطراف پیامبر متفرّق شدند و فقط علیّ بن أبی طالب به دفاع از آن حضرت صلی اللَّه علیه پرداخت) به حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلّم گفت: ای محمّد این کار علیّ نشانه جانفشانی واقعی است و رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: زیرا او از من است و من از او، و جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه! و من نیز از شما دو تن هستم. سپس جبرئیل ادامه داد:
«لا سیف الّا ذو الفقار و لا فتی الّا علیّ»
(شمشیر واقعی، ذو الفقار و جوانمرد واقعی، علیّ است) و کلمهای که جبرئیل در مورد علیّ علیه السّلام بکار برد همان گونه بود که خداوند در مورد خلیل خود، ابراهیم بکار برد. خداوند میفرماید: «فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ» (دیدیم جوانی ابراهیم نام بتها را به بدی یاد میکرد) ما عموزادگان تو افتخارمان به این است که جبرئیل گفته که: از ماست. هارون گفت: أحسنت، ای موسی! نیازهای خودت را برای ما بیان کن. گفتم: اوّلین
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۱
حاجتم این است که اجازه بدهی پسر عمویت به حرم جدّش و نزد عیالش باز گردد. هارون گفت: تا ببینیم، إن شاء اللَّه.
گویند: هارون حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام را بدست سندی بن شاهک سپرد، و این طور به نظر میرسد حضرت در نزد سندی بن شاهک فوت کردند، و خداوند داناتر است.
(۱) ۱۰- از علیّ بن محمّد بن سلیمان نوفلیّ روایت شده است که گفت: از پدرم چنین شنیدم: زمانی که هارون، موسی بن جعفر علیهما السّلام را دستگیر کرد، آن جناب در حرم حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در قسمت «بالای سر» در حال نماز بود که نماز ایشان را قطع کردند و حضرت را، در حالی که میگریست و میگفت: یا رسول اللَّه از این وضع به شما شکایت میکنم، با خود بردند. مردم نیز از هر سو، گریه کنان و ضجّه زنان به سوی آن حضرت میدویدند، و زمانی که ایشان را نزد هارون بردند، او به موسی بن جعفر علیهما السّلام دشنام داد و بدی و بیاحترامی کرد، و شبانگاه دستور داد دو کجاوه آماده کردند و حضرت را پنهانی به یکی از آن دو
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۲
منتقل نمودند، (۱) سپس، آن جناب را به حسّان شروی سپرد و به او دستور داد که ایشان را به بصره برد، تا به عیسی بن جعفر بن أبی جعفر (پسر عموی هارون و)- امیر بصره- تحویل دهد و از طرفی هم کجاوه دیگر را در روز و آشکارا، به همراه گروهی به سمت کوفه فرستاد تا مسأله را به مردم پوشیده و مخفی بدارد و حسّان نیز یک روز قبل از روز ترویه وارد بصره شد و میانه روز و آشکارا حضرت را به عیسی بن أبی جعفر تحویل داد و به این ترتیب قضیّه روشن شد و خبرش در همه جا منتشر گردید. عیسی نیز آن جناب را در یکی از اتاقهای عمارتی که در آن جلوس میکرد زندانی نمود و در را قفل کرد، و عید قربان و مراسم آن روز چنان او را مشغول داشت که دیگر از حضرت علیه السّلام غافل بود، بطوری که فقط در دو نوبت در را بر روی حضرت میگشودند، که در یک نوبت آن، حضرت برای تجدید وضو، خارج میشدند و در نوبت دیگر برای آن جناب، غذا میآوردند.
نوفلیّ در ادامه چنین گفت: پدرم اضافه کرد که: فیض بن أبی صالح- که قبلا مسیحی، و سپس در ظاهر مسلمان شده بود امّا در اصل زندیق و کافر و
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۳
ضمنا کاتب عیسی بن أبی جعفر بوده است، (۱) و نیز از دوستان خاصّ من بشمار میرفت- بمن گفت: ای أبا عبد اللَّه! نمیدانی این مرد صالح در این روزهایی که در این خانه بوده است، چه زشتیها و منکرات و لهو و لعب و ساز و آوازهایی که نشنیده است! و شکّ ندارم که اصلا چنین وضعی به فکرش هم خطور نمیکرد، پدرم (محمّد بن سلیمان) ادامه داد: در همان روزها علیّ بن یعقوب بن عون بن عبّاس بن ربیعه طیّ نامهای که احمد بن اسید دربان و حاجب مخصوص عیسی به او داده بود، نزد عیسی، از من بدگویی و سعایت کرده بود، این شخص یعنی علیّ بن یعقوب از بزرگان بنی هاشم بشمار میرفت و از نظر سنّ نیز از دیگران بزرگتر بود و علیرغم کبر سنّ، شراب مینوشید و احمد بن اسید را به منزل خود دعوت میکرد و برای او مجلس بزم و عیش و نوش فراهم مینمود و زنان و مردان آوازهخوان را برایش میآورد و با این کارها میخواست، احمد بن اسید، او را نزد حاکم (یعنی عیسی) به نیکی یاد کند (و به اصطلاح امروز برای او «پارتی» بازی نماید) و از جمله مطالب آن نامه، این عبارات بود: «شما محمّد بن سلیمان را
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۴
در اجازه شرفیابی و إکرام و احترام کردن، بر ما مقدّم میدارید (۱) و به او عطر و مشک و عنبر هدیّه میدهید در حالی که در میان ما از او مسنّتر نیز هست و در ضمن او معتقد به وجوب اطاعت از موسی بن جعفر- که در نزد شما زندانی است- میباشد».
پدرم (محمّد بن سلیمان) ادامه داد: در نیم روز یک روز بسیار گرم در منزل خوابیده بودم که صدای کوبه در، آمد، گفتم: کیست؟ خدمتکارم گفت: «قعنب بن یحیی پشت درب است و میگوید هم اکنون باید شما را ببیند». گفتم: حتما کاری دارد، اجازه دهید داخل شود، قعنب داخل شد و از قول فیض، جریان این نامه را برایم تعریف کرد و گفت: فیض بعد از نقل این ماجرا، به او گفته است که جریان را به أبو عبد اللَّه (نوفلیّ) نگو، چون بیجهت باعث ناراحتی و حزن او میشوی زیرا نامه آن شخص در امیر تأثیر نکرده است و من خود از امیر سؤال کردم: آیا در این مورد شکّ و شبههای دارید؟ و میخواهید نوفلیّ را خبر کنم تا نزد شما بیاید و برایتان قسم بخورد که این حرفها دروغ است؟
امیر گفت: او را خبر نکن زیرا باعث غم و اندوه او میشوی. این شخص از
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۵
روی حسادت چنین حرفهایی را زده است. (۱) و من باز به امیر گفتم: شما خود میدانید که هیچ کس به اندازه نوفلی محرم و همدم شما نیست، آیا تا به حال سعی کرده است شما را بر کسی بشوراند؟ گفت: نه، هرگز. گفتم: اگر مذهب او بر خلاف مذهب سایر مردم بود، قطعا سعی میکرد شما را به مذهب خود متمایل کند (یا شما را علیه مخالفین خود بشوراند).
گفت: بله، البتّه، من خود، او را بهتر میشناسم.
پدرم ادامه داد: دستور دادم مرکبم را حاضر کنند. و در همان موقع ظهر به همراه قعنب نزد فیض رفتم و اجازه ورود خواستم. کسی را نزد من فرستاد پیغام داد که: قربانت گردم، الآن در وضعی هستم که حضور شما در اینجا دون شأن شماست- و در آن موقع، در مجلس میگساری بود- من هم برای او پیغام فرستادم که قسم به خدا باید هم اکنون و حالا شما را ببینم. سپس با پیراهنی نازک و ازاری «۱» سرخ رنگ از مجلسش خارج شد و نزد من آمد، قضیّهای را که قعنب
______________________________
(۱)- ازار لباسی است که همچون لنگ بر کمر بندند.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۶
برایم نقل کرده بود، برای او گفتم: (۱) فیض رو به قعنب کرد و گفت: خیر نبینی! مگر نگفته بودم که این مطلب را برای أبو عبد اللَّه (نوفلیّ) بازگو نکن که باعث ناراحتی او میشود؟ و سپس بمن گفت: مسألهای نیست، امیر در این باره، چیزی بدل نگرفته است.
پدرم گفت: چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که موسی بن جعفر- علیهما السّلام- را مخفیانه به بغداد برده، زندانی کردند، سپس حضرت آزاد شدند، و دوباره ایشان را بسندی بن شاهک سپردند، او نیز بر حضرت سخت گرفت، سپس هارون الرّشید، مقداری خرمای مسموم برای سندی فرستاد و دستور داد حضرت را به خوردن آن خرما مجبور کند، او نیز چنین کرد و در نتیجه آن، حضرت، وفات نمودند. درود خدا بر ایشان باد! (۲) [۱۱- سفیان بن نزار گوید: روزی بالای سر مأمون ایستاده بودم، مأمون گفت: آیا میدانید چه کسی شیعه بودن را به من آموخت؟ حاضرین همگی
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۷
گفتند: نه، به خدا! نمیدانیم، (۱) گفت: هارون الرّشید آن را به من آموخت، حاضرین پرسیدند: چگونه چنین چیزی ممکن است و حال آنکه هارون الرّشید این خاندان را میکشت؟ مأمون گفت: آنها را برای بقاء ملک و پادشاهی خود میکشت، زیرا حکومت و ملک داری عقیم است. (یعنی فامیل و فرزند نمیشناسد).
مأمون ادامه داد: سالی همراه او به حجّ رفتم وقتی به مدینه رسیدیم، به دربانهایش دستور داد که هر کس از اهل مکّه و مدینه، از نسل مهاجرین و انصار و نیز از بنی هاشم و سائر قبائل قریش وارد شود باید اصل و نسب و شجرهنامه خود را بیان کند. و هر کس که وارد میشد میگفت: من فلانی، فرزند فلانی، فرزند فلانی هستم، و نسب خود را ذکر میکرد تا به جدّ اعلای خود که هاشمی یا قرشی یا از مهاجر و یا أنصار بود برسد. و هارون نیز از پنج هزار دینار تا دویست دینار به اندازه شرافت او و سابقه پدرانش در هجرت (و خدمت به اسلام) به او صله و أنعام میداد، من نیز روزی در مجلس حاضر بودم که فضل بن ربیع داخل
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۸
شد و گفت: (۱) یا أمیر المؤمنین! در پشت درب مردی ایستاده است و ادّعا میکند که موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن حسین بن علیّ بن أبی طالب است. هارون به محض شنیدن این مطلب به من و، امین و مؤتمن و سایر فرماندهان رو کرد و گفت: خود را «ضبط و ربط» کنید سپس به دربانی که اجازه ورود میداد گفت: به او اجازه ورود بده و مواظب باش بر غیر جایگاه مخصوص من ننشیند.
در این هنگام شیخی بر ما وارد شد که از کثرت شبزندهداری چهرهاش زرد و پفآلود شده بود و عبادت، او را ضعیف و لاغر کرده بود، ظاهرش همچون مشک پوسیده بود، و سجود، صورت و بینیاش را مجروح ساخته بود، وقتی هارون را دید، خود را از روی بهیمهای که بر آن سوار بود بزیر افکند، و هارون در این موقع فریاد زد: نه بخدا سوگند باید روی فرش (یا تخت) من بنشینی و مأمورین نگذاشتند او پیاده شود. ما همگی با اجلال و احترام و بزرگداشت به او مینگریستیم، او همین طور، سوار بر الاغ به جلو میآمد تا به بساط و جایگاه مخصوص رسید، دربانها و فرماندهان همگی دور او حلقه زده بودند، در این موقع
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۷۹
پیاده شد (۱) و رشید تا انتهای جایگاه جلو آمده، او را استقبال کرد و صورت و چشمان او را بوسید و با خود به صدر مجلس برد و همان جا نزد خود نشاند و با او شروع به صحبت کرد. در خلال صحبت کاملا رو به سوی او مینمود و در باره اوضاع و احوال وی از او مطالبی میپرسید.
سپس سؤال کرد: یا أبا الحسن، افراد تحت تکفّل شما چند نفر هستند؟
حضرت فرمود: بیش از پانصد نفر. هارون سؤال کرد: همگی اولاد شما هستند؟! فرمود: نه، بیشترشان غلام و حشم و ندم هستند. ولی در مورد فرزند (که سؤال کردید) بیش از سی فرزند دارم. فلان قدر پسر و فلان قدر دختر. هارون گفت:
چرا دخترها را به عموزادگان و سایر افراد مناسب آنها، تزویج نمیکنید؟ حضرت فرمود: دستم خالی است. هارون گفت: وضع زمین چطور است؟ فرمود: بعضی از اوقات محصول دارد و بعضی از اوقات ندارد. هارون پرسید: آیا مقروض هستید؟ فرمود: بله. گفت: چقدر؟ فرمود: حدود ده هزار دینار. هارون گفت: ای عموزاده! من آنقدر به شما مال خواهم داد که بتوانی برای پسران و
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۰
دختران عروسی بگیری و قرضت را بدهی و زمینت را آباد کنی. (۱) حضرت فرمود:
ای عموزاده! امیدوارم خویشاوندان نیز حقّ خویش و قومی را در مورد شما بجا آورند، و خداوند این نیّت پاک شما را جزای خیر دهد! این خویشاوندی ما و شما، کاملا گرم و صمیمی و مستحکم است، نسب ما یکی است، عبّاس عموی پیغمبر است و با پدر آن حضرت همچون دو تنه درخت هستند که از ریشه به هم متّصلند، و نیز عموی علیّ بن أبی طالب است و با پدر آن حضرت همچون دو تنه درخت هستند که از ریشه بهم چسبیدهاند و امیدوارم خداوند از این کاری که میخواهی بکنی منصرف نکند و حال آنکه بسط ید و قدرت به شما داده، و شما را از خانواده و أصل و نسبی اصیل و بزرگوار قرار داده است هارون گفت: با کمال افتخار، این کار را خواهم کرد.
سپس موسی فرمود: یا أمیر المؤمنین! خداوند بر والیان و حاکمان واجب فرموده است که به داد فقراء برسند، قرض بدهکاران را پرداخت نمایند، برهنگان را بپوشانند و به زندانیان و اسیران نیکی کنند و شما بهترین و مناسبترین کسی هستید که میتواند این کارها را انجام دهد. هارون گفت: همین طور رفتار خواهم
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۱
نمود یا ابا الحسن، سپس موسی برخاست، (۱) و هارون نیز به احترام او بپا خاست و صورت و چشمهایش را بوسید، سپس به من و امین و مؤتمن رو کرد و گفت: ای عبد اللَّه و ای محمّد و ای ابراهیم، پیشاپیش عمو و سرورتان حرکت کنید. برای او رکاب بگیرید، لباس ایشان را مرتّب کنید و تا منزل، ایشان را بدرقه کنید.
بعد موسی بن جعفر (علیهما السّلام) پنهانی به من بشارت داد که خلیفه خواهم شد و گفت: وقتی کارها را بدست گرفتی به فرزندان من نیکی کن، سپس (به نزد هارون) بازگشتیم،- و من در بین برادرانم، نسبت به پدرم از همه جسورتر و جریتر بودم- وقتی مجلس خلوت شد گفتم: یا أمیر المؤمنین! این مرد که بود که آنقدر به او عزّت و احترام گذاشتی، در مقابل او از جا برخاستی و به استقبالش رفتی، او را در بالای مجلس نشاندی و خود پایینتر نشستی و به ما دستور دادی برایش رکاب بگیریم؟ گفت: او امام مردم و حجّت خدا بر خلقش و خلیفهاش در بین بندگانش است، گفتم: مگر این صفات منحصرا در تو و برای تو نیست؟
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۲
(۱) گفت: من در ظاهر و از روی قهر و غلبه امام مردم هستم و موسی بن جعفر امام حقّ است. به خدا سوگند- پسرم- او از من و از همه مردم به جانشینی حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلّم سزاوارتر است، و قسم به خدا که اگر تو نیز بخواهی حکومت را از من بگیری، گردنت را میزنم، زیرا حکومت و پادشاهی عقیم است (و فرزند و غیر فرزند نمیشناسد).
و زمانی که (هارون) تصمیم گرفت از مدینه به مکّه برود، دستور داد دویست دینار در کیسهای سیاه بریزند و سپس به فضل بن ربیع گفت: این پول را به نزد موسی بن جعفر ببر و به او بگو: أمیر المؤمنین میگوید: فعلا دستمان تنگ است و بعدا، صله و احسان ما به شما خواهد رسید.
من به او اعتراض کردم و گفتم: یا أمیر المؤمنین! به فرزندان مهاجرین و أنصار و سایر قریش و بنی هاشم و کسانی که اصلا حسب و نسبشان را نمیشناسی، پنج هزار دینار و کمتر انعام میدهی و به موسی بن جعفر که این طور
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۳
عزّت و احترام گذاشتی دویست دینار- که کمترین انعام شما بوده است- میدهی؟! (۱) هارون گفت: خفه شو! بیمادر! اگر آنچه را برایش ضمانت کردم به او بدهم، دیگر هیچ تضمینی وجود ندارد که فردا با صد هزار شمشیر (زن) از شیعیان و دوستانش رودرروی من نایستد و فقر این مرد و خانوادهاش برای من و شما اطمینانآورتر از بسط ید و توانمندی آنان است.
«مخارق» آوازخوان- که در آن مجلس حضور داشت این مطلب را دید، خشمگین شد. او بسوی رشید برخاست و گفت: یا أمیر المؤمنین! وقتی وارد مدینه شدم بیشتر اهالی این شهر از من توقع کمک مالی داشتند و اگر قبل از اینکه چیزی بین آنها تقسیم کنم، از مدینه خارج شوم، تفضّل و محبّتهای جناب خلیفه نسبت به من و قرب و منزلت من نزد ایشان، بر مردم روشن نخواهد شد. هارون دستور داد ده هزار دینار به او بدهند.
مخارق مجددا گفت: یا أمیر المؤمنین! این، مال اهل مدینه! مقداری نیز مقروض هستم و باید آن را بپردازم، هارون دستور داد، ده هزار دینار دیگر نیز به او
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۴
بدهند.
(۱) مخارق گفت: یا أمیر المؤمنین! دخترانم دم بخت هستند و نیاز دارم برایشان جهیزیّه تهیّه کنم، هارون دستور داد ده هزار دینار دیگر به او بدهند.
مخارق بار دیگر گفت: یا أمیر المؤمنین! یک مستمری دائمی نیز برایم در نظر بگیرید که زندگی من و عیال و دخترانم و همسرانشان را تأمین کند، هارون دستور داد زمینی (یا زمینهایی) که درآمدش در سال به ده هزار دینار میرسید به او بدهند و نیز دستور داد که اینها را سریعا و در همان مجلس به او تحویل دهند.
مخارق نیز بلافاصله برخاست و نزد موسی بن جعفر رفت و به حضرت عرض کرد: من، از عملی که این ملعون با شما کرد مطّلع شدم و برای شما به او نیرنگ زدم و انعامهای خود را که سی هزار دینار میشود به اضافه زمینی که سالیانه ده هزار دینار درآمد دارد، از او گرفتم و به خدا قسم- سرورم!- به هیچ یک از آنها نیاز ندارم، فقط برای شما گرفتهام و شهادت میدهم که این زمین (ها) مال شماست و پولها را هم برای شما آوردهام.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۵
(۱) حضرت فرمود: خدا به تو و اموالت برکت دهد، من نه از مال تو درهمی و نه از این زمین (ها) چیزی دریافت کنم. صله و احسان (و ارادت) تو را پذیرفتم.
خداوند هادی تو باشد! برگرد و در این باره دیگر به من مراجعه نکن. او هم دست حضرت را بوسید و برگشت] (این خبر در نسخه عتیقه نبوده) «۱».
(۲) ۱۲- ریّان بن شبیب گوید: از مأمون شنیدم که میگفت: من همیشه، اهل بیت علیهم السّلام را دوست میداشتم ولی برای تقرّب یافتن نزد هارون، در مقابل او نسبت به آنان اظهار کینه و دشمنی میکردم.
و زمانی که هارون به حجّ رفت، من و امین و قاسم به همراه او بودیم، در مدینه مردم برای دیدن خلیفه، نزد او میآمدند و آخرین کسی که به دیدار او آمد موسی بن جعفر بود. زمانی که چشم هارون به او افتاد جابجا شد و به او خیره گشت تا آنکه به اتاقی که هارون در آنجا بود، داخل شد. وقتی نزدیک آمد، هارون بسر دو زانو شد و او را در بغل گرفت و سپس رو به او کرده، گفت: حال شما چطور
______________________________
(۱)- ما بین المعقوفین، الّذی بالرقم ۱۱ غیر موجود فی العتیقه.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۶
است یا أبا الحسن؟ (۱) عیال و فرزندانتان چطور هستند؟ عیال و فرزندان پدرتان چطورند؟ چطورید، اوضاع و احوال چطور است؟
و دائما از این قبیل سؤالها میکرد و حضرت میفرمود: خوب است، و زمانی که برای رفتن، از جا برخاست، رشید خواست برخیزد که حضرت او را قسم داد و برجا نشاند و او را در بغل گرفت و خداحافظی کرد.
مأمون ادامه داد: من از سایر برادرانم، نسبت به پدرم جسورتر و جریتر بودم. بعد از رفتن موسی بن جعفر به پدرم گفتم: یا أمیر المؤمنین! با این مرد رفتاری کردی که با هیچ یک از اولاد و احفاد مهاجرین و انصار و بنی هاشم، چنین نکردی. این مرد که بود؟ هارون گفت: پسرم! او، وارث علم تمام پیامبران است، او موسی بن جعفر بن محمّد است، اگر علم صحیح را میخواهی، نزد او است. مأمون گفت: از آن وقت، محبّت آنان در دلم ریشه دوانید.
(۲) ۱۳- علیّ بن ابراهیم بن هاشم از پدرش گوید: از یکی از شیعیان شنیدم که
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۷
میگفت: وقتی هارون، موسی بن جعفر علیهما السّلام را زندانی کرد، حضرت، شب هنگام، از جهت هارون در ترس بودند که مبادا ایشان را بکشد.
لذا تجدید وضو کردند و رو به قبله ایستادند و چهار رکعت نماز خواندند و سپس دست به دعا برداشته، چنین گفتند:
«یا سیّدی نجّنی من حبس هارون و خلّصنی من یده، یا مخلّص الشّجر من بین رمل و طین، و یا مخلّص اللّبن من بین فرث و دم، و یا مخلّص الولد من بین مشیمه و رحم و یا مخلّص النّار من الحدید و الحجر، و یا مخلّص الرّوح من بین الاحشاء و الأمعاء، خلّصنی من یدی هارون».
(یعنی: ای آقای من، سرور من، مرا از زندان هارون نجات بده و از دست او رهایم کن. ای که درخت را از بین گل و شن بیرون میآوری! ای که شیر را از بین مجرای خون و سرگین خارج میکنی. «۱»
ای که جنین را از میان رحم و مشیمه خارج میکنی! ای که آتش را از
______________________________
(۱)- اشاره به آیه شریفه ۶۶ سوره نحل است. ترجمه آیه تقریبا چنین میباشد: «از شکم چهارپایان از بین خون و سرگین، شیری خالص و گوارا بیرون میآوریم». و علّت اینکه فرموده است شیر را از بین خون و سرگین خارج میکنیم این است که سرگین در شکمبه است و پستان چهارپایان در قسمت عقب شکم نزدیک پاها قرار دارد و شریانها و وریدها شکمبه و پستان را احاطه کرده است. و لذا به این اعتبار، خداوند میفرماید از بین خون و سرگین، شیر خالص بیرون میآوریم.
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۸
آهن و سنگ بیرون میآوری! ای که روح را از بین امعاء و احشاء خارج میکنی! «۱» مرا از دست هارون نجات بده.
(۱) راوی میگوید: وقتی حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام این دعاها را خواند، هارون در خواب مردی سیاه پوست را دید که بسراغش آمده و شمشیری در دست دارد که از نیام بیرون کشیده و بالای سرش ایستاده است و میگوید: هارون! موسی بن جعفر را از حبس آزاد کن و گر نه، گردنت را با این شمشیر میزنم.
هارون از هیبت آن مرد وحشت کرده، دربان را طلبید و به او گفت: به زندان برو و موسی بن جعفر علیهما السّلام را آزاد کن.
راوی ادامه داد: دربان به سمت زندان حرکت کرد، به زندان رسید و در زد، مأمور زندان گفت: کیست؟ گفت: خلیفه، موسی بن جعفر را فراخوانده است او را بیرون بیاور و آزادش کن. زندانبان فریاد زد: ای موسی! خلیفه تو را فراخوانده است. حضرت موسی بن جعفر- علیهما السّلام- ترسان و نگران از جا
______________________________
(۱)- شاید اشاره به این حقیقت باشد که روح در هنگام مرگ از بدن خارج میشود کما اینکه فرموده است: «إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ-» واقعه ۸۳ (آن زمان که روح به حلقوم برسد).
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۸۹
برخاست و گفت: (۱) حتما تصمیم بدی در مورد من گرفته است که در این دل شب مرا فراخوانده است، حضرت گریان و اندوهگین و ناامید از حیات خود، برخاست و با اندامی لرزان به نزد هارون رفت (مترجم گوید: این اوصاف و حالات از یک مرد الهی عادی که دلش بیاد خدا آرام گرفته، بسیار بعید است چه برسد به مقام شامخ ولایت مطلقه الهیّه، ناچار باید بگوئیم این عبارات را راوی و یا بعضی نسّاخ از جانب خود برای آب و تاب دادن به قضیّه، به اصل داستان افزودهاند و یا خبر بیجزاف نیست).
حضرت فرمود: سلام بر هارون، هارون نیز جواب سلام حضرت را داد و گفت: ترا به خدا قسم میدهم آیا امشب دعا کردهای؟ حضرت فرمود: بله، هارون پرسید: چه دعایی؟ حضرت فرمود: تجدید وضوء کردم و چهار رکعت نماز خواندم و سر به آسمان بلند کردم و گفتم: یا سیّدی خلّصنی من ید هارون.- و تا آخر دعا را ذکر فرمود.
هارون گفت: خداوند دعایت را مستجاب کرد، ای دربان! او را آزاد کن! سپس چند خلعت طلبید و سه عدد از آنها را به حضرت پوشاند و اسب خود را به
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۰
ایشان داد و ایشان را گرامی داشت و احترام نمود و ندیم و همدم خویش گرداند.
(۱) سپس گفت: آن دعاها را برایم بخوان، حضرت آنها را به او تعلیم فرمود.
راوی ادامه داد: هارون حضرت را آزاد کرد و به دربانش سپرد تا ایشان را به منزل برساند و همراه او باشد، و موسی بن جعفر علیهما السّلام در نزد هارون از احترام و اکرام برخوردار بودند و هر پنجشنبه نزد هارون میرفتند تا اینکه یک بار دیگر هارون ایشان را دستگیر کرد و دیگر آزادشان نکرد تا بالأخره ایشان را بسندیّ بن- شاهک سپرد و او آن حضرت را با سمّ شهید کرد.
(۲) ۱۴- ثوبانی گوید: روش حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام در بیش از ده سال (دوران حبس) این بود که بعد از طلوع آفتاب به سجده میرفت و این سجده تا هنگام ظهر طول میکشید، و گاهی هارون به پشت بامی که مشرف به زندان بود میآمد و حضرت را در حال سجده میدید، (روزی) به ربیع گفت: آن لباس چیست که من هر روز آن را در آن محلّ میبینم؟ ربیع گفت: یا
عیون أخبار الرضا علیه السلام/ترجمه ،ج۱،ص:۱۹۱
أمیر المؤمنین! این، لباس نیست بلکه موسی بن جعفر است که هر روز بعد از طلوع خورشید تا هنگام ظهر در سجده بسر میبرد، ربیع ادامه داد: هارون گفت: او از رهبان و عبّاد بنی هاشم است، گفتم: پس چرا این طور در زندان بر او سخت میگیری؟ گفت: آه، چارهای جز این ندارم «۱».
برگرفته از کتاب عیون اخبار الرضا نوشته: شیخ صدوق ترجمه: حمیدرضا مستفید، علیاکبر غفاری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *