از دیدگاه اندیشمندان و بزرگان, از دیدگاه سخنوران و محققان, امامت و رهبری، حاکمان زمان

ولایتعهدی امام رضا علیه السلام از دیدگاه شهید مطهری

ولایتعهدی امام رضا علیه السلام از دیدگاه شهید مطهری
بررسی فرضیه ها
در میان این فرض ها در یک فرض البتّه وظیفه حضرت رضا علیه السلام همکاری شدید بوده، و آن فرض همان است که فضل شیعه بوده و ابتکار در دست او بوده است. بنا بر این فرض، ایرادی بر حضرت رضا از این نظر نیست که چرا ولایتعهدی را قبول کرد، اگر ایرادی باشد از این نظر است که چرا جدّی قبول نکرد. ولی ما از همین جا باید بفهمیم که قضیه به این شکل نبوده است. حال ما از نظر یک شیعه نمی گوییم، از نظر یک آدم به اصطلاح بی طرف می گوییم.
حضرت رضا یا مرد دین بود یا مرد دنیا. اگر مرد دین بود، باید وقتی که می بیند چنین زمینه ای (برای انتقال خلافت از بنی العبّاس به خاندان علوی) فراهم شده (با فضل) همکاری کند و اگر مرد دنیا بود، باز باید با او همکاری می کرد. پس اینکه حضرت همکاری نکرده و او را طرد نموده، دلیل بر این است که این فرض غلط است.
امّا اگر فرض این باشد که ابتکار از (ذوالرّیاستین) است و او قصدش قیام علیه اسلام بوده، کار حضرت رضا صد درصد صحیح است، یعنی حضرت در میان دو شرّ، آن شرّ کوچک تر را انتخاب کرده و در آن شرّ کوچکتر (همکاری با مأمون) هم به حدّاقلّ ممکن اکتفا نموده است.
اشکال، بیشتر در آنجیی است که بگوئیم: ابتکار از خود مأمون بوده است. اینجاست که شاید اشخاصی بگویند: وظیفه حضرت رضا علیه السلام این بود که وقتی مأمون او را دعوت به همکاری می کند و سوء نیت هم دارد، مقاومت کند، و اگر می گوید: تو را می کشم، بگوید: بکش، باید حضرت رضا علیه السلام مقاومت می کرد و به کشته شدن از همان ابتدا راضی می شد و حاضر می گردید که او را بکشند و به هایچ وجه همان ولایتعهدی ظاهری و تشریفاتی و نچسب را نمی پذیرفت. اینجاست که باید قضاوت شود که آیا امام باید همین کار را می کرد یا باید قبول می کرد؟
مسئله ای است از نظر شرعی [و آن این است که می دانیم که خود را به کشتن دادن، یعنی کاری کردن که منجر به قتل خود شود، گاهی جایز می شود، امّا در شرایطی که اثر کشته شدن بیشتر باشد از زنده ماندن، یعنی امر دایر باشد که یا شخص کشته شود و یا فلان مفسده بزرگ را متحمّل گردد، مثل قضیه امام حسین علیه السلام .
از امام حسین علیه السلام برای یزید بیعت می خواستند و برای اوّلین بار بود که مسئله ولایتعهدی را معاویه عملی می کرد. حضرت امام حسین کشته شدن را بر این بیعت کردن ترجیح داد و به علاوه امام حسین علیه السلام در شرایطی قرار گرفته بود که دنیای اسلام احتیاج به یک بایداری و یک اعلام امر به معروف و نهی از منکر داشت، ولو به قیمت خون خودش باشد. این کار را کرد و نتیجه هایی هم گرفت.
امّا آیا شرایط امام رضا علیه السلام نیز همین طور بود؟ یعنی واقعاً برای حضرت رضا که بر سر دو راه قرار گرفته بود، جایز بود (که خود را به کشتن دهد؟) یک وقت کسی به جایی می رسد که بدون اختیار خودش او را می کشند، مثل قضیه مسمومیت که البتّه قضیه مسمومیت از نظر روایات شیعه یک امر قطعی است، ولی از نظر تاریخ قطعی نیست.
بسیاری از مورّخین ـ حتّی مورّخین شیعه مثل مسعودی
/پاورقی ۱- مسعودی به عقیده بسیاری از علما یک مورّخ شیعی است./
ـ معتقدند که حضرت رضا به اجل طبیعی از دنیا رفته و کشته نشده است. حال بنا بر عقیده معروفی که میان شیعه هست و آن این است که مأمون حضرت رضا را مسموم کرد، بسیار خوب، انسان یک وقت در شرایطی قرار می گیرد که بدون اختیار خودش مسموم می شود، ولی یک وقت در شرایطی قرار می گیرد که میان یکی از دو امر مختار و مخیر است، خودش باید انتخاب کند: یا کشته شدن را و یا اختیار.
این را نگویید: عاقبت همه می میرند. اگر من یقین داشته باشم که امروز غروب می میرم، ولی الآن مرا مخیر کنند میان انتخاب یکی از دو کار، یا کشته بشوم یا فلان کار را انتخاب کنم، آیا در اینجا من می توانم بگویم: من که غروب می میرم، این چند ساعت دیگر ارزش ندارد؟ نه، باز من باید حساب کنم که در همین مقدار که می توانم زنده بمانم، آیا اختیار آن طرف، این ارزش را دارد که من حیات خودم را به دست خودم از دست بدهم؟
حضرت رضا مخیر می شود میان یکی از دو کار: یا چنین ولایتعهدی را ـ که من تعبیر می کنم به (ولایتعهد نچسب) و از مسلّمات تاریخ است ـ بپذیرد و یا کشته شدن که بعد هم تاریخ بیاید او را محکوم کند. به نظر من مسلّم اوّلی را باید انتخاب کند. چرا آن را انتخاب نکند؟ صرف همکاری کردن با شخصی مثل مأمون که ما می دانیم گناه نیست، نوع همکاری کردن مهمّ است.
/پاورقی ۲- سیری در سیره ائمّه اطهار:، ص ۲۳۲ – ۲۲۹٫/
خلاصه نوشته های رهبر انقلاب اسلامی، آیت الله سید علی خامنه ای در خصوص تدابیر امام رضا علیه السلام در مسئله ولایتعهدی چنین است:
سیاست و تدابیر امام رضا علیه السلام در باره مسئله ولایتعهدی که منجر شد اهداف مأمون به شکست بینجامد، بدین قرار است:
الف) هنگامی که مأمون امام را از مدینه به خراسان دعوت کرد، آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضایی خود پر کرد، به طوری که همه کس در پیرامون امام، یقین کردند که مأمون با نیت سوء، حضرت را از وطن خود دور می کند.
ب) هنگامی که در مرو، پیشنهاد ولایتعهدی آن حضرت مطرح شد، حضرت به شدّت استنکاف کرد و تا وقتی که مأمون صریحاً آن حضرت را تهدید به قتل نکرده بود، آن را نپذیرفت.
ج) با این همه، امام علیه السلام فقط بدین شرط، ولیعهدی را پذیرفت که در هایچ یک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح، عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون نیز که فکر می کرد بعداً به تدریج می تواند امام را به صحنه فعّالیت های خلافتی بکشاند، شرط امام را قبول کرد.
د) بهره برداری امام از این ماجرا بسی مهم تر است. ایشان با قبول ولایتعهدی، دست به حرکتی زد که در تاریخ زندگی ائمّه، پس از پایان خلافت اهل بیت : در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بی نظیر بوده است و آن بر ملا کردن داعیه امامت شیعی، در سطح عظیم اسلامی و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمان هاست.
ه) گرچه مأمون امام را جدای از مردم می پسندید و برای قطع رابطه معنوی و عاطفی میان امام و مردم دست به هر کاری می زد و حتّی آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را طوری انتخاب کرده بود که از شهرهای معروف به محبّت اهل بیت : عبور نکند، ولی امام در همان مسیر تعیین شده از هر فرصتی برای ایجاد رابطه جدیدی میان خود و مردم استفاده کرد. در (اهواز) آیات امامت را نشان داد. در (بصره) خود را در معرض محبّت دل هایی که با او نامهربان بودند، قرار داد. در (نیشابور) حدیث مشهور سلسله الذّهب را برای همیشه به یادگار گذاشت. در (مرو) هم که سر منزل اصلی و اقامتگاه دستگاه خلافت بود، هرگاه فرصتی دست می داد، حصار دستگاه حکومت را برای حضور در انبوه جمعیت مردم می شکافت.
و) نه تنها سرجنبانان تشیع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند، بلکه قرائن حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمی آنان شد و شورشگرانی که بیشتر دوران های عمر خود را در کوه های صعب العبور و آبادی های دوردست و با سختی و دشواری می گذراندند، با حمایت امام علیه السلام حتّی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند.
/پاورقی ۳- رجوع کنید به: مقاله آیت اللّه خامنه ای در کنگره جهانی امام رضا علیه السلام ./
بهتر این است که ما مسئله را از وجهه حضرت رضا بررسی کنیم. اگر از این وجهه بررسی کنیم، مخصوصاً اگر مسلّمات تاریخ را در نظر بگیریم، به نظر من بسیاری از مسائل مربوط به مأمون هم حلّ می شود.
/پاورقی ۴- رجوع کنید به: سیری در سیره ائمّه اطهار:، ص۲۱۷ – ۲۱۹٫/

مسلّمات تاریخ
۱- احضار امام علیه السلام از مدینه به مرو
یکی از مسلّمات تاریخ این است که آوردن حضرت رضا از مدینه به مرو، با مشورت امام و با جلب نظر قبلی امام نبوده است. یک نفر ننوشته که قبلاً در مدینه مکاتبه یا مذاکره ای با امام شده بود که شما را برای چه موضوعی می خوهایم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتی که از او شده بود و برای همین موضوع معین حرکت کرد و آمد. مأمون امام را احضار کرد و بدون این که اصلاً موضوع روشن باشد، در مرو برای اوّلین بار موضوع را با امام در میان گذاشت.
نه تنها امام را، عدّه زیادی از آل ابی طالب را دستور داد از مدینه تحت نظر و بدون اختیار خودشان حرکت دادند (و به مرو) آوردند.
/پاورقی ۵- الارشاد، ج ۲، ص ۲۵۹ – ۲۶۰، کشف الغمّه، ج۳، ص ۶۵٫/
حتّی مسیری که برای حضرت رضا انتخاب کرد، یک مسیر مشخّصی بود که حضرت از مراکز شیعه نشین عبور نکند، زیرا از خودشان می ترسیدند. دستور داد که حضرت را از طریق کوفه نیاورند، از طریق بصره و خوزستان و فارس بیاورند به نیشابور. خط سیر را مشخّص کرده بود. (تا آن حضرت در دهم شوّال سال ۲۰۱ هجری وارد مرو شد).
کسانی هم که مأمور این کار بودند از افرادی بودند که فوق العاده با حضرت رضا کینه و عداوت داشتند و عجیب این است که آن سرداری که مأمور این کار شد به نام (جَلودی) یا (جُلودی) (ظاهراً عرب هم هست)، آن چنان به مأمون وفادار بود و آن چنان با حضرت رضا مخالف بود که وقتی مأمون در مرو قضیه را طرح کرد، او گفت: من با این کار مخالفم. هر چه مأمون گفت: خفه شو، گفت: من مخالفم، او و دو نفر دیگر به خاطر این قضیه به زندان افتادند و بعد هم به خاطر همین قضیه کشته شدند.
(به این ترتیب که) روزی مأمون اینها را احضار کرد. حضرت رضا و عدّه ای از جمله فضل بن سهل ذوالرّیاستین هم بودند. مجدّداً نظرشان را خواست. تمام اینها در کمال صراحت گفتند: ما صددرصد مخالفیم و جواب تندی دادند. اوّلی را گردن زد. دومی را خواست، او مقاومت کرد. وی را نیز گردن زد. به همین (جلودی) رسید.
/پاورقی ۶- جلودی یک سابقه بسیار بدی هم داشت و آن این بود که در قیام یکی از علویین که در مدینه قیام کرده و بعد مغلوب شده بود، هارون ظاهراً به همین جلودی دستور داده بود که برو در مدینه تمام اموال آل ابی طالب را غارت کن، حتّی برای زن های اینها زیور نگذار و جز یک دست لباس، لباس های اینها را از خانه هاشان بیرون بیاور. آمد به خانه حضرت رضا. حضرت دم در را گرفت و فرمود: من راه نمی دهم. گفت: من مأموریت دارم، خودم باید بروم لباس از تن زن ها بکنم و جز یک دست لباس برایشان نگذارم. فرمود: هر چه که تو می گویی من حاضر می کنم، ولی اجازه نمی دهم داخل شوی. هر چه اصرار کرد، حضرت اجازه نداد. بعد خود حضرت (به زن ها) فرمود: هر چه دارید، به او بدهاید که برود و او لباس ها و حتی گوشواره و النگوی آنها را جمع کرد و رفت./
حضرت رضا کنار مأمون نشسته بودند. آهسته به او گفتند: از این صرف نظر کن. جلودی گفت: یا امیرالمؤمنین! من یک خواهش از تو دارم، تو را به خدا حرف این مرد را درباره من نپذیر. مأمون گفت: قَسمت عملی است که هرگز حرف او را درباره ات نمی پذیرم. (او نمی دانست که حضرت شفاعتش را می کند). همان جا گردنش را زد.
به هر حال، حضرت رضا را با این حال آوردند و وارد مرو کردند. تمام آل ابی طالب را در یک محلّ جای دادند و حضرت رضا را در یک جای اختصاصی، ولی تحت نظر و تحت الحفظ، و در آنجا مأمون این موضوع را با حضرت درمیان گذاشت. این یک مسئله که از مسلّمات تاریخ است.

۲- امتناع حضرت رضا
گذشته از این مسئله که این موضوع در مدینه با حضرت در میان گذاشته نشد، در مرو که در میان گذاشته شد حضرت شدیداً ابا کرد. همین ابوالفرج در (مقاتل الطّالبین) نوشته است که مأمون، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و (این دو، موضوع را مطرح کردند). حضرت امتناع کرد و قبول نمی کرد. آخرش گفتند: چه می گویی؟! این قضیه اختیاری نیست، ما مأموریت داریم که اگر امتناع کنی، همین جا گردنت را بزنیم. (و علمای شیعه مکرّر این را نقل کرده اند). بعد می گوید: باز هم حضرت قبول نکرد. اینها رفتند نزد مأمون.
بار دیگر خود مأمون با حضرت مذاکره کرد و باز تهدید به قتل کرد. یک دفعه هم گفت: چرا قبول نمی کنی؟!
/پاورقی ۷- آنها خودشان می دانستند که ته دل ها چیست و حضرت رضا چرا قبول نمی کند. حضرت رضا قبول نمی کرد، چون خود حضرت هم بعدها به مأمون فرمود: تو مال چه کسی را داری می دهی؟! این مسئله برای حضرت مطرح بود که مأمون مال چه کسی را دارد می دهد؟ و قبول کردن این منصب از وی به منزله امضای اوست. اگر حضرت رضا خلافت را من جانب اللَّه حقّ خودش می داند، به مأمون می گوید: تو حقّ نداری مرا ولیعهد کنی، تو باید واگذار کنی بروی و بگویی من تا کنون حقّ نداشتم، حقّ تو بوده، و شکل واگذاری قبول کردن توست و اگر انتخاب خلیفه به عهده مردم است، باز به او چه مربوط؟!/
مگر جدّت علی بن ابی طالب در شورا شرکت نکرد؟!
/پاورقی ۸- الارشاد، ج ۲، ص۲۵۹، علل الشّرایع، ج۱، ص۲۲۶٫/
می خواست بگوید که این با سنّت شما خاندان هم منافات ندارد، یعنی وقتی علی علیه السلام آمد در شورا شرکت کرد و (در امر انتخاب خلیفه) دخالت نمود، معنایش این بود که عجالتاً از حقّی که از جانب خدا برای خودش قائل بود، صرف نظر کرد و تسلیم اوضاع شد تا ببیند شریط و اوضاع از نظر مردمی چطور است؟ کار به او واگذار می شود یا نه؟ پس اگر شورا، خلافت را به پدرت علی می داد، قبول می کرد، تو هم باید قبول کنی. حضرت آخرش تحت عنوان تهدید به قتل که اگر قبول نکند کشته می شود، قبول کرد. البتّه این سؤال برای شما باقی است که آیا ارزش داشت که امام بر سر یک امتناع از قبول کردنِ ولایتعهدی، کشته شود یا نه؟ آیا این نظیر بیعتی است که یزید از امام حسین می خواست یا نظیر آن نیست؟ که این را بعد باید بحث کنیم.

۳- شرط حضرت رضا
یکی دیگر از مسلّمات تاریخ این است که حضرت رضا شرط کرد و این شرط را هم قبولاند که من به این شکل قبول می کنم که در هایچ کاری همچون عزل و نصب، جنگ و صلح و…
/پاورقی ۹- الارشاد، ج۲، ص۲۶۰، اعلام الوری باعلام الهدی ، ص۳۳۴٫/
مداخله نکنم و مسئولیت هایچ کاری را نپذیرم. در واقع می خواست مسئولیت کارهای مأمون را نپذیرد و به قول امروزی ها ژست مخالفت را و این که ما و اینها به هم نمی چسبیم و نمی توانیم همکاری کنیم، حفظ کند و حفظ هم کرد (البتّه مأمون این شرط را قبول کرد).
لهذا حضرت حتّی در نماز عید شرکت نمی کرد تا آن جریان معروف رخ داد که مأمون یک نماز عیدی از حضرت تقاضا کرد، امام فرمود: این برخلاف عهد و پیمان من است. او گفت: اینکه شما هایچ کاری را قبول نمی کنید، مردم پشت سر ما یک حرف هایی می زنند. باید شما قبول کنید. و حضرت فرمود: بسیار خوب، این نماز را قبول می کنم، که به شکلی هم قبول کرد که خود مأمون و فضل پشیمان شدند و گفتند: اگر این برسد به آنجا انقلاب می شود. آمدند جلوی حضرت را گرفتند و ایشان را از بین راه برگرداندند و نگذاشتند که از شهر خارج شوند.
/پاورقی ۱۰- رجوع کنید به: آشنایی با قرآن، ج ۳، ص ۱۰۴ – ۱۰۷٫/

۴- طرز رفتار امام پس از مسئله ولایتعهدی
مسئله دیگر که این هم باز از مسلّمات تاریخ است، هم سنّی ها نقل کرده اند و هم شیعه ها، هم (ابوالفرج) نقل می کند و هم در کتاب های ما نقل شده است،
/پاورقی ۱۱- الارشاد، ج ۲، ص۲۶۱ – ۲۶۴٫/
طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ولایتعهدی. مخصوصاً خطابه ای که حضرت (در روز پنجشنبه دهم رمضان سال ۲۰۱ هجری قمری) در مجلس مأمون در همان جلسه ولایتعهدی می خواند، عجیب جالب است. به نظر من حضرت با همین خطبه یک سطر و نیمی ـ که همه آن را نقل کرده اند ـ وضع خودش را روشن کرد. خطبه ای می خوانَد، در آن خطبه نه اسمی از مأمون می بَرد و نه کوچک ترین تشکّری از او می کند. قاعده اش این است که اسمی از او ببرد و لااقل یک تشکّری بکند.
/پاورقی ۱۲- رجوع کنید به: سیری در سیره ائمّه اطهار:، ص۲۱۷ ، ۲۱۹، ۲۲۱ ، ۲۲۲، ۲۳۲ و ۲۳۷، کشف الغمّه، ج ۳، ص۱۲۳ – ۱۲۸٫/
اوّلین کسی که به دستور خلیفه، دست بیعت به سوی امام دراز کرد، عبّاس فرزند مأمون بود و پس از او فضل بن سهل وزیر اعظم، یحیی بن اکثم مفتی دربار، عبداللّه بن طاهر فرمانده لشکر و سپس عموم اشراف و رجال بنی عبّاس که حاضر بودند، با آن حضرت بیعت کردند.
/پاورقی ۱۳- زندگانی پیشوای هشتم، امام علی بن موسی الرّضا، ص ۸۲ – ۸۷ ./
(ابوالفرج اصفهانی) می گوید:
بالأخره روزی را معین کردند و گفتند: در آن روز مردم باید بیایند با حضرت رضا بیعت کنند. مردم هم آمدند. مأمون برای حضرت رضا در کنار خودش محلّی و مجلسی قرار داد و اوّل کسی را که دستور داد بیاید با حضرت رضا بیعت کند، پسر خودش عبّاس بن مأمون بود. دومین کسی که آمد، یکی از سادات علوی بود. بعد به همین ترتیب گفت: یک عبّاسی و یک علوی، بیایند بیعت کنند و به هر کدام از اینها هم جایزه فراوانی می داد و می رفتند. وقتی آمدند برای بیعت، حضرت دستش را به شکل خاصّی رو به جمعیت گرفت. مأمون گفت: دستت را دراز کن تا بیعت کنند. فرمود: نه، جدّم پیغمبر هم این جور بیعت می کرد، دستش را این جور می گرفت و مردم دستشان را می گذاشتند به دستش. بعد خطبا و شعرا، سخنرانان و شاعران ـ اینها که تابع اوضاع و احوال هستند ـ آمدند و شروع کردند به خطابه خواندن، شعر گفتن، در مدح حضرت رضا سخن گفتن، در مدح مأمون سخن گفتن، و از این دو نفر تمجید کردن. بعد مأمون به حضرت رضا علیه السلام گفت: قُمْ فَاخْطُبِ النّاس وَ تَکلَّمْ فیهِمْ. برخیز خودت برای مردم سخنرانی کن.
قطعاً مأمون انتظار داشت که حضرت در آنجا یک تأییدی از او و خلافتش بکنند.
/پاورقی ۱۴- سیری در سیره ائمّه اطهار:، ص۲۱۰ – ۲۱۶٫/
حضرت برخاست و در یک سطر و نیم فقط، صحبت کرد که جملاتش در واقع ایراد تمام کارهای آنها بود. مضمونش این است: ما (یعنی ما اهل بیت، ما ائمّه) حقّی داریم بر شما مردم به این که ولی امر شما باشیم: (اِنَّ لَنا حَقَّاً بِولایهِ اَمْرِکُمْ).
معنایش این است که این حقّ اصلاً مال ما هست و چیزی نیست که مأمون بخواهد به ما واگذار کند. (وَ لکُمْ عَلَینا مِنْ الْحَقِّ) عین عبارت یادم نیست
/پاورقی ۱۵- در بحار الانوار، ج ۴۹، ص ۱۴۶، عبارت چنین است: (لنا علیکم حقّ برسول اللّه صلی الله علیه وآله، ولکم علینا حقّ به، فاذا أنتم أدّیتم إلینا ذلک وجب علینا الحقّ لکم)./
و شما در عهده ما حقّی دارید. حقّ شما این است که ما شما را اداره کنیم. و هر گاه شما حقّ ما را به ما دادید ـ یعنی هر وقت شما ما را به عنوان خلیفه پذیرفتید ـ بر ما لازم می شود که آن وظیفه خودمان را درباره شما انجام دهایم، و السّلام.
دو کلمه: (ما حقّی داریم و آن خلافت است، شما حقّی دارید به عنوان مردمی که خلیفه باید آنها را اداره کند، شما مردم باید حقّ ما را به ما بدهاید، و اگر شما حقّ ما را به ما بدهاید، ما هم در مقابل شما وظیفه ای داریم که باید انجام دهایم و وظیفه خودمان را انجام می دهایم). نه تشکّری از مأمون و نه حرف دیگری، و بلکه مضمون برخلاف روح جلسه ولایتعهدی است.
بعد هم این جریان همین طور ادامه پیدا می کند حضرت رضا یک ولیعهد به اصطلاح تشریفاتی است که حاضر نیست در کارها مداخله کند و در یک مواردی هم که اجباراً مداخله می کند، به شکلی مداخله می کند که منظور مأمون تأمین نمی شود، مثل همان قضیه نماز عید خواندن.
/پاورقی ۱۶- سیری در سیره ائمّه اطهار:، ص ۲۲۱ – ۲۲۲٫/

استدلال حضرت رضا علیه السلام
برخی به حضرت رضا علیه السلام اعتراض کردند که چرا همین مقدار اسم تو آمد جزءِ اینها؟ فرمود: آیا پیغمبران شأنشان بالاتر است یا اوصیی پیغمبران؟ گفتند: پیغمبران. فرمود: یک پادشاه مشرک بدتر است یا یک پادشاه مسلمان فاسق؟ گفتند: پادشاه مشرک. فرمود: آن کسی که همکاری را با تقاضا بکند، بالاتر است یا کسی که به زور به او تحمیل کنند؟ گفتند: آن کسی که با تقاضا بکند. فرمود: یوسف صدّیق پیغمبر است، عزیز مصر کافر و مشرک بود، و یوسف خودش تقاضا کرد که: (اِجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الْاَرْضِ اِنّی حَفیظٌ عَلیمٌ)،
/پاورقی ۱۷- یوسف/ ۵۵ ./
چون می خواست پستی را اشغال کند که از آن پست حسن استفاده کند، تازه عزیز مصر کافر بود، مأمون مسلمان فاسقی است، یوسف پیغمبر بود، من وصی پیغمبر هستم، او پیشنهاد کرد و مرا مجبور کردند. صرف این قضیه که نمی شود مورد ایراد واقع شود.
حال، حضرت موسی بن جعفری که صفوان جمّال را که صرفاً همکاری می کند و وجودش به نفع آنهاست، شدید منع می کند و می فرماید: چرا تو شترهایت را به هارون اجاره می دهی؟ علی بن یقطین را که محرمانه با او سَر و سرّی دارد و شیعه است و تشیع خودش را کتمان می کند، تشویق می نماید که حتماً در این دستگاه باش، ولی کتمان کن و کسی نفهمد که تو شیعه هستی، وضو را مطابق وضوی آنها بگیر، نماز را مطابق نماز آنها بخوان، تشیع خودت را به اشدّ مراتب مخفی کن، امّا در دستگاه آنها باش که بتوانی کار بکنی.
این همان چیزی است که همه منطق ها اجازه می دهد. هر آدم با مسلکی به افراد خودش اجازه می دهد که با حفظ مسلک خود و به شرط این که هدف، کار برای مسلک خود باشد نه برای طرف، (وارد دستگاه دشمن شوند)، یعنی آن دستگاه را استخدام کنند برای هدف خودشان، نه دستگاه، آنها را استخدام کرده باشد برای هدف خود. شکلش فرق می کند، یکی جزءِ دستگاه است، نیروی او صرف منافع دستگاه می شود، و یکی جزءِ دستگاه است، نیروی دستگاه را در جهت مصالح و منافع آن هدف و ایده ای که خودش دارد، استخدام می کند.
به نظر من اگر کسی بگوید این مقدار هم نباید باشد، این یک تعصّب و یک جمود بی جهت است. همه ائمّه این جور بودند که از یک طرف، شدید همکاری با دستگاه خلفای بنی امیه و بنی العبّاس را نهی می کردند و هر کسی که عذر می آورد که آقا بالأخره ما نکنیم کس دیگر می کند، می گفتند: همه نکنند، این که عذر نشد، وقتی هایچ کس نکند کار آنها فلج می شود.
و از طرف دیگر، افرادی را که آن چنان مسلکی بودند که در دستگاه خلفای اموی یا عبّاسی که بودند در واقع دستگاه را برای هدف خودشان استخدام می کردند، تشویق می کردند چه تشویقی! مثل همین علی بن یقطین یا اسماعیل بن بزیع و روایاتی که ما در مدح و ستایش چنین کسانی داریم، حیرت آور است، یعنی اینها را در ردیف اولیاء اللَّه درجه اوّل معرفی کرده اند. روایاتش را شیخ انصاری در مکاسب در مسئله ولایت جائر نقل کرده است.
/پاورقی ۱۸- سیری در سیره ائمّه اطهار:، ص۲۳۳ – ۲۳۵٫/

پرسش و پاسخ
سؤال اوّل: وقتی معاویه، یزید را به ولایتعهدی انتخاب کرد همه مخالف بودند، نه به خاطر این که یزید یک شخصیت فاسدی بود، بلکه اساساً با اصل ولایتعهدی مخالفت می شد. آن وقت چطور شد که ولایتعهدی در زمان مأمون این ایراد را نداشت؟
جواب: اوّلاً این که می گویند مخالفت می شد، آن چنان هم مخالفت نمی شد، یعنی آن وقت هنوز دیگران به خطرات این مطلب توجّه نکرده بودند، فقط عدّه کمی توجّه داشتند و این بدعتی بود که برای اوّلین بار در دنیای اسلام به وجود آمد و علّت آن عکس العمل بسیار شدید امام حسین نیز همین بود که بی اعتباری و بدعت بودن و حرام بودن این کار را مشخّص کند که کرد.
در دوره های بعد این امر، دیگر جنبه مذهبی خودش را از دست داده بود، همان شکل ولایتعهدهای دوران قبل از اسلام را به خود گرفته بود که پشتوانه اش فقط زور بود و دیگر جنبه به اصطلاح اسلامی نداشت و علّت مخالفت حضرت رضا با قبول ولایتعهدی نیز یکی همین بود – و در کلمات خود حضرت هست – که اصلاً خود این عنوان ولایتعهد عنوان غلطی است، چون معنی ولایتعهد این است که حقّ مال من است و من زید را برای جانشینی خودم انتخاب می کنم، و آن بیانی که حضرت فرمود: این مال توست یا مال غیر؟ و اگر مال غیر است، تو حقّ نداری بدهی، شامل ولایتعهد هم هست.
سؤال دوم : فرضی فرمودند که اگر فضل بن سهل، شیعی واقعی بود، مصلحت بود که حضرت در ولایتعهدی با ایشان همکاری کند و بعد دست مأمون را از خلافت کوتاه کنند. اینجا اشکالی پیش می آید و آن این که در این صورت لازم می شد که حضرت مدّتی اعمال مأمون را تصویب کنند و حال آنکه با توجّه به عمل حضرت علی علیه السلام امضا کردن کار ظالم، در هر حدّی جایز نیست.
جواب: به نظر می رسد که این ایراد وارد نباشد. فرمودید: به فرض این که فضل بن سهل شیعی بود، حضرت باید مدّتی اعمال مأمون را امضا می کرد و این جایز نبود هم چنان که حضرت امیر حکومت معاویه را امضا نکرد.
خیلی تفاوت است میان وضع حضرت رضا نسبت به مأمون و وضع حضرت امیر نسبت به معاویه. حضرت امیر می بایست امضایش به این شکل می بود که معاویه به عنوان یک نایب و کسی که از ناحیه او منصوب است، کار را انجام دهد، یک ظالمی مثل معاویه به عنوان نیابت از علی بن ابی طالب کار کند، ولی قضیه حضرت رضا این بود که حضرت رضا باید مدّتی کاری به کار مأمون نداشته باشد، یعنی مانعی در راه مأمون ایجاد نکند.
به طور کلّی، هم منطق و هم شرعاً فرق است میان این که مفسده ای را ما خودمان بخوهایم تأثیری در ایجادش داشته باشیم – که در اینجا یک وظیفه داریم – و این که مفسده موجودی را بخوهایم از بین ببریم (که در اینجا وظیفه دیگری داریم).
مثالی عرض می کنم: یک وقت هست من شیر آب را باز می کنم که آب بیاید داخل حیاط شما، خرابی به بار آورد. اینجا من ضامن حیاط شما هستم، به جهت این که در خرابی آن تأثیر داشته ام. و یک وقت هست که من از کنار کوچه رد می شوم، می بینم که شیر آب باز شده و آب به پای دیوار شما رسیده است. اینجا اخلاقاً من وظیفه دارم که این شیر را ببندم و به شما خدمت کنم. نمی کنم و این ضرر به شما وارد می آید. در اینجا این که کار بر من واجب نیست. این را گفتم از نظر این که خیلی فرق است میان این که کاری به دست شخصی یا به دستِ دست او می خواهد انجام شود، و این کاری را یک کس دیگر انجام می دهد و دیگری وظیفه از بین بردن آن را دارد.
معاویه، مافوقش علی علیه السلام بود یعنی تثبیت معاویه معنایش این بود که علی علیه السلام معاویه را به عنوان دستی برای خود بپذیرد، ولی تثبیت (مأمون توسّط) حضرت رضا (به قول شما) معنایش این است که حضرت رضا مدّتی در مقابل مأمون سکوت داشته باشد. این، دو وظیفه است. در آنجا علی علیه السلام مافوق است. در اینجا قضیه برعکس است، مأمون مافوق است. این که حضرت رضا مدّتی با فضل بن سهل همکاری کند، یا به قول شما (مأمون را) تثبیت کند، یعنی مدّتی در مقابل مأمون ساکت باشد. مدّتی ساکت بودن برای مصلحت بزرگ تر، برای انتظار کشیدن یک فرصت بهتر، مانعی ندارد.
به علاوه، در قضیه معاویه، مسئله تنها این نیست که حضرت راضی نمی شد که معاویه یک روز حکومت کند (البتّه این هم یک مسأله آن است، فرمود: من راضی نمی شوم که ظالم حتّی یک روز حکومت کند)، مسأله دیگری هم وجود داشت که جهت عکس قضیه بود، یعنی اگر حضرت، معاویه را نگاه می داشت، او روز به روز نیرومندتر می شد و از هدف خودش هم برنمی گشت. ولی در اینجا فرض این است که باید صبر کنند تا روز به روز مأمون ضعیف تر شود و خودشان قوی تر گردند. پس اینها را نمی شود با هم قیاس کرد.
سؤال سوم : سؤال بنده راجع به مسمومیت حضرت رضا علیه السلام بود، چون جنابعالی ضمن بیاناتتان فرمودید که حضرت رضا معلوم نیست که مسموم شده باشد، ولی واقعیت این است که چون هرچه می گذشت، بیشتر معلوم می شد که خلافت حقّ حضرت رضاست. مأمون مجبور شد که حضرت رضا را مسموم کند. دلیلی که می آورند راجع به سن حضرت رضاست که حضرت رضا در سن ۵۲ سالگی از دنیا رفتند. این که امامی که تمام جنبه های بهداشتی را رعایت می کند و مثل ما افراط و تفریط ندارد، در سن ۵۲ سالگی بمیرد، خیلی بعید است. همچنین آن حدیث معروف می فرماید:(ما مِنّا اِلاّ مَقْتولٌ اَوْ مَسْمومٌ).
یعنی هایچ کدام از ما (ائمّه) نیستیم، الاّ این که کشته شدیم یا مسموم شدیم. بنابراین این امر از نظر تاریخ شیعه مسلّم است. حالا اگر صاحب مروج الذّهب (مسعودی) اشتباهی کرده، دلیل نمی شود که ما بگوییم حضرت رضا را مسموم نکرده اند، بلکه از نظر اکثر مورّخین شیعه حضرت رضا مسلّماً مسموم شده اند.
جواب: من عرض نکردم که حضرت رضا را مسموم نکرده اند. من خودم شخصاً از نظر مجموع قرائن همین نظر شما را تأیید می کنم. قرائن همین را نشان می دهد که ایشان را مسموم کردند و یک علّت اساسی همان قیام بنی العبّاس در بغداد بود.
مأمون در حالی حضرت رضا را مسموم کرد که از خراسان به طرف بغداد می رفت و مرتّب (اوضاع بغداد را) به او گزارش می دادند. به او گزارش دادند که اصلاً بغداد قیام کرده. او دید که حضرت رضا را معزول که نمی تواند بکند و اگر با این وضع هم بخواهد برود آنجا بسیار مشکل است. برای این که زمینه رفتن به آنجا را فراهم کند و به بنی العبّاس بگوید کار تمام شد، حضرت رضا را مسموم کرد.
آن علّت اساسی ی که می گویند و قابل قبول هم هست و با تاریخ نیز وفق می دهد، همین جهت است، یعنی مأمون دید که رفتن به بغداد عملی نیست و بقای بر ولایتعهدی هم عملی نیست (با این که مأمون جوان تر بود، حدود ۲۸ سال داشت و حضرت رضا ۵۵ سال داشتند و حضرت رضا نیز در آغاز به مأمون فرمود: من از تو پیرترم و قبل از تو می میرم) و اگر به این شکل بخواهد به بغداد برود، محال است که بغداد تسلیم بشود و یک جنگ عجیبی در می گیرد. وضع خود را خطرناک دید. این بود که تصمیم گرفت هم فضل را از میان بردارد و هم حضرت رضا را.
فضل را در حمّام سرخس از بین برد. البتّه این قدر معلوم است که فضل به حمّام رفته بود، عدّه ای با شمشیر ریختند و قطعه قطعه اش کردند و بعد هم گفتند: (افرادی با او کینه داشتند) (و اتّفاقاً یکی از پسرخاله های او نیز جزء قتله بود). خونش را لوث کردند، ولی ظاهر این است که آن هم کار مأمون بود، دید او خیلی قدرت پیدا کرده و اسباب زحمت است، او را از بین برد. بعد، از سرخس آمدند به همین طوس. گزارش های بغداد هم می رسید. دید نمی تواند با حضرت رضا و ولیعهد علوی وارد بغداد شود. این بود که حضرت را نیز در آنجا کشت.
یک وقت یک حرفی می زنیم از نظر آنچه که برای خود ما امری است مسلّم. از نظر روایات شیعی شکّی نیست در این که مأمون (حضرت رضا را مسموم کرد)، ولی از نظر برخی مورّخین این طور نیست، مثلاً مورّخ اروپایی این حرف را قبول نمی کند. او مدارک تاریخی را مطالعه می کند، می گوید: تاریخ نوشته قیل. اغلب مورّخین اهل تسنّن که (این قضیه را) نقل کرده اند، نوشته اند حضرت آمد در (طوس) مریض شد و فوت کرد و (قیل) که مسموم شد (و گفته شده که مسموم شد). این بود که من خواستم با منطقی غیر منطق شیعه نیز در این زمینه صحبت کرده باشم، و الّا قرائن همه حکایت می کند از همین که حضرت را مسموم کردند.
/پاورقی ۱۹- همان، ص۲۳۸ – ۲۴۳٫/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *